۱۱۹ مطلب با موضوع «شخصی نوشت» ثبت شده است.

از این به بعد هروقت خواستم قسم بخورم، اونم یه قسمی که طرف مقابل درجا قبول کنه حرفمو، فقط می‌گم قسم به بغض اسحاق و دیگر هیچ!

منچ بازی می‌کردیم، اونم توی گوشی. اگه یک‌درصد احتمال تقلب توی تاس‌انداختن منچ واقعی بود، توی گوشی همه‌چیز بر اساس شانس و رندوم اتفاق می‌افتاد. حریف متنی از پیش‌تعریف‌شده فرستاد، نوشته بود: "شانس آوردیا".

حرص می‌خوردم که چرا برنامه امکان چت نداره که بهش بگم لاااااامصب این بازی و این تاس، همش شانس هست و دیگر هیچ!

حرفش مثل میخ به جمجمه‌م کوفته می‌شد، آخه خیلی کلّی بود. بیشتر جاهای زندگیمو که نگاه کردم، دیدم سپردمش به تاس روزگار! تاسی که اگه بخوام می‌شه بدون تقلب اعداد مطابق میلم بیاد امّا من ...

یکی از بزرگترین ادّعاهای بشریت، استفاده از "ترین" هست. هرکی از راه می‌رسه، پشت‌بند خودش، کارش، محصولش و یا هرچیزی که دم دستشه یه ترین هم می‌ذاره. کنتور که نمیندازه‌، کسی‌م که اهل تحقیق نیست. حکایت بندۀ خدایی که می‌گه من وسط زمین وایسادم :|

ارزان‌ترین، به‌ترین، ایمن‌ترین، نزدیک‌ترین، راحت‌ترین، پرقدرت‌ترین و الا ماشاءالله

تهران‌نوشت

پیشنهاد کاری
یکی از دوستان بهم پیشنهاد کاری در تهران داد و تصمیم گرفتم یه سفر به اونجا داشته باشم که اگه شرایط کاری خوب بود همونجا بمونم و حتّی بعد از مدّتی خانواده رو هم بیارم پیش خودم امّا به هر ترتیب شرایط کاری اونجوری که دوست داشتم نبود و منصرف شدم.

زندگی جریان ندارد
نمی‌دونم چرا ولی احساس کردم که تهرانیا، اصلا زندگی نمی‌کنن. وقتی بی‌خیال کاری که دوستم پیشنهاد داده بود شدم، گفتم یک روزی دنبال کار هم بگردم شاید واقعا موندگار شدم. امّا اکثر آگهی‌هایی که می‌دیدم، حداقل 10،12ساعت باید می‌رفتم سر کار بعلاوۀ وقتی که توی ترافیک و شلوغی باید می‌گذشت. تهش هم خسته و بی‌حال باید بری خونه و تنها کاری که از دستت بر میاد خوابیدنه. خوابیدنی که دوباره صبحش به همین شکل باید پیش بره.


#الکی_مثلا

یه روزی دهن باز می‌کردم و عربده می‌کشیدم و از روش تربیتی والدینم گلایه می‌کردم و از قضا حق به جانب هم صحبت می‌کردم. الآن می‌خوام بگم همش غلط اضافه بوده!

چون خودمم با وجود پدرشدن، پر از کم‌کاری و عیب و ایرادهای تربیتی‌م.

سال 96 بود، فکر می‌کنم یک روز بعد از انتخابات ریاست جمهوری. درگیر کارای بیمه بودم و داخل دفتر کارگزاری. من و یه بندۀ خدای دیگه هم نشسته بودیم روبروی یه کارمند که اون بندۀ خدا از کارمند پرسید شما رای هم دادی؟ کارمند هم تایید کرد. پرسید به چه کسی؟ گفت دکتر روحانی. پرسید چرا؟ گفت چون می‌خوام کشورم توی امنیت و آرامش باشه. خواستم از همین تریبون از اون کارمند عزیز تشکر کنم که معنای امنیت و آرامش رو همچین به جان و دل ما نشوندها!

جمعه‌ای که گذشت به اتّفاق خانواده سری به قبرستون زدیم. یکم دیر رفتیم و چون هوا گرم بود، طبق قرار هفتگی فقط سری به عموی شهیدم و دایی تازه‌درگذشته زدیم. روز تدفین، قبر دایی دومین قبر داخل ردیف خودش بود و سمت راستش هم کلّی قبر خالی بود. شاید خاصیت قبرستون به همین تلنگرها باشه و تلنگری برام پیش اومد و به خودم گفتم این قبرهای خالی، جای کیا هستن؟ از کجا معلوم شاید جای منم توی همین ردیف‌ها باشه.

برگردیم به جمعه، جمعه چندین قبر بعد از دایی پر شده بود امّا باز هم تا آخر قبرهای خالی وجود داشت. اینبار به همسر گفتم نگاه کن، معلوم نیست کیا قراره توی این قبرها دفن بشن؟

ما یه آمار داریم دیگه، آماری از زنان و مردانی که مجرد هستن، خب اگر من دستم به دهنم برسه لزومی نمی‌بینم که فیلَ‌م یاد هندستون کنه، جای دوری هم نمی‌رم و تو همین آشناهای خودمون دست دو تا جوون رو می‌گیرم و می‌گم فلانی بسم‌الله، این پول و اینم تویی که از مشکلات اقتصادی می‌نالی و می‌گی نمی‌شه زن گرفت. مثل حلقۀ While توی برنامه نویسی هم یه دستور توی زندگیم قرار می‌دم و می‌گم تا زمانیکه جوان مجردی وجود داره و بخاطر مسائل اقتصادی ازدواج نمی‌کنه، من به خودم اجازۀ ازدواج مجدد نمی‌دم. حالا بنظر شما این حلقه تموم‌بشو هست که بخواد بره سراغ دستورات بعدی مثل ازدواج مجدد؟ من که فکر نمی‌کنم.