۴۰ مطلب با موضوع «شخصی نوشت :: دلنوشته» ثبت شده است.

یکی از بزرگترین ضعف‌هایی که در من وجود داره، صبورنبودن هست. خدا هم هرجور می‌تونه تو همین زمینه امتحانم می‌کنه و منم هی شکست می‌خورم و هی شکست می‌خورم. جالبی قضیه به اینه که خدا هم ولکن ماجرا نیست و احساس می‌کنم تا از من یه انسان صبور نسازه، همین آش هست و همین کاسه.

به گذشته برمی‌گردم، به گذشته‌ای که داخلش یه آدمایی وجود داشتن که با رفتاراشون خیلی اذیتم می‌کردن امّا من تا حدّی صبور بودم و بعد درجا زدم و از اون محیط‌ها دور شدم. الآن دوباره برگشتم به همون محیط‌ها امّا از اون آدما با رفتارای آزاردهنده‌شون دیگه خبری نیست. اگر بیشتر صبوری می‌کردم قطعا با وجود من این اتّفاق‌ها می‌افتاد و من سربلند بیرون اومده‌بودم.

این دست‌ها
شاید این دست‌ها قوّت بالایی نداشته باشن، شاید پینه نبسته باشن، شاید از هر انگشتشون یه هنر نباره یا شاید قلم رو به خودشون ندیدن اما نوازش‌کردن رو خوب بلدن، نون حلال‌درآوردن رو خوب بلدن، در آغوش‌گرفتن رو خوب بلدن، دست دیگری‌فشردن رو خوب بلدن و چقدر لذت‌بخشه داشتن چنین اعضای موثری ؛)
خدایا شکرت 🌷

گاهی احساس می‌کنم یه آدمایی وجود دارن که آینه عبرت بقیه باشن تا درد، زجر و سختی رو تحمل کنن فقط. اون بیمارای لاعلاج، اون فلج‌های خانه‌نشین، اون نابینای روشن‌دل و امثال این عزیزان واقعا شرایط سختی رو تجربه می‌کنن. پناه بر خدا آدم احساس می‌کنه یه عده آدم دستچین شدن واسه تجربه‌ی چنین شرایط طاقت‌فرسایی تا بقیه بیشتر قدردان داشته‌هاشون باشن!

بنظرم فکرکردن به همین مسئله، گواه بر وجود یه جای دیگه می‌ده. جایی که چنین افرادی افتخار کنن از اینکه دستچین خدا بودن و اینهمه سختی رو تحمل کردن. که اگه اینطور نشه، به حکمت خدا باید شک کرد.

اخیرا یه کلیپ دیدم از مظلومیت یک جانباز دفاع مقدس، جانبازی که سال ۶۱ ترکش به سرش می‌خوره و رگ خوابشو از دست می‌ده. از اون موقع تا به الان نتونسته بخوابه و هرشب سردردهای بدی رو تجربه می‌کنه. سختیِ نخوابیدن رو در حدی می‌بینه که می‌گه ای کاش دو دستم قطع بود امّا می‌تونستم بخوابم!

خدایا شکرت بخاطر رگ خوابم 🌹

#رجب‌ رشیدی‌نسب

پسر تو یه سنی هست که لجبازی ازش می‌باره، همین امروزم با هم دعوامون شد. همش هم از روی لج و لجبازی و یه‌دندگی هردوتامون. آیا من حریف یه پسر لجباز می‌شم؟ وجدانا نه! تنها راهی که بعضی وقتا انجام می‌دم و نتیجه می‌ده، بی‌تفاوتی و نق‌و‌نوق نکردن و کم‌محلی هست.

حالا بنظرت می‌شه با دنیاخانم که هزاران سال هست آدمای مختلفی به خودش دیده، لجبازی کرد؟ خسته شدم از بس جدیش گرفتم و اونم اذیتم می‌کنه. کاش بتونم کم‌محلش کنم و خودمو به بی‌خیالی بزنم.

# بداخلاق و بی‌حوصله‌

یه روزی دهن باز می‌کردم و عربده می‌کشیدم و از روش تربیتی والدینم گلایه می‌کردم و از قضا حق به جانب هم صحبت می‌کردم. الآن می‌خوام بگم همش غلط اضافه بوده!

چون خودمم با وجود پدرشدن، پر از کم‌کاری و عیب و ایرادهای تربیتی‌م.

از حال خرابش می‌گه، دست به قلم می‌شه و لیستی از اتّفاقای زندگیش که اونها رو بدشانسی‌ می‌دونه آماده می‌کنه و نشونم می‌ده. باید واقع‌بین بود آیا همۀ اینها بدشانسی‌ان؟ من که فکر نمی‌کنم. خصوصیات رفتاری‌ای که توی این چندسال ازش دیدم رو براش بیان می‌کنم. عجول‌بودن، تصمیم‌های احساسی، ضعف در دوراندیشی، همش دنبال میانبربودن و صبری که سال‌هاست باهاش قهره با ذکر مثال‌هایی از زندگیِ خودش، مهر تاییدی بود بر اینکه اونقدا هم که فکر می‌کنه بدشانس نیست و باید دنبال چیز دیگه‌ای باشه!

همینجور که صحبت می‌کنم و این خصلت‌های منفی رو بیان می‌کنم، انگار دارم با خودمم حرف می‌زنم. خصلت‌هایی که شاید با دوز بیشتر تو وجود خودم وجود داره و سال‌ها زندگیمو به هدر داده. شاید تنها تفاوت ما در اینه که من نق و نوق نمی‌کنم چون می‌دونم هرچی بیشتر سر و صدا بدم، گندش بیشتر در میاد و می‌فهمم اگر اشتباهی هم هست، از طرف خودمه نه کس یا چیز دیگری.

حداقل 5،6ساله همه‌جوره تلاش کردیم با هم کار کنیم امّا نشد که نشد. یه روز اون تهران و من شیراز، یه روز اون جهرم و من شیراز، یه روز من جهرم و اون تهران، یه روز هردو جهرم امّا دستمون خالی تا اینکه فکر کنم خدا هم خواست بفهمونه ما دو تا به درد هم نمی‌خوریم و حالا که حرفْ هم نمی‌فهمیم پس بذار تجربه‌ش کنیم. یعنی به ضرس قاطع به یه روز نکشید این قصۀ همکاری!

خدایا چندسال لَنگِ برجامِ شخصی موندم آخرش هم شد این :| ای کاش با کمی دوراندیشی، بندبند برجام رو مرور می‌کردم تا همون اوّل به عیب و ایراداش پی می‌بردم. همۀ تلاشمو می‌کنم دیگه تو کارت فوضولی نکنم، اگرچه با این دوزِ چموشی‌ای که از خودم سراغ دارم، قول 100% نمی‌دم :*

نطقی در مورد چالش لبخند

چالشی توسط یکی از دوستان وبلاگ‌نویس ایجاد شده که 9 تا لبخندِ سال 99 باید نوشته بشه. چالش قشنگیه و دوست داشتم شرکت کنم امّا هرچی فکر کردم واقعا به نتیجه‌ای نرسیدم که باید چی بنویسم. نه که بگم تو این سال لبخندی نداشتم امّا حقیقتا لبخندی که همچین به دلم بچسبه و برام خاطره‌ای جدّی شده باشه رو یادم نمیاد! متاسفانه امسال به نسبت هرسال دیگری انقدر اسباب درگیری ذهن رو برای خودم فراهم کردم و دنبالِ بزرگترین لبخندها بودم که به کل فراموشم شد اون لبخندای کوچیک رو یادم بمونه و ازشون لذّت ببرم!