۱۶ مطلب با موضوع «وبلاگ نویسی :: چالش های وبلاگی» ثبت شده است.

همینطور که سرگرم آخور دنیا بودیم، سدجواد چالشی ردیف کرد و دعوتنامه‌ای مهر و موم‌شده فرستاد که ای پسر، می‌شه کمی به ته خط هم نگاهی کنی و خودت رو تو اون لحظه تصور کنی؟ ما هم لبیک گفتیم و نشخوارکنان از زرق‌وبرق دنیا، در حال نگارش این مطلب هستیم.
چتونه؟ چرا انقد تو سر و کلّه خودتون می‌زنید؟ مادر بی‌خیال من که جلوت هستم، پدر درسته این آخر کاری واقعا فهمیدم که بامعرفت‌ترین خودمی ولی فکر نمی‌کردم انقدر گریه کنی! همسر مگه قول ندادی در نبود من خودتو داغون نکنی؟ خواهرا انقدر جیغ نزنید، داداش چرا شونه‌ت می‌لرزه؟ حاج خانوم یه دوماد تحفه که ارزش گریه‌کردن نداره!! ندایی شنیده‌می‌شود افهم یا محمد بن ... افهم یا محمد بن ... و بووووووووووم همه‌چیز تاریک می‌شه. (مثلا به سبک سیاحت غرب)

وبلاگ کودکانه‌هایم تمامی ندارد، چالشی برگزار کرده، زری‌خانم هم لطف کردند و مرا دعوت. ابتدا دعوتشان در حد یک لهجه بود امّا وقتی متوجّه شدند که من چندان لهجه‌ای ندارم، در یک حرکت انتحاری 3شمارۀ دیگر را به من اختصاص دادند که در ادامه خواهید دید:


۸. ماجرای اوّلین عشق شما؟

اواخر تیر سال 95 بود که یک بعدازظهر از شیراز به سمت جهرم حرکت کردم تا در کنفرانس درمانی‌ای که برای افراد دارای لکنت در سالن بهزیستی جهرم برگزار می‌شد شرکت کنم. برنامه داشتم که صبح علی‌الطلوع هم برگردم. کلّۀ صبح قبل از حرکت با مادر گپ و گفتی داشتم و یک دخترخانمی را معرفی کرد. من هم که متاثر از جلسات درمانی و پر از انگیزه گفتم مادر برو در کارش. مادر هم که بسیار فعال و پویا، در مدّت‌زمان کوتاهی سر و ته قضیه را بهم آورد. بلطف خدا کار به حدی آسان پیش رفت که 7 مرداد یک کسی که الآن او را عشق می‌دانم ورود کرد به زندگی و قلبم.

    از دیشب تصمیم بر این شد که حتّی شده یه حرکتِ کوچیک بعنوان هدیۀ تولّد و نشوندن لبخندی روی لب امام زمان بزنم. استارت کار رو با زدنِ یه توییت با هشتگ ThePromisedSavior زدم و قطره‌ای شدم میان قطره‌ای از طوفان توییتریِ دیشب.
    چندروز پیش هم از طرف سازمان انتقال خون پیامی دریافت کردم که نوشته بود نیاز مبرمی به گروه خونیم هست و ظاهرا منتظر دیدارم هم بود این سازمان مخوف. من هم با خودم عهد بستم که نیمۀ شعبان این کار رو انجام بدم. اهدای خونی که کم حاشیه هم نداشت. همسر از چندروز قبل همه‌ش مخالفت می‌کرد و خط و نشون می‌کشید که ضعیف شدی و اگه بری خون بدی من خیلی ناراحت می‌شم. شاید نزدیک یک ساعت درگیر چک و چونه‌زدن باهاش بودم که محکم سر حرفش بود. بندۀ خدا حق هم داره و کمی ضعیف شدم ولی نمی‌میرم که! براش مثالی زدم از انسان‌های شریفی که می‌رن جون می‌دن و این چهارقطره خون من در برابر کار اونها هیچی نیست. به هر زور و ضربی که بود از خونه زدم بیرون و بعد از چند دقیقه، تماس گرفت و یه رضایت اجباری بهم داد.
پویش وبلاگ مهدوی
درود به دوستان عزیز در هر سرویس وبلاگ‌نویسی‌ای 😐
کم‌کم داریم نزدیک نیمۀ شعبان می‌شیم و تصمیم بر این شد که پویشی راه بیفته بنام "وبلاگ مهدوی". چرا وبلاگ مهدوی؟ چون فقط محدود به بیان نیست و هر عزیز وبلاگ‌نویسی در هر سرویسی می‌تونه داخلش شرکت کنه. پویشی که افراد شرکت‌کننده رو ترغیب می‌کنه در حد یک مطلب، وبلاگشون رو مهدوی کنن. حالا چطوری؟
سال 1397: از بچّه‌های انبار دو نفر می تونن برای اربعین برن کربلا و ما هزینه‌شون رو پرداخت می کنیم. جمله‌ای که بعد از شنیدنش دلگرم شدم. بهرحال تعداد بچّه‌های انبار زیاد نبود و هر کدوم به یه نحوی گرفتار بودن و یا تمایلی به رفتن نداشتن امّا من، امّا من دوست داشتم برم و به این سیل عظیم بپیوندم. چند سال قبلش و دقیقا روز تولّدم با کاروان عازم کربلا شده بودم امّا این‌یکی دیگه فرق داشت. از هرکی رفته بود تعریفش رو می‌شنیدی و مشتاق می شدی به رفتن.
چالش اگه یه روز
یه سکون و رکودِ عجیبی فضای وبلاگ‌نویسی رو گرفته که آدم رو نگران می کنه. چراغایی که کمی قبل تر روزانه چندتاشون روشن می شد و تازگی ها اصلا هییییییچ! سوت و کور انگار کفۀ برهوت! امروز تو فکر بودم که اگه یه روزی بچه‌های وبلاگ نویس رو ببینم بهشون چی می گم؟ بعد گفتم خب این سوال می تونه یه چالش جذّاب توی فضای وبلاگ‌نویسی باشه تا حداقل باعث بشه چندتا ستاره روشن بشن.

آقای امیرپلاس به مناسبت روز وبلاگ نویسی چالشی راه اندازی کرده و بنده هم شروع می کنم به نگارش مطلبی در همین مورد. البته فکر می کنم کسی دعوتم نکرده و حکم سیلی دارم (در جهرم به کسانی که بدون دعوت به عروسی می روند، سیلی می گویند) با این حال اگر دعوت شدیم و خبر نداریم اطلاعی دهید که کارت دعوتمان را نشانِ میزبان دهیم تا نسبت به ما فکر بد نکند :|

انتخابات وبلاگی
امیرآقای پلاسِ اصل، یک چالشی راه اندازی کرده برای انتخاب و رای دهی به وبلاگ های برتر بلاگ بیان، کاری که مدیریتِ خسته و زحمت کشِ بیان، سال هاست پشت گوش انداخته و فقط وعده اش را داده و تا به الان که از عمل خبری نیست. خودش در وبلاگش توضیحاتش را داده که پیشنهاد می شود به آنجا مراجعه کنید. فقط جهت خالی نبودنِ عریضه می توانید ادامۀ مطلب را هم بخوانید.
به دعوت دوستان عزیز، محمّدرضا و امیر شروع می کنم به نگارش مطلبی تحت عنوان مرامنامۀ وبلاگی:
قبل از هر چیز باید عرض کنم که وبلاگ تعریف مشخصی نداره و هر کسی طبق دیدگاه و سلیقۀ خودش تعریفی رو براش در نظر می گیره، امّا تعریف بنده از وبلاگ و وبلاگ نویسی چی هست؟
کمی با شهدا

از روی وظیفه و با ایده ی وبلاگ یار آسمانی، شروع می کنم به نگارش مطلبی با حس و حال شهدا و شهادت :)

از وقتی معنای مرگ و زندگی رو فهمیدم، از خدا خواستم که مرگ بی حاصلی نداشته باشم. وقتی قراره آدمی بمیره و قطعا هیچ کس هم نمی تونه از دست عزرائیل فرار کنه پس چرا این اتفاق به بهترین نحو ممکن رقم نخوره؟ خب همین بهترین نحو ممکن یعنی شهادت و شهادت هم یعنی از خودت، زن و بچه و پدر و مادرت و از کلّی امیال لذّت بخش دنیوی بگذری برای اهداف معنوی خیلی بالاتر! البته که من باید دهنمو گِل بگیرم و به اندازه ی خودم آرزو داشته باشم ولی چه کنم که می گن آرزو بر جوانان عیب نیست اگرچه پیرمرد شدیم.