نقل بلاگ

مکانی برای نقل دل نوشته ها و علاقه مندی ها

نقل بلاگ

مکانی برای نقل دل نوشته ها و علاقه مندی ها

سلام خوش آمدید
چند سال پیش لپ تاپ خریدم و دیگه از سیستم رومیزی استفاده ای نکردم ، از طرفی بچه خواهری دارم که بدتر از خودم عاشق کامپیوتر هست ، کیس کامپیوتر رو دادم به خودش ولی مانیتور رو بهش امانت دادم تا هر وقت نیازم شد دوباره ازش بگیرم . گذشت و گذشت تا الان که نزدیک به چهار سال از قضیه می گذره و بلطف پسر و ملاقه ای که تو دستش بود و تلویزیونی که داغونش کرد ، چند روزی هست پنل تلویزیون خونه شکسته شده و برای تعمیرش هم تقریبا نیاز به هزینه یه تلویزیون نو هست ! ما هم گفتیم تعمیر نکنیم و سر فرصت که امیدوارم زودتری برسه یه تلویزیون نو بخریم .
امشب یه سر رفتیم خونه خواهرم و یاد مانیتوری که به خواهرزاده داده بودم افتادم و با اکراه ازش گرفتم که بتونم فعلا با کابل تبدیل به جای تلویزیون ازش استفاده کنم ، امّا وقتی رفتیم خونه همش یه جوری بودم و یه حس عذاب وجدان داشتم که چرا ازش گرفتم .. انگار این سال هایی که گذشته به من این باور رو داده که اون مانیتور دیگه برای من نیست و شاید دل کندن اون عزیز هم از مانیتور براش کار سختی بوده بخصوص که می دونم شاید نتونن از پس خرید یه مانیتور جدید بر بیان !
بهرحال تلویزیون 14 اینچ لامپ تصویرداری که از مادر امانت گرفته بودیم رو راه انداختیم و خودم رو راضی کردم که دیگه فکر کنم این مانیتور هم برای من نیست .. ایشالا فردا می برم می دم بهش تا خیالم راحت بشه .
بارها تجربه کردم ، امانت ها و حتی قرض هایی که به مدت طولانی ازش بگذره وقتی بخوای پسش بگیری با این وجود که صاحبشی ولی دیگه روت نمی شه و با اکراه اون رو طلب می کنی ، تا به الان هم که راهکاری براش پیدا نکردم جز بخشش !
نوشته شده در موضوع روزنوشت
  • ۱ نظر
  • ۱۲ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۲۲
  • نقل بلاگ
طرفداری در پارک مجازی
یادمه کم سن و سال تر که بودم عشق فوتبال بودم و دفاع خوبی هم داشتم ، همین علاقه باعث می شد که با وجود داشتن استخون بندی ضعیف از این ورزشِ تقریبا خشن دل نَکَنم ، تا این که سه بار دستم روی فوتبال شکست و دکتر بهم گفت برو سراغ یه ورزش مهربون تر مثل پینگ پنگ ، و من هم که آدمی منطقی ، فکر کردم و دیدم حرف دکتر درسته و رفتم به سمت پینگ پنگ !
از اون دسته از آدمایی هستم که اگه چیزی به سرش بزنه تا شورش رو در نیاره ول کن نیست ، با دوستام هرروز بلند می شدیم می رفتیم پارک و ساعت ها بازی می کردیم و کلی کیف می داد ..
بالاخره توی پارک بودیم و محل رفت و آمد خیلی از افراد بود ، بعضی ها جمع دوستانه ما رو که می دیدن طالب می شدن که بیان و بازی کنن و انصافا هم ما خیلی راحت بهشون احترام می ذاشتیم و در کنارمون هم بازی می کردن و به مرور زمان کلی دوست بخاطر این رفتارمون پیدا کردیم . بگذریم از این که بعضی موقعا توی جهرم و یا شیراز اتفاقی و بدون راکت از کنار افرادی که بازی می کردن رد می شدیم و هر چی منتظر می موندیم یا حتی بهشون هم می گفتیم کسی راهمون نمی داد تا بازی کنیم و برخورد سردی هم می کردن .
نوشته شده در موضوع درسنامه زندگی
  • ۱ نظر
  • ۱۲ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۱۴
  • نقل بلاگ
خیلی حرف ها رو از ترس این که مبادا قضاوت بشی یا صرفا برای خودت ارزش داره نمی تونی توی وبلاگت بنویسی ، کلی موضوع داری امّا دستت به نوشتن روی صفحه کلید نمی ره ؛ تو این شرایط هم بنویس اما توی دفتر کاغذی !!
گاهی دلخور می شم که چرا خیلی از آدما با قلم و کاغذ غریبه شدن و ازش در حد تکمیل فرم بانکی یا اداری استفاده می کنن امّا شروع نمی کنن به نوشتن از چیزهایی که حال خودشون رو خوب می کنه !!
خیلی از موضوعات ممکنه هر از چند سال یهویی به سرت بزنه ، با خودت حساب و کتاب می کنی می بینی نمی شه که توی وبلاگ یا کلا فضای مجازی نوشتش ، حوصلت هم نمی شه که توی دفتر بنویسی با این وجود که می دونی مسئله مهمی هست .. زمان می گذره و به فراموشی سپرده می شه و بعد از مدتی هر چی فکر می کنی که چی می خواستی بنویسی اصلا یادت نمیاد و این خوب نیست .
همین که وبلاگ داری و انقدر سرت رو توی شبکه های اجتماعی نمی کنی یعنی یک پله از خیلی ها جلوتری ، امّا صرفا به وبلاگ نویسی هم راضی نباش و لذت لمس دفتر کاغذی رو از دست نده :)
نوشته شده در موضوع درسنامه زندگی
  • ۲ نظر
  • ۱۱ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۱۷
  • نقل بلاگ
از پارسال ، مدیریت انبار تصمیم گرفت سالی دو تا از بچه های انبار رو با هزینه خودشون بفرستن سفر کربلا برای پیاده رویِ اربعین ! بلطف خدا هم پارسال و هم امسال من جزو لیست بودم و طلبیده شدم . بخاطر مسائل کاری و مشخص نبودن تکلیفم دیر اقدام کردم و پنج شیش روز مونده بود به روز اربعین ما عازم شدیم .
پدر هم که رفته بود کربلا زنگ زده بود و گفته بود که به محمّد بگو نیا خیلی شلوغه و لب مرز اصلا ماشین گیر نمیاد یا اگرم گیر بیاد زیر 500 ت راضی نمی شن ، یه کلیپ هایی هم منتشر شده بود که عزیزانی بخاطر مسئله مالی برگشته بودن ! امّا من تصمیمم رو گرفته بودم و دوست داشتم برم ، یک میلیون پول نقد بهم دادن و گفتن برو اگه اضاف اومد ، بقیش رو بیار من هم می ترسیدم که مبادا کم هم بیاد ، تو راه که بودیم از دستگاه کارتخوان باز پول نقد گرفتم تا با خیال راحت تری برم .
نوشته شده در موضوع روزنوشت
  • ۱ نظر
  • ۸ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۱۹
  • نقل بلاگ
سال هاست بخاطر وجود لکنت اذیت می شم ، دفعات مختلفی رو برای درمان رفتم آخرین بارش هم سال 96 بود که انقدری پیشرفت کردم که توی سالن بهزیستی جلوی 100 نفر نزدیک ربع ساعت صحبت کردم .. امّا مغرور شدم فکر کردم خیلی پیشرفت کردم و زیاد دل به تمرین ندادم تا این که آروم آروم پسرفت و دلسردی شروع شد ، تا همین چند روزِ پیش بارها تلاش کردم که دوباره تمریناتم رو از سر بگیرم اما نمی شد یا بهتره بگم نمی خواستم که نمی شد !!
تا این که پریشب ، ابوذر بهم زنگ زد ، دوستی بامعرفت و رفیقی عزیز که یک سالی می شد به خاطر بحث های مالیِ احمقانه از هم فاصله گرفته بودیم ، دو دل بودم گوشی رو بردارم یا نه که یه حس من رو به سمت پاسخگویی کشوند و جواب دادم ، بعد از احوال پرسی از اوضاع گفتارم پرسید که من هم با دلسردی جوابش رو دادم امّا اون عزیز حسابی بهم انگیزه داد و من رو تقویت کرد تا دوباره پا بگذارم تو این مسیر ، مسیری که پر از شکست بوده امّا شکست هایی که الان می تونه چراغ راه من باشه ..
نوشته شده در موضوع روزنوشت
  • ۳ نظر
  • ۸ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۰۰
  • نقل بلاگ

زمانه طوری شده که خیلی ها از نصیحت فراری هستن ، احساس می کنم دلیلش اینه که همه شدن عالمِ بی عمل ، هر کدام از ما خوب بلدیم حرف بزنیم امّا طرفی که شنونده حرف های ماست به خودِ ما و زندگیِ ما نگاه می کنه و متاسفانه تاثیرات صحبتمون رو تو زندگیمون نمی بینه بخاطر همین نسبت به حرف و توصیه ما هم بی اهمیت می شه .

یا شاید هم خیلی از حرف ها تکراری شده و برای شنونده جذابیت نداره .. بهرحال هر چیزی که هست من خودم تلاش می کنم حرف حق رو بشنوم حتی اگر گوینده اهل عمل به اون نباشه ، البته که چه بهتره اون فرد ، عاملِ به حرفش باشه .

نوشته شده در موضوع دل نوشته
  • ۰ نظر
  • ۳ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۱۹
  • نقل بلاگ
آقای پناهیان صحبتی داشتند که خیلی جالب و تامل برانگیز بود ، ایشون گفتن من وقتی به پنج ندایی که حضرت مهدی علیه السلام هنگام ظهور نگاه کردم دیدم بخشیش اختصاص داره به امام حسین علیه السلام .. می گفتن همش از خودم می پرسیدم که چرا حضرت مهدی ، از امام حسین به عنوان جد خودش نام می بره ؟ خب اگر قرار باشه اسمی برده بشه چرا نام پیامبر برده نشه که مردم دنیا شناخت بیشتری بهش دارن تا امام حسین ؟
تا این که حضور مردم در اربعین دیده می شه که مردم از هر جای دنیا به این سرزمین مقدس می رن تا توی بزرگترین پیاده روی دنیا شرکت کنن !! اونوقت هست که ایشون می فهمن پیاده رویِ اربعین هست که امام حسین رو به همگان می شناسونه و امام مهدی هم از ایشون به عنوان جد خودش نام می بره ..
نوشته شده در موضوع روایت ، جمله ، شعر
  • ۱ نظر
  • ۲۹ مهر ۱۳۹۸ ساعت ۱۴
  • نقل بلاگ
عمده افرادی که می شناسم از جمله خودم دچار ضعف بزرگی بنام انداختن تقصیر به گردن دیگری هستیم ، یعنی شده زمین و زمان را به هم می دوزیم تا به طرف مقابل اثبات کنیم که من مقصر نیستم ! این دیگری صرفا یک شخص نیست بلکه هر چیزی می تواند باشد مثل روزگار ، شانس ، گربه ی سر کوچه ، درخت همسایه و امثالهم ..
بعضی ها در جریان این موضوع هستن و حداقل خودشون هم که شده می دونن دارن سر خودشون شیره می مالن اما بعضی ها نه ؛ یعنی چنان با اطمینان و اعتماد به نفس از علت هایی که باعث شده اون ها به هدفشون نرسن می گن که اگر اونها رو نشناسی و یا یکم احساساتی باشی به پایشان می نشینی و اشک می ریزی و حق را به ایشان می دهی ..
نوشته شده در موضوع درسنامه زندگی
  • ۰ نظر
  • ۲۸ مهر ۱۳۹۸ ساعت ۲۰
  • نقل بلاگ
خیلی وقت ها فراموشیِ دردی که با آن دست و پنجه نرم می کنی خیلی سخت است .. چون دردِ خود را بالاتر از هر دردی می بینی یا لااقل اگر علم این رو داشته باشی که کسانی هستند که دردشان از تو بیشتر است چون درکش را نداری تسکینی بر حالَت نیست !
اما فکر کن درد جسمی ای که تو را فرا گرفته مثلا یک پایت شکسته ، تا قبل از ورود به بیمارستان بسیار به خود می پیچی و گاهی صحبت هایی با چاشنیِ غُر و یا ناشکری از دهانت در می آید اما به محض ورود به بیمارستان و مشاهده افرادی که دردشان از تو بدتر است ناخودآگاه حس رضایتی در تو ایجاد می شود مثلا کسی که تصادف کرده و چند جای بدنش خورد و خاک شیر شده ، کسی که دستش در کارخانه لای دستگاه رفته و قطع شده و حتی در مسیر که به سمت قسمت شکستگی می روی خستگی و ناراحتی را در چهره خیلی از همراهان می بینی !
در آن لحظه است که تو دیگر درد خود را فراموش می کنی ، و اگر کسی باشی که اتفاقات پیرامون خود را به زودی از یاد نمی برد حداقل برای مدتی شارژ هستی و با وجود دردَت ، حس خوبی هم داری و خدا را شکر می کنی !
نوشته شده در موضوع روزنوشت
  • ۲ نظر
  • ۲۷ مهر ۱۳۹۸ ساعت ۱۸
  • نقل بلاگ
این روزها به مرگ فکر می کنم ، دیروز توی واتساپ دو تا عکس از خودم وقتی که خواب بودم برام اومد ظاهرا دوستم زودتر از من بیدار شده بود و ازم توی خواب عکس گرفته بود بعد وقتی که به مرخصی رفت عکس ها رو برام فرستاد !
تو نظر خودم شکل یه جنازه بودم ، لحظه ای حس عجیبی بهم دست داد و مثل لحظاتی که اتفاقاتی میفته و بهم تلنگری زده می شه این بار هم تلنگری زده شد و من رو به یاد مرگ انداخت .
نوشته شده در موضوع درسنامه زندگی
  • ۴ نظر
  • ۱۸ مهر ۱۳۹۸ ساعت ۱۹
  • نقل بلاگ
نقل بلاگ
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات