۳۵ مطلب با موضوع «شخصی نوشت :: دلنوشته» ثبت شده است.

یه روزی دهن باز می‌کردم و عربده می‌کشیدم و از روش تربیتی والدینم گلایه می‌کردم و از قضا حق به جانب هم صحبت می‌کردم. الآن می‌خوام بگم همش غلط اضافه بوده!

چون خودمم با وجود پدرشدن، پر از کم‌کاری و عیب و ایرادهای تربیتی‌م.

از حال خرابش می‌گه، دست به قلم می‌شه و لیستی از اتّفاقای زندگیش که اونها رو بدشانسی‌ می‌دونه آماده می‌کنه و نشونم می‌ده. باید واقع‌بین بود آیا همۀ اینها بدشانسی‌ان؟ من که فکر نمی‌کنم. خصوصیات رفتاری‌ای که توی این چندسال ازش دیدم رو براش بیان می‌کنم. عجول‌بودن، تصمیم‌های احساسی، ضعف در دوراندیشی، همش دنبال میانبربودن و صبری که سال‌هاست باهاش قهره با ذکر مثال‌هایی از زندگیِ خودش، مهر تاییدی بود بر اینکه اونقدا هم که فکر می‌کنه بدشانس نیست و باید دنبال چیز دیگه‌ای باشه!

همینجور که صحبت می‌کنم و این خصلت‌های منفی رو بیان می‌کنم، انگار دارم با خودمم حرف می‌زنم. خصلت‌هایی که شاید با دوز بیشتر تو وجود خودم وجود داره و سال‌ها زندگیمو به هدر داده. شاید تنها تفاوت ما در اینه که من نق و نوق نمی‌کنم چون می‌دونم هرچی بیشتر سر و صدا بدم، گندش بیشتر در میاد و می‌فهمم اگر اشتباهی هم هست، از طرف خودمه نه کس یا چیز دیگری.

حداقل 5،6ساله همه‌جوره تلاش کردیم با هم کار کنیم امّا نشد که نشد. یه روز اون تهران و من شیراز، یه روز اون جهرم و من شیراز، یه روز من جهرم و اون تهران، یه روز هردو جهرم امّا دستمون خالی تا اینکه فکر کنم خدا هم خواست بفهمونه ما دو تا به درد هم نمی‌خوریم و حالا که حرفْ هم نمی‌فهمیم پس بذار تجربه‌ش کنیم. یعنی به ضرس قاطع به یه روز نکشید این قصۀ همکاری!

خدایا چندسال لَنگِ برجامِ شخصی موندم آخرش هم شد این :| ای کاش با کمی دوراندیشی، بندبند برجام رو مرور می‌کردم تا همون اوّل به عیب و ایراداش پی می‌بردم. همۀ تلاشمو می‌کنم دیگه تو کارت فوضولی نکنم، اگرچه با این دوزِ چموشی‌ای که از خودم سراغ دارم، قول 100% نمی‌دم :*

نطقی در مورد چالش لبخند

چالشی توسط یکی از دوستان وبلاگ‌نویس ایجاد شده که 9 تا لبخندِ سال 99 باید نوشته بشه. چالش قشنگیه و دوست داشتم شرکت کنم امّا هرچی فکر کردم واقعا به نتیجه‌ای نرسیدم که باید چی بنویسم. نه که بگم تو این سال لبخندی نداشتم امّا حقیقتا لبخندی که همچین به دلم بچسبه و برام خاطره‌ای جدّی شده باشه رو یادم نمیاد! متاسفانه امسال به نسبت هرسال دیگری انقدر اسباب درگیری ذهن رو برای خودم فراهم کردم و دنبالِ بزرگترین لبخندها بودم که به کل فراموشم شد اون لبخندای کوچیک رو یادم بمونه و ازشون لذّت ببرم!

همینطور که با هم گپ می‌زنیم، بحث می‌ره به سمت پولی که از کس دیگری قرض گرفته. می‌گه طبیعتا بهش نیازی نداره که به من قرض داده وگرنه هرگز اینکار رو انجام نمی‌داد مگه نه؟

سرمو به نشانۀ تایید با یک سکوت معنادار تکون می‌دم و یاد مبلغی میفتم که در اوج نیازمندی به همون بندۀ خدا قرض دادم!

اعتراف می‌کنم توی یکی از بدترین و سخت‌ترین دوره‌ها دارم زندگی می‌کنم. زمانی تکلیف خیلی چیزها مثل ماست روشن بود، اگه می‌گفتن پول باید حلال باشه، آدم تکلیف خودشو می‌دونست و فضایی جز فضای حقیقی در اختیارش نبود و تلاش می‌کرد کارشو صادقانه انجام بده. اگه اسم دزدی میاوردن، خوب می‌دونستی دقیقا منظور چی هست و باید مراقب باشی مال کسی رو تصرف نکنی. اگه اسمی از تهمت میومد می‌دونستی الکی نباید انگ روی کسی بذاری.
امّا الان چطوره؟ یک سری فضا و بستر بنام فضای سایبری و فعالیت در محیط اینترنت بوجود اومده که بعضی وقتا مغزت آب‌روغن قاطی می‌کنه و نمی‌دونی مسیر درست کدومه! اگرم بدونی انقدر شرایطِ ارتکابشون راحت شده که ممکنه با بی‌خیالی کارهایی انجام بدی که توی واقعیت جزو خط قرمزت هستن. حالا فکر کن توی این بلبشو و تبادل اطلاعاتِ عجیب و غریبی که وجود داره، یه سری راه‌های کسب درآمد هم وجود داشته باشه که هم فرصت خوبی هستن و هم کاملا شبهه‌دار! دزدی توی این فضا که خوراک عام و خاص هست، از کپی یه متن گرفته تا آهنگ و کلیپ و محصول و هرچیزی بدون اینکه از رضایت صاحب اثر آگاه باشی. تهمت که دیگه نگم برات بواسطۀ یه انگشت که پتروس می‌کنه توی سد و شهرشو نجات می‌ده، توی نوعی فرتی هرچیزی رو فوروارد می‌کنی و بازنشر می‌دی بدون اینکه از درستی و صحتش آگاه باشی. اصلا آگاه هم باشی، آبروریزی که نباید راه بندازی!!
یه وقتایی تو زندگی کمر همت رو می‌بندی و تصمیم می‌گیری که واسطۀ کاری بشی، امّا بعضی وقتا واقعا ناخواسته این اتّفاق میفته که ای کاش نمی‌افتاد. از کسی می‌شنوی می‌خواد ماشین بخره، در حد توانت توی آگهی‌های دیوار و یا کسایی که می‌شناسی پرس‌و‌جو می‌کنی و شاید هم ناکام باشی امّا این پالس رو می‌فرستی که فلانی من قصدم کمک هست. بهرترتیب بعد از مدّتی همون فلانی می‌گرده و ماشینی رو پیدا می‌کنه که توی یه شهر دیگه‌س و بهت رو می‌زنه که اگه می‌تونی بیا با هم بریم ماشین رو ببینیم و اگه اوکی هست، قال قضیه رو بکنیم.
قبول می‌کنی و همراهیش می‌کنی، در حد توانت ماشین رو می‌بینی، چونه‌ رو می‌زنی و دست‌آخر هم تصمیم نهایی رو به خریدار می‌سپاری. ماشین خریده می‌شه و مشکلاتی بهم می‌زنه، مشکلاتی که موقع خرید اصلا حس نشد، یا حتّی تسمه‌تایم می‌ترکونه و نداهایی بر گرون‌خریدنِ ماشین از دیگران شنیده می‌شه. شاخکات تیز می‌‌شه و احساس می‌کنی بهت به چشم یه مقصر نگاه می‌شه! با زبانِ بی‌زبانی تلاش می‌کنی بهش بفهمونی نقشت چیزی جز یه همراه نبوده امّا این سنگینی نگاه همچنان عذابت می‌ده.
فراتر از خودت
ما توی جهرم یه عبارت رو به کار می‌بریم بنام پیشنُک، در واقع وقتی یه نفر برای هر کاری پیش‌قدم می‌شه و سر تو هر کاری می‌بره بهش می‌گن فلانی پیشنُک هست. راستش منم خیلی پیشنُکم، البته از حق نگذریم برای دیگران این خصلتم خیلی‌خیلی کارساز هست.
چیزی که می‌گم رو حمل بر تعریف و یا خودستایی نذارید امّا کسی هستم که وقتی پا توی هر کاری گذاشتم داخلش خوش درخشیدم و از جون مایه گذاشتم. جاهای خیلی زیادی کار کردم و کسی که انتهای اون کار رو مشخص می‌کرد حقیقتا خودم بودم. اگر به اون کارفرماها بود که حاضر بودن تا آخر عمر کنارشون باشم امّا شخصیّت عجیب و پیچیدۀ من به اونها پاتک می‌زد و بنا به هر دلیلی ازشون خداحافظی می کردم و می‌رفتم سراغ کاری که حس خوبی رو اونجا داشته باشم.
یه وقتایی پُرِ از دلیلی، دلیلی محکمه‌پسند امّا در دادگاهِ عقل و دلِ خودت! تصمیمایی می گیری که شاید از نظر خیلی‌ها حتّی احمقانه بنظر برسه. از اون‌ور همش ته دلت یه جوری هست و می‌خوای دلایلت رو برای افرادی شرح بدی که از قضا می دی! نتیجه چی می‌شه؟ حتّی اوضاع بدتر و خراب‌تر می‌شه طوری که خودت رو سرزنش می‌کنی که چرا کَپِ نامبارک رو باز کردم اصلا؟
نمی‌دونم شاید قراره یه وقتایی از فاز منطقی‌بودن بیای بیرون و به حرف دلت گوش بدی و پاش هم وایسی!!