۵۲ مطلب با موضوع «شخصی نوشت :: روزنوشت» ثبت شده است.

بعضا پیش میاد که مشتری‌ها وقتی لباس نو رو پرو می‌کنن، دیگه حوصله‌شون نمی‌شه درش بیارن و میان حسابش می‌کنن و ما هم روکار، تگ دزدگیرشو باز می‌کنیم. امّا خب یه وقتایی توی شلوغی طرف میاد و می‌گه تگ رو باز کن و به قصد حساب‌کردن هم میاد امّا بعد که تگش رو باز می‌کنیم یهو یادش میاد که یه چیز دیگه رو خریداری کنه. می‌گه من یه لحظه برم دوری بزنم و بعد میام با هم حساب می‌کنم. بالاخره نمی‌شه گفت نه امکانش نیست و اوّل باید حسابش کنید چون به مشتری بر می‌خوره و ما هم معمولا چیزی نمی‌گیم امّا دورادور هواشو داریم که یهو بیرون نره.

اخیرا هم با یه بندۀ خدا همین قضیه رو داشتیم و بعد از چنددقیقه که سر ما حسابی گرم بود از مغازه خارج شد و یه پیراهن مردونه رو بدون حساب‌کردن برد :|

بعضیا انگار کمر همّت بستن تا سر از میزان حقوق و درآمد افراد در بیارن. خیلی از افراد هم حالا یا از روی رودربایستی و یا هر علّت دیگه‌ای، آنچنان نمی‌تونن محترمانه بگن که ربطی به شما نداره و حقوقشون لو می‌ره. من کاری به اون افرادِ حقوق‌لورفته ندارم و حرفم با اون حقوق‌دونسته‌هاست تو این مطلب. خب آقا و یا خانم محترمِ حقوق‌بگیرِ مطلع از حقوق بقیه، آیا تو می‌تونی رضایت قلبی از کار و درآمدت داشته باشی وقتی که همش حس مقایسۀ میزان زحمت و درآمد خودت با اطرافیان سراغت میاد؟ چرا انقدر اصرار داری وجدانا؟

+ چرا پتو کشیدی رو خودت تو این گرما؟
- حوصله‌م نمی‌شه برم سمت کلید کولر و خاموشش کنم.
+ واااای مورچه‌ها خوردن منو!
- چرا یه جارو نمی‌کنی که انقد مورچه دورت جمع نشه؟
+ حوصله‌م نمی‌شه.
- طول که نمی‌کشه (وی همان گوینده خط دوم می‌باشد :/ )

یه ساعاتی توی مغازه خیلی شلوغ می‌شه و افراد پشت سر هم توی صف می‌ایستن تا اجناسشون رو به صندوق تحویل بدن. یه جوون از وسط صف رو شکافت و یه مانتو داد به من تا حساب کنم. یه آقای میانسال گفت ما توی صفیم و نوبت ماست. جوون هم بدون درنگ گفت مگه نونوایی هست که صف داشته باشه؟

بعد یهو بلند سر و صدا داد و اون بنده خدا هم هیچ‌چیز نگفت. کار هر دوتاشون با کمتر از ۳۰ثانیه اختلاف انجام شد و هردوشون رفتن به سلامت!

این روزها از خیلیا می‌شنوم که در مورد کراش حرف می‌زنن. کراش داری؟ کراشت کیه؟ O_o

والا من تنها کراشی که یادمه تو گیم‌نت سر چهارراه سیادت بود و دیگر هیچ!

توی انبار تازگیا دزد اومده، البته اونجایی که شبا می‌خوابم منظورمه. تو این چندروز هرکاری می‌خوام بکنم فقط یادش میفتم و لعنت حواله‌ش می‌کنم.

بعد از ۹،۱۰ساعت کار لم می‌دم رو زمین که تلویزیون ببینم اما فقط میز خاک‌خورده مونده و من می‌مونم و لعنت!

چندوقت پیش بعد از مدّت‌ها هوس گوش‌کردن آهنگ کردم. اوّلین کاری که انجام دادم دانلودکردنِ آهنگای قدیمی‌ای بود که باهاشون کلّی خاطره داشتم. بعد گفتم یکم جدیدش کنم و گلچین آهنگ‌های سال 99 رو دانلود کنم. همه رو دانلود کردم و کم و بیش شنیدمشون امّا سرسری. امروز توی جادّه بودم و فرصت خوبی بود برای چک‌کردن آهنگ‌های دانلودی.

پخش می‌کردم و رد می‌کردم، شاید 10درصد از آهنگ‌ها رو دوست داشتم. نمی‌دونم من کج‌سلیقه‌م یا خواننده‌ها و آهنگاشون روغن‌نباتی شدن؟ هیچ احساس خوبی نسبت به آهنگ‌هایی که صدای زمینه‌شون نسبت به صدای خواننده می‌چربید نداشتم.

چندشب پیش یه بنده خدایی پیام داد که برم پیشش. حدود ساعت 9شب بود که حرکت کردم و وقتی هم که برگشتم ساعت دوازده‌وخورده‌ای شده بود. تا مقصد یه نیم‌ساعتی راه داشتم و گفتم یه تماس هم بگیرم که با یه تیر دو تا نشون بزنم و سرگرم بشم. وسط بلوار مدرس شیراز بودم که یهو ماشین آقاپلیسه اومد کنارم و با دست اشاره کرد که توقف کنم.

رفتم مغازه و دو قلم جنس برداشتم شد 9500، یه 10تومنی بهش دادم و دخلش رو باز کرد. جهت دخلش دقیقا روبروی من بود و همۀ محتویات داخلش رو می‌دیدم. چندتا 500تومنی هم دیدم و منتظر بودم که یکیش رو برداره و بهم بده. پولی که بهش داده بودم رو گذاشت داخل دخل و برای لحظه‌ای مکث کرد و کشو رو کشید داخل و رفت سمت شکلاتی که روی میزش بود. دوتا دونه شکلات بهم داد، از اون شکلات‌درازای میوه‌ای که قشنگ یادمه دونه‌ای 10تومن می‌خریدیم و الآن 250 شده بود. انگار دهانم قفل شده بود و دستم کار می‌کرد فقط، ازش گرفتم و رفتم بیرون.

وقتی رفتم بیرون فهمیدم که چه گندی زدم و چه سهل‌انگاری‌ای کردم. حتّی نمی‌تونم یه روزی یقه‌ش رو بچسبم که فلانی تو پونصدی داشتی و گفتی ندارم چون هیچ حرفی نزده بود و در سکوت کامل این اتّفاقات افتاده بود. اگرچه اون موظف بود بقیۀ پول منو بده ولی به اجبار و دروغ هیچ کاری نکرده بود و من با سکوتم باعث شدم اون به خودش جرات چنین کاری رو بده.

چندروزی هست در شرایط "بیو منو بردار" قرار می‌گیرم مثلا اونروز گوشۀ خیابون یه ساعت مچی دیدم و امروز هم یه کارت بانکی. اگه مثل گذشته بود قطعا اونها رو برمی‌داشتم امّا سال‌هاست که اگر گنج قارون هم پیدا کنم بی‌خیالش می‌شم و فرض رو بر این می‌ذارم که صاحبش برمی‌گرده و دنبالش می‌گرده. البته شوخی کردم، ولی واقعا تا مورد خاصی نباشه که مطمئن بشم صاحبش راحت پیدا می‌شه این کار رو نمی‌کنم. وگرنه گنج قارون رو پیدا کنم، برش می‌دارم تا قارون بیاد و مشخصات بده. بعدشم تحویلش می‌دم که بره پی زندگیش!