۱۴ مطلب در خرداد ۱۴۰۰ ثبت شده است.

+ چرا پتو کشیدی رو خودت تو این گرما؟
- حوصله‌م نمی‌شه برم سمت کلید کولر و خاموشش کنم.
+ واااای مورچه‌ها خوردن منو!
- چرا یه جارو نمی‌کنی که انقد مورچه دورت جمع نشه؟
+ حوصله‌م نمی‌شه.
- طول که نمی‌کشه (وی همان گوینده خط دوم می‌باشد :/ )
این دست‌ها
شاید این دست‌ها قوّت بالایی نداشته باشن، شاید پینه نبسته باشن، شاید از هر انگشتشون یه هنر نباره یا شاید قلم رو به خودشون ندیدن اما نوازش‌کردن رو خوب بلدن، نون حلال‌درآوردن رو خوب بلدن، در آغوش‌گرفتن رو خوب بلدن، دست دیگری‌فشردن رو خوب بلدن و چقدر لذت‌بخشه داشتن چنین اعضای موثری ؛)
خدایا شکرت 🌷

توی این دنیا یه اصل اساسی رو که خیلی خوب فهمیدم اینه که هرچیزی یه قیمت داره. برای پراخت هزینۀ اونها هم خیلی وقتا پول جوابگو نیست و باید از دل و جون مایه گذاشت.

گاهی کلّ هزینۀ خواسته‌مو نمی‌پردازم، حالم خیلی داغون می‌شه امّا تهش می‌گم محمّد تو هزینه‌شو کامل نپرداختی و نباید گلایه کنی. مثل این می‌مونه که بخوای یه موبایل 5میلیونی بخری امّا رفتی 2تومن گذاشتی کف دست مغازه‌دار و جواب رد شنیدی، بعدم که خیلی ناراحت و دلسرد شدی. جالبیِ قضیه به اینه که شاید قیمت یک‌سری چیزها با هم برابر باشن امّا افراد مختلف، با دسترنج‌های مختلف می‌تونن به اون برسن.

وبلاگ کودکانه‌هایم تمامی ندارد، چالشی برگزار کرده، زری‌خانم هم لطف کردند و مرا دعوت. ابتدا دعوتشان در حد یک لهجه بود امّا وقتی متوجّه شدند که من چندان لهجه‌ای ندارم، در یک حرکت انتحاری 3شمارۀ دیگر را به من اختصاص دادند که در ادامه خواهید دید:


۸. ماجرای اوّلین عشق شما؟

اواخر تیر سال 95 بود که یک بعدازظهر از شیراز به سمت جهرم حرکت کردم تا در کنفرانس درمانی‌ای که برای افراد دارای لکنت در سالن بهزیستی جهرم برگزار می‌شد شرکت کنم. برنامه داشتم که صبح علی‌الطلوع هم برگردم. کلّۀ صبح قبل از حرکت با مادر گپ و گفتی داشتم و یک دخترخانمی را معرفی کرد. من هم که متاثر از جلسات درمانی و پر از انگیزه گفتم مادر برو در کارش. مادر هم که بسیار فعال و پویا، در مدّت‌زمان کوتاهی سر و ته قضیه را بهم آورد. بلطف خدا کار به حدی آسان پیش رفت که 7 مرداد یک کسی که الآن او را عشق می‌دانم ورود کرد به زندگی و قلبم.

یه ساعاتی توی مغازه خیلی شلوغ می‌شه و افراد پشت سر هم توی صف می‌ایستن تا اجناسشون رو به صندوق تحویل بدن. یه جوون از وسط صف رو شکافت و یه مانتو داد به من تا حساب کنم. یه آقای میانسال گفت ما توی صفیم و نوبت ماست. جوون هم بدون درنگ گفت مگه نونوایی هست که صف داشته باشه؟

بعد یهو بلند سر و صدا داد و اون بنده خدا هم هیچ‌چیز نگفت. کار هر دوتاشون با کمتر از ۳۰ثانیه اختلاف انجام شد و هردوشون رفتن به سلامت!

این روزها از خیلیا می‌شنوم که در مورد کراش حرف می‌زنن. کراش داری؟ کراشت کیه؟ O_o

والا من تنها کراشی که یادمه تو گیم‌نت سر چهارراه سیادت بود و دیگر هیچ!

گاهی احساس می‌کنم یه آدمایی وجود دارن که آینه عبرت بقیه باشن تا درد، زجر و سختی رو تحمل کنن فقط. اون بیمارای لاعلاج، اون فلج‌های خانه‌نشین، اون نابینای روشن‌دل و امثال این عزیزان واقعا شرایط سختی رو تجربه می‌کنن. پناه بر خدا آدم احساس می‌کنه یه عده آدم دستچین شدن واسه تجربه‌ی چنین شرایط طاقت‌فرسایی تا بقیه بیشتر قدردان داشته‌هاشون باشن!

بنظرم فکرکردن به همین مسئله، گواه بر وجود یه جای دیگه می‌ده. جایی که چنین افرادی افتخار کنن از اینکه دستچین خدا بودن و اینهمه سختی رو تحمل کردن. که اگه اینطور نشه، به حکمت خدا باید شک کرد.

گاهی یه حرفایی رد و بدل می‌شه، حرفایی از جنس بدگویی. طرف با کلّی گلایه و شکایت از دیگری نقد می‌کنه و این حس رو در من بوجود میاره که من هم چنین رفتاری رو از طرف مقابل خواهم دید. یکی نیست بهش بگه فلانی(ها)، هیچ دلیلی وجود نداره اگه یه نفر با تو یه جور رفتار کرد با من هم همونجور رفتار کنه!

توی انبار تازگیا دزد اومده، البته اونجایی که شبا می‌خوابم منظورمه. تو این چندروز هرکاری می‌خوام بکنم فقط یادش میفتم و لعنت حواله‌ش می‌کنم.

بعد از ۹،۱۰ساعت کار لم می‌دم رو زمین که تلویزیون ببینم اما فقط میز خاک‌خورده مونده و من می‌مونم و لعنت!

چندوقت پیش بعد از مدّت‌ها هوس گوش‌کردن آهنگ کردم. اوّلین کاری که انجام دادم دانلودکردنِ آهنگای قدیمی‌ای بود که باهاشون کلّی خاطره داشتم. بعد گفتم یکم جدیدش کنم و گلچین آهنگ‌های سال 99 رو دانلود کنم. همه رو دانلود کردم و کم و بیش شنیدمشون امّا سرسری. امروز توی جادّه بودم و فرصت خوبی بود برای چک‌کردن آهنگ‌های دانلودی.

پخش می‌کردم و رد می‌کردم، شاید 10درصد از آهنگ‌ها رو دوست داشتم. نمی‌دونم من کج‌سلیقه‌م یا خواننده‌ها و آهنگاشون روغن‌نباتی شدن؟ هیچ احساس خوبی نسبت به آهنگ‌هایی که صدای زمینه‌شون نسبت به صدای خواننده می‌چربید نداشتم.