وبلاگ کودکانه‌هایم تمامی ندارد، چالشی برگزار کرده، زری‌خانم هم لطف کردند و مرا دعوت. ابتدا دعوتشان در حد یک لهجه بود امّا وقتی متوجّه شدند که من چندان لهجه‌ای ندارم، در یک حرکت انتحاری 3شمارۀ دیگر را به من اختصاص دادند که در ادامه خواهید دید:


۸. ماجرای اوّلین عشق شما؟

اواخر تیر سال 95 بود که یک بعدازظهر از شیراز به سمت جهرم حرکت کردم تا در کنفرانس درمانی‌ای که برای افراد دارای لکنت در سالن بهزیستی جهرم برگزار می‌شد شرکت کنم. برنامه داشتم که صبح علی‌الطلوع هم برگردم. کلّۀ صبح قبل از حرکت با مادر گپ و گفتی داشتم و یک دخترخانمی را معرفی کرد. من هم که متاثر از جلسات درمانی و پر از انگیزه گفتم مادر برو در کارش. مادر هم که بسیار فعال و پویا، در مدّت‌زمان کوتاهی سر و ته قضیه را بهم آورد. بلطف خدا کار به حدی آسان پیش رفت که 7 مرداد یک کسی که الآن او را عشق می‌دانم ورود کرد به زندگی و قلبم.

بر خلاف عدّه‌ای که دوران عقد را بهترین دوران زندگی می‌دانند من چنین اعتقادی ندارم چون دوران عقد هم محدودیت‌های خودش را داشت و اوایل حس خاصی بهم نداشتیم. تا اینکه رفته رفته و بعد از رفتن به زیر یک سقف، متوجّه شدم یک چیزی در قلبم مورمور می‌کند، یک صداهایی در سرم بلغور می‌کند و یک هورمون‌هایی در بدنم ترشح می‌شود. گفتم لابد همین‌ها عشق است دیگر! اگرچه با این تفاسیر خود را عاشق نمی‌دانم و نگاهم به عشق و عاشقی، نگاهی کمال‌گراست. شاید دلیل اینکه نسبت استفاده‌ام از واژۀ دوستت دارم بسیار بیشتر از عاشقتم هست، همین باشد.

و این بود قضیۀ اوّلین عشق و ان‌شاءالله ماندگارترین عشق :)


۱۵. فکر کن بدون هیچ محدودیتی می توانی برای یک روز هر طور دلت خواست زندگی کنی. آن یک روز را توصیف کن.

واقعا تا حالا به این قضیه فکر نکردم چون بیش از حد فراتخیل است امّا جهت خالی‌نبودن عریضه، شاید مثل شخصیت بازی GTA می‌شدم و هر کاری که دوست داشتم انجام می‌دادم و شهر را به آشوب می‌کشیدم.


۴۲. خنده دار ترین کارهایی که توی مدرسه/ دانشگاه انجام دادیم حالا یا ضایع شدیم یا نشدیم و خفن بوده.

به حول قوّه الهی از دانشگاه که هیچ تجربه‌ای ندارم چون اصلا نرفتم (فقط در حد گرفتن نامۀ تحصیل برای گرفتن گواهینامه). امّا در دوران راهنمایی یک مدرسه‌ای داشتیم که شکلش مانند یک مستطیل با عرض کم و طول دراز بود. اگر کلاس ما را گوشۀ مستطیل در نظر بگیرید، دفتر مدیریت دقیقا گوشۀ مقابل از آنطرف بود (فاصله خیلی زیاد). یکروز با تمام وجود جیغ زدم که آقای ناظم هم شنید و آمد سر کلاس و گفت که بود؟ من هم نه برداشتم و نه گذاشتم فقط با دست اشاره به صمیمی‌ترین دوستم کردم. انقدر دانش‌آموز ساکتی بودم که بی‌معطلی خود هم‌کلاسی‌ها هم باورشان شد که من نبودم. خلاصه که دوستم کتک مفصلی خورد و هنوز که هنوز است بعد از سال‌ها هروقت مرا می‌بیند، یاد آن خاطره می‌افتیم و کلّی می‌خندیم.


پ ن: از اونجایی که چالش عجیبی هست و افراد توی نظرات همدیگه رو دعوت می‌کنن :| شما هم اگه دوست داشتید برید به لینک چالش و خودتون یا دوستانتون رو دعوت کنید.