جمعه‌ای که گذشت به اتّفاق خانواده سری به قبرستون زدیم. یکم دیر رفتیم و چون هوا گرم بود، طبق قرار هفتگی فقط سری به عموی شهیدم و دایی تازه‌درگذشته زدیم. روز تدفین، قبر دایی دومین قبر داخل ردیف خودش بود و سمت راستش هم کلّی قبر خالی بود. شاید خاصیت قبرستون به همین تلنگرها باشه و تلنگری برام پیش اومد و به خودم گفتم این قبرهای خالی، جای کیا هستن؟ از کجا معلوم شاید جای منم توی همین ردیف‌ها باشه.

برگردیم به جمعه، جمعه چندین قبر بعد از دایی پر شده بود امّا باز هم تا آخر قبرهای خالی وجود داشت. اینبار به همسر گفتم نگاه کن، معلوم نیست کیا قراره توی این قبرها دفن بشن؟

امّا دیروز، دیروز که نه ظهر بود و نه عصر، توی خونه نشسته بودیم که یهو انگار یکی با لگد رفت توی در هال، سریع رفتیم در رو باز کردیم امّا خبری از جسم و چیزی نبود و حدس زدیم که حتما باد بوده. نزدیک کوه یه مقدار دود سفید دیدیم و همسر گفت شاید بخاطر اون بوده گفتم نه فکر نکنم و رفتیم داخل. شب شد و بلطف آشناها و رسانه‌های محلی، متوجه شدیم که توی محلۀ شهرک انقلاب یه انفجار شده و دو تا خونه کلّا ریختن و این لگدی که فکر می‌کردیم باد هست، در واقع موج انفجار بوده که به خیلی از خونه‌ها رسیده بود. متاسفانه تا الان سه نفر جونشون رو از دست دادن و اون ردیف قبرستون هم در حال تکمیل‌شدن هست و من هم جوابم رو گرفتم.

موجی که برای منِ نوعی فقط یه موج بود امّا برای کسایی که حادثه دیدن، به قیمت تکه و پاره‌شدن‌شون بوده :(

دنیای سختی شده، خیلی... خیلی...