حکمت سخت

تو مغازه که کار می‌کردم از یک‌سری مسائل شخصیِ نیروها هم باخبر می‌شدم. یکی از بدترین خبرهایی که مدّت‌هاست بخاطر بی‌خیال‌نبودنم نسبت به اطرافیانم آزارم می‌داده و می‌ده، مطّلع‌شدن از مریضیِ مادرِ یکی از نیروهای بسیار خوب و زحمتکش هست. مریضی که چه عرض کنم، سرطانِ کوفتی‌ای که ریشه کرده تو تمام جونِ مادر این دخترخانم و الآن یک‌ماهه توی آی‌ سی یو بستری هست و پزشکا قطع امید کردن کلّا. رفت و آمدِ من توی مغازۀ مذکور همچنان وجود داره و حداقل هفته‌ای یک‌دفعه اونجا سر می‌زنم. اخیرا برای بردنِ چند کارتن لامپ رفتم اونجا و وقتی باهاش صحبت کردم اصلا نا و انگیزه‌ و رمقی نداشت که صحبت کنه.

نقل‌نوشت ۲۵م

بذار نگاه کنم؛ آهاااا انگار از 29 آذر تا الآن که 25م دی هست مطلبی ننوشتم. یه بار هم قبلا گفتم برایِ من به شخصه مدّت‌زمانِ زیادی هست چون برای خودم و نوشتن‌های هرچند اراجیف‌گونه‌م همیشه قوانینی داشتم که باید زودتر از این‌ها اتّفاق می‌افتاد! اعتراف می‌کنم تو این مدّت بارها به قسمت ارسال مطلب جدید هم رفتم و از قضا چندخطی هم می‌نوشتم امّا بعدش از خودم می‌پرسم که چه؟!؟ یا از بس مطلبِ ناقص و به دور از اصولِ موردِ نظرم بود با زدنِ دکمۀ انصراف باهاش خداحافظی می‌کردم امّا امشب گفتم بنویسم دیگه، یکم تخلیۀ واژگانی‌شدن بد نیست تو این ساعت.

جلوتر از نوبت

تو محلّه یه فروشگاه هست که معروفه به ارزون‌بودن و حقیقتا نسبت به بقیۀ مغازه‌ها قیمتاش مناسب‌تره علی‌الخصوص حبوباتش. منم به قصدِ خریدِ یه کیسه برنج و شیر و ماست رفتم اونجا که دیدم واقعا شلوغه و کلّی آدم در حال خرید یا کنار صندوق با سبدهایی پر از جنس منتظرن که حسابشون کتاب بشه :) 

سوالات نابجا

مخالفِ سرسختِ پرسیدنِ یه‌سری از سوالا هستم مثلا وقتی همسر ازم می‌پرسه اگه من بمیرم(دور از جون) بعد از من ازدواج می‌کنی کلّی حرصم می‌گیره و اگرچه بهش می‌گم نه و کلّی اصرار به ازدواجِ مجدّد می‌کنه ولی می‌گم خب لامصب این چه سوالیه می‌پرسی؟ من چه می‌دونم تو اون شرایط چه واکنشی از خودم نشون می‌دم اصلا جوابش هم بدونم پرسیدنِ این سوال رو واقعا صلاح نمی‌دونم. اخیرا که یه اتّفاقی افتاده عجیب!

ملات‌گونه

خیلی چیزا اوّلشون مثل ملات می‌مونه مثلا ملات سیمان، وقتی درست می‌شن خیلی نرم و منعطف هستن و می‌شه به هر شکلی درشون آورد و ماله‌کشی‌شون کرد ولی هرچه زمان بگذره سفت و سخت می‌شن و کندن و حالت‌دادن بهشون به شدّت سخت و انرژی‌بر می‌شه.
حکایت خیلی از مسائلِ زندگیِ شخصی و اجتماعی هم همینه، خیلیا می‌گن تغییر امکان‌پذیره، تخریب و از نو ساختن شدنیه که منم منکرش نمی‌شم ولی بیاید روراست باشیم با هم؛ یه واقعیتی که من توی خودم و خیلی از اطرافیان دیدم آنچنان عزم و اراده‌ای برای تخریب و تغییر وجود نداره پس بهترین حالت اینه که مواظبِ ملاتِ تازه و منعطفت باشی تا کار به کند و کوب نرسه. خلاص!