۱۶ مطلب در ارديبهشت ۱۴۰۰ ثبت شده است.

خونۀ پدر کسی نبود و من هم با دوستم قرار داشتم و گفتم با موتور پدر برم که راحت‌تره. وارد خونه شدم و نگاهی جزئی به جاهایی که حدس می‌زدم سوئیچ اونجاست انداختم امّا دست‌خالی برگشتم. به مادر زنگ زدم ولی جواب نداد. عزمم رو جزم کردم و از تنبان پدر گرفته تا کمد و طاقچه‌ها رو گشتم اون هم با کلّی سلام و صلوات امّا پیدا نشد که نشد! وقت قرار نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد و بعد از ده‌دقیقه گشت و گذار تماس دیگری گرفتم که خدا رو شکر پدر جواب داد و جای سوئیچ رو بهم گفت.

پسر تو یه سنی هست که لجبازی ازش می‌باره، همین امروزم با هم دعوامون شد. همش هم از روی لج و لجبازی و یه‌دندگی هردوتامون. آیا من حریف یه پسر لجباز می‌شم؟ وجدانا نه! تنها راهی که بعضی وقتا انجام می‌دم و نتیجه می‌ده، بی‌تفاوتی و نق‌و‌نوق نکردن و کم‌محلی هست.

حالا بنظرت می‌شه با دنیاخانم که هزاران سال هست آدمای مختلفی به خودش دیده، لجبازی کرد؟ خسته شدم از بس جدیش گرفتم و اونم اذیتم می‌کنه. کاش بتونم کم‌محلش کنم و خودمو به بی‌خیالی بزنم.

# بداخلاق و بی‌حوصله‌

نمی‌دونم همچین چیزی رو می‌شه جاهای دیگری از فضای سایبری پیدا کرد یا نه امّا بنظرم وبلاگ و وبلاگ‌نویسی، نمایانگر واقعیِ دغدغۀ افرادِ وبلاگ‌نویس هست. یکی دغدغۀ درس و کنکور داره، یکی دغدغۀ لایک و دیده‌شدن داره، یکی می‌خواد خودشو خالی کنه، یکی دغدغۀ باقیات و صالحات داره، یکی اوج دغدغه‌ش اینه که هرجا رسید عررررررر و جررر رو به کرّات و با تعداد "ر"هایِ مساوی بگه، یکی می‌خواد کمک کنه، یکی می‌خواد مشورت بگیره، یکی می‌خواد به هر طریقی اعلام وجود کنه، یکی دنبال نیمه گمشده‌ش هست، یکی می‌خواد درآمد کسب کنه و و و

شاید بخاطر همینه که انقدر وبلاگ‌نویسی رو دوست دارم. حداقلش آدما به اندازۀ فضاهای دیگه، از خودشون و دغدغه‌هاشون فاصله نگرفتن.

مشارکتی در مورد رمزارزها

شاید این روزها کمتر کسی وجود داشته باشه که اسم رمزارزها یا حداقل بیت‌کوین رو نشنیده باشه. بازار رمزارزها توی ایران چندان شناخته‌شده نبود و بعد از اوضاع نابسامان بورس، خیلی‌ها تصمیم گرفتن برای جبران ضررهاشون هم که شده، توی بازار رمزارزها سرمایه‌گذاری کنن. تعریف رمزارزها کمی پیچیده هست و اگه کسی تمایل به دونستنش داره، یه گشتی توی اینترنت بزنه می‌تونه به جواب برسه امّا خیلی کلّی اگه بخوایم بگیم، یه نوع دارایی هستن در بستر اینترنت که قیمتشون بر اساس عرضه و تقاضا مشخص می‌شه. مثلا بیت‌کوین یک روزی کمتر از یک دلار بود و اخیرا قیمتش به حدود 65.000دلار رسید که البته الان حدودا 42.000دلار هست.

امّا چه مشارکتی مد نظرم هست؟



از این به بعد هروقت خواستم قسم بخورم، اونم یه قسمی که طرف مقابل درجا قبول کنه حرفمو، فقط می‌گم قسم به بغض اسحاق و دیگر هیچ!

منچ بازی می‌کردیم، اونم توی گوشی. اگه یک‌درصد احتمال تقلب توی تاس‌انداختن منچ واقعی بود، توی گوشی همه‌چیز بر اساس شانس و رندوم اتفاق می‌افتاد. حریف متنی از پیش‌تعریف‌شده فرستاد، نوشته بود: "شانس آوردیا".

حرص می‌خوردم که چرا برنامه امکان چت نداره که بهش بگم لاااااامصب این بازی و این تاس، همش شانس هست و دیگر هیچ!

حرفش مثل میخ به جمجمه‌م کوفته می‌شد، آخه خیلی کلّی بود. بیشتر جاهای زندگیمو که نگاه کردم، دیدم سپردمش به تاس روزگار! تاسی که اگه بخوام می‌شه بدون تقلب اعداد مطابق میلم بیاد امّا من ...

یکی از بزرگترین ادّعاهای بشریت، استفاده از "ترین" هست. هرکی از راه می‌رسه، پشت‌بند خودش، کارش، محصولش و یا هرچیزی که دم دستشه یه ترین هم می‌ذاره. کنتور که نمیندازه‌، کسی‌م که اهل تحقیق نیست. حکایت بندۀ خدایی که می‌گه من وسط زمین وایسادم :|

ارزان‌ترین، به‌ترین، ایمن‌ترین، نزدیک‌ترین، راحت‌ترین، پرقدرت‌ترین و الا ماشاءالله

تهران‌نوشت

پیشنهاد کاری
یکی از دوستان بهم پیشنهاد کاری در تهران داد و تصمیم گرفتم یه سفر به اونجا داشته باشم که اگه شرایط کاری خوب بود همونجا بمونم و حتّی بعد از مدّتی خانواده رو هم بیارم پیش خودم امّا به هر ترتیب شرایط کاری اونجوری که دوست داشتم نبود و منصرف شدم.

زندگی جریان ندارد
نمی‌دونم چرا ولی احساس کردم که تهرانیا، اصلا زندگی نمی‌کنن. وقتی بی‌خیال کاری که دوستم پیشنهاد داده بود شدم، گفتم یک روزی دنبال کار هم بگردم شاید واقعا موندگار شدم. امّا اکثر آگهی‌هایی که می‌دیدم، حداقل 10،12ساعت باید می‌رفتم سر کار بعلاوۀ وقتی که توی ترافیک و شلوغی باید می‌گذشت. تهش هم خسته و بی‌حال باید بری خونه و تنها کاری که از دستت بر میاد خوابیدنه. خوابیدنی که دوباره صبحش به همین شکل باید پیش بره.


#الکی_مثلا