پیشنهاد کاری
یکی از دوستان بهم پیشنهاد کاری در تهران داد و تصمیم گرفتم یه سفر به اونجا داشته باشم که اگه شرایط کاری خوب بود همونجا بمونم و حتّی بعد از مدّتی خانواده رو هم بیارم پیش خودم امّا به هر ترتیب شرایط کاری اونجوری که دوست داشتم نبود و منصرف شدم.

زندگی جریان ندارد
نمی‌دونم چرا ولی احساس کردم که تهرانیا، اصلا زندگی نمی‌کنن. وقتی بی‌خیال کاری که دوستم پیشنهاد داده بود شدم، گفتم یک روزی دنبال کار هم بگردم شاید واقعا موندگار شدم. امّا اکثر آگهی‌هایی که می‌دیدم، حداقل 10،12ساعت باید می‌رفتم سر کار بعلاوۀ وقتی که توی ترافیک و شلوغی باید می‌گذشت. تهش هم خسته و بی‌حال باید بری خونه و تنها کاری که از دستت بر میاد خوابیدنه. خوابیدنی که دوباره صبحش به همین شکل باید پیش بره.

همه چیز آنلاین
از دم در خونه تا دوباره دم در خونه، همه‌چیز آنلاین پیش رفت. بقول برادرم ممکنه روزی برسه که عزیزانمون رو از دست بدیم و درخواست کفن و دفن آنلاین بدیم. اونها هم میان جنازه رو تحویل می‌گیرن و رسید می‌دن و خداحافظ!!

کار ناتمام
سدجواد یه چالش داشت قبلا، همون کارای قبل از مرگ رو می‌گم. یکی از مواردی که اشاره کرده‌بودم بوسیدن پای پدر و مادر و البته مادرخانمم بود. از اونجایی که زمانِ برگشت و زنده یا مرده‌برگشتنم معلوم نبود، فرصت رو غنیمت شمردم و این کار رو کردم. حس عجیبی داشت. البته مادرخانم هنوز مونده! امیدوارم بتونم از این به بعد، بیارم توی برنامه‌م.

نصیحت
خیلیا همچین دل خوشی از نصیحت‌شنیدن ندارن. خوش به حال اونایی که از تجربۀ گذشتگان عبرت می‌گیرن امّا بعضی وقتا باید بری، باید سرت بخوره به سنگ، باید شکست بخوری تا بهت اثبات بشه که اونطوری که فکر می‌کردی و می‌گفتن هم نبوده. شک نکن تغییر تفکری که در تو بعد از شکست برای رسیدن به اون هدف به دست میاد، مهمترین دستاوردت خواهد شد. بدا به حال کسایی که از بدشانسیشون طوری سرشون به سنگ می‌خوره که هیچ راه برگشتی براشون باقی نمی‌مونه.

نیازساز
بعضیا تو زندگی حکم پیام بازرگانی دارن، همش می‌خوان بکوبن تو سرت که وااااااای چرا اینو نداری، وااااااای چرا اونو نداری. بعضیا هم هستن که تو رو با داشته‌های زندگیت آشنا می‌کنن و بهت قناعت و شکرگزاری رو یاد می‌دن. از دستۀ اوّل بشدّت باید دوری کرد. اگرچه غرض این نیست که هیچ تلاشی برای رسیدن به زندگی بهتر نداشته باشیم.