نقل بلاگ

نقل دل نوشته ها و علاقه مندی ها

قرارش را با یکی از دوستانش گذاشته، روز جمعه ای می خواهند با دوست دخترانشان بروند تفریح و حالش را ببرند که یکی از آنان گیر می افتد. از این جهت گیر می افتد که ما اعضای انبار به مغازه اش می رویم تا تمام اجناسش را وارد سیستم کنیم و از این به بعد شکل جدیدتری به فروشگاه بدهیم و به هر جنس بصورت تک تک یک لیبل بچسبانیم. او بهرحال فروشندۀ آنجاست و چون از قیمت ها آگاه است حضورش ضروریست.

در تکاپوی لغو برنامۀ تفریحی اش است که به هر سختی ای که شده، دوستش را متقاعد می کند که گرفتار است و نمی تواند بیاید. بعد از آن نوبت می رسد به دوست دخترش که این خبر را به او بدهد. تماس می گیرد و چون چندمتری با من فاصله دارد خواه ناخواه صدایش را می شنوم که به آن بندۀ خدا می گوید من نمی توانم بیایم، امّا اگر تو دوست داری با دوستم و دوستش برو و جای مرا حسابی سبز کن.

مدّت ها بود گوشیِ همسر هنگ می کرد و اذیّت. هربار تلاش می کردم آنرا سبک کنم و فایل های اضافی را حذف و یا بریزم در سیستم. با وجودِ انجامِ این کارها تغییرات محسوسی مشاهده نمی شد آخر مدل گوشی هم برای سال 2015 هست و آنچنان قوی نیست. یک روز پیشنهاد دادم بیا و بگذار گوشی را ریست فکتوری کنم شاید وقتی به حالت کارخانه برگردد کمی از بارِ این سال ها کم شود و سرعتش بهبود پیدا کند.

هر بار مخالفت می کرد و دل بسته بود به پیام هایی که از اوایلِ زندگیمان و دوران عقد به هم داده بودیم تا به الآن. پیام هایی که از چهارسالِ پیش روی هم انباشته شده بود و وقتی وارد قسمت پیام هایش می شدم و روی نام خودم کلیک می کردم به راحتی می شد حس کرد که گوشی دارد ریپ می زند.

داستانیست که سال هاست شنیده ام و انقدر به دلم نشسته که هیچ گاه فراموشش نمی کنم. دوست دارم این داستان را در وبلاگ هم ثبت کنم چون واقعا ارزشش را دارد. اگرچه عین داستان را یادم نیست ولی بالاخره می توان مفهوم را رساند.

می گویند سربازی در برف و سرمای بسیار شدید مشغول نگهبانی بوده، رهگذری از آنجا عبور می کند و در کمال تعجّب از او می پرسد تو چطور در این سرما طاقت می آوری و مشغول نگهبانی هستی؟ من الآن می روم و برایت لباس گرمی می آورم تا تو را از گزند سرما حفظ کند.
همۀ ما دغدغۀ قالب و شکل وبلاگمان را داریم. ممکن است امروز یک طرح ببینیم و از آن خوشمان بیاید و قالب وبلاگمان را شبیه آن کنیم و ممکن است طرحی که امروز برایش ساعت ها وقت گذاشتیم، یک ماه دیگر آن جذّابیت سابق را نداشته باشد و باز در فکر تغییر و نوسازی بیفتیم.
پس دغدغۀ ویرایش قالب، در اکثر افراد وجود دارد و یک مسئلۀ همیشگی ست. امّا دو نکتۀ کوتاه را از روی تجربه خدمت عزیزانی که درخواست تغییر قالب دارند و یا عزیزانی که این درخواست ها را انجام می دهند دارم که اگر رعایت شوند، می توانند جلوی یک سری بحث ها و ناراحتی ها را بگیرند. اخیرا با دوست عزیزی بصورت خصوصی گپ و گفتی داشتم که انگیزه ای شد برای ایجاد این مطلب.

در ابتدای کلام، عید بزرگ غدیر را به تمامیِ دوستان عزیز تبریک می گویم، امیدوارم که حضرت علی و فرزندان پاکش همیشه یار و یارتان باشند :)

بعنوان حرکتی در پویش فقط به عشق علی، قالب ترسیم که جزو قالب های پیش فرض بیان هم می باشد، دستخوش یک سری تغییرات شده مثل:

  • واکنش گرا شدن قالب و نمایش صحیح در انواع دستگاه ها
  • افزوده شدن قابلیت تصویر مطلب به قالب
  • تغییر فونت قالب به ساحل
  • تغییر شکل صفحات قبل و بعد، بصورت اعداد صفحه
از بزرگی راز شادبودنش را پرسیدند که گفت:
دل بر آنچه نمی ماند، نمی بندم
فردا یک راز است، نگرانش نیستم
دیروز یک خاطره بود، حسرتش را نمی خورم
و امروز یک هدیه است، قدرش را می دانم
از فشار زندگی نمی ترسم چون می دانم که فشار، تودۀ زغال سنگ را به الماس تبدیل می کند
می دانم خدای دیروز و امروز، خدای فردا هم هست
ما اوّلین بار است که بندگی می کنیم امّا او قرنهاست که خدایی می کند
پس به او اعتماد دارم
برای داشتن اینچنین خدایی، همیشه شادم :)
بسیار توجّه کرده ام، هرکسی که مخلص باشد و تفکرش خدایی، نبودش بسیار سنگین تر است تا انسان های معمولی. وقتی کسی مخلص باشد دیگر تعریف و تمجید دیگران برایش اهمیت ندارد. هرجا احساس کند کاری از دستش بر می آید، آن را انجام می دهد و به بهترین نحو ممکن هم انجام می دهد. از آنطرف نگاهش که می کنی بسیار متین است و سر به زیر. بدون هیچ توقع و غروری کاری که خودش انجام داده را به همه نسبت می دهد.
انسان های ضعیفی هم برای جابجاکردن یک لیوان هم که شده، کلّ ایل و تبار را خبردار می کنند و تا یک کامیون هندوانه هم زیر بغلشان نگذاری ول کنِ ماجرا نیستند. همه اش دنبال تعریفند و تمجید. همه اش می خواهند کارشان را با زبانشان به رخ بکشند امّا چقدر غافلند این انسان ها. چقدر غافلند که دل خوش کرده اند به 4 تا تعریف و تمجیدِ زوری و هندوانه های سربسته ای که بوی عرقِ زیر بغلشان، آن را احاطه می کند!
امیرآقای پلاسِ اصل، یک چالشی راه اندازی کرده برای انتخاب و رای دهی به وبلاگ های برتر بلاگ بیان، کاری که مدیریتِ خسته و زحمت کشِ بیان، سال هاست پشت گوش انداخته و فقط وعده اش را داده و تا به الان که از عمل خبری نیست. خودش در وبلاگش توضیحاتش را داده که پیشنهاد می شود به آنجا مراجعه کنید. فقط جهت خالی نبودنِ عریضه می توانید ادامۀ مطلب را هم بخوانید.
توی این روز مبارک یعنی سالگرد ازدواج حضرت علی (ع) و حضرت فاطمه (س)، قالب کاغذ و جنگل، نسخۀ ویرایش شدۀ قالب سبزرنگ شماره 34 عرفان توسط نقل بلاگ دستخوش یک سری تغییرات شده و در اختیار مخاطبین عزیز قرار گرفته، تغییراتی مثل:
  • واکنش گرا شدن قالب و نمایش صحیح در انواع دستگاه ها
  • تغییر فونت قالب به ساحل و بهترشدن اندازۀ نوشته ها
  • قرارگرفتن زمینۀ کاغذی برای جذّابیت بیشتر
  • برطرف شدن مشکلات جزئی