۱۳۸ مطلب با موضوع «شخصی نوشت» ثبت شده است.

همۀ ما با دیگران معاشرت داریم، حالا یکی کمتر و یکی بیشتر امّا کسی نمی‌تونه بگه من فقط خودمم و خودم و کاری به هیچکی هم ندارم. که اگه اینطور باشه باید ازش پرسید مطمئنی زنده‌ای؟ خب بلطف اینترنت بخش عظیمی از ارتباطات هم در فضای سایبری شکل می‌گیره. یه بخشی از این صحبت‌ها بصورت لحظه‌ای نیست مثل همین نظرات وبلاگ‌ها و یا گفت‌وگو بصورت ایمیل و ... . بعضی وقتا یه نظر که می‌فرستم و یا به نظری که جواب می‌دم، دهانم مثل مار کبرای فیلیپینی تا بناگوش باز می‌شه، ذوق می‌کنم و به خودم می‌گم دمت گرم با این متنی که فرستادی امّا بعدش که این خوشیِ کاذب از بین می‌ره، دهان مبارک از شکل معمولیش هم غنچه‌تر می‌شه و می‌گم خب که چه؟

بعضا پیش میاد که مشتری‌ها وقتی لباس نو رو پرو می‌کنن، دیگه حوصله‌شون نمی‌شه درش بیارن و میان حسابش می‌کنن و ما هم روکار، تگ دزدگیرشو باز می‌کنیم. امّا خب یه وقتایی توی شلوغی طرف میاد و می‌گه تگ رو باز کن و به قصد حساب‌کردن هم میاد امّا بعد که تگش رو باز می‌کنیم یهو یادش میاد که یه چیز دیگه رو خریداری کنه. می‌گه من یه لحظه برم دوری بزنم و بعد میام با هم حساب می‌کنم. بالاخره نمی‌شه گفت نه امکانش نیست و اوّل باید حسابش کنید چون به مشتری بر می‌خوره و ما هم معمولا چیزی نمی‌گیم امّا دورادور هواشو داریم که یهو بیرون نره.

اخیرا هم با یه بندۀ خدا همین قضیه رو داشتیم و بعد از چنددقیقه که سر ما حسابی گرم بود از مغازه خارج شد و یه پیراهن مردونه رو بدون حساب‌کردن برد :|

یکی از بزرگترین ضعف‌هایی که در من وجود داره، صبورنبودن هست. خدا هم هرجور می‌تونه تو همین زمینه امتحانم می‌کنه و منم هی شکست می‌خورم و هی شکست می‌خورم. جالبی قضیه به اینه که خدا هم ولکن ماجرا نیست و احساس می‌کنم تا از من یه انسان صبور نسازه، همین آش هست و همین کاسه.

به گذشته برمی‌گردم، به گذشته‌ای که داخلش یه آدمایی وجود داشتن که با رفتاراشون خیلی اذیتم می‌کردن امّا من تا حدّی صبور بودم و بعد درجا زدم و از اون محیط‌ها دور شدم. الآن دوباره برگشتم به همون محیط‌ها امّا از اون آدما با رفتارای آزاردهنده‌شون دیگه خبری نیست. اگر بیشتر صبوری می‌کردم قطعا با وجود من این اتّفاق‌ها می‌افتاد و من سربلند بیرون اومده‌بودم.

بعضیا انگار کمر همّت بستن تا سر از میزان حقوق و درآمد افراد در بیارن. خیلی از افراد هم حالا یا از روی رودربایستی و یا هر علّت دیگه‌ای، آنچنان نمی‌تونن محترمانه بگن که ربطی به شما نداره و حقوقشون لو می‌ره. من کاری به اون افرادِ حقوق‌لورفته ندارم و حرفم با اون حقوق‌دونسته‌هاست تو این مطلب. خب آقا و یا خانم محترمِ حقوق‌بگیرِ مطلع از حقوق بقیه، آیا تو می‌تونی رضایت قلبی از کار و درآمدت داشته باشی وقتی که همش حس مقایسۀ میزان زحمت و درآمد خودت با اطرافیان سراغت میاد؟ چرا انقدر اصرار داری وجدانا؟

+ چرا پتو کشیدی رو خودت تو این گرما؟
- حوصله‌م نمی‌شه برم سمت کلید کولر و خاموشش کنم.
+ واااای مورچه‌ها خوردن منو!
- چرا یه جارو نمی‌کنی که انقد مورچه دورت جمع نشه؟
+ حوصله‌م نمی‌شه.
- طول که نمی‌کشه (وی همان گوینده خط دوم می‌باشد :/ )
این دست‌ها
شاید این دست‌ها قوّت بالایی نداشته باشن، شاید پینه نبسته باشن، شاید از هر انگشتشون یه هنر نباره یا شاید قلم رو به خودشون ندیدن اما نوازش‌کردن رو خوب بلدن، نون حلال‌درآوردن رو خوب بلدن، در آغوش‌گرفتن رو خوب بلدن، دست دیگری‌فشردن رو خوب بلدن و چقدر لذت‌بخشه داشتن چنین اعضای موثری ؛)
خدایا شکرت 🌷

توی این دنیا یه اصل اساسی رو که خیلی خوب فهمیدم اینه که هرچیزی یه قیمت داره. برای پراخت هزینۀ اونها هم خیلی وقتا پول جوابگو نیست و باید از دل و جون مایه گذاشت.

گاهی کلّ هزینۀ خواسته‌مو نمی‌پردازم، حالم خیلی داغون می‌شه امّا تهش می‌گم محمّد تو هزینه‌شو کامل نپرداختی و نباید گلایه کنی. مثل این می‌مونه که بخوای یه موبایل 5میلیونی بخری امّا رفتی 2تومن گذاشتی کف دست مغازه‌دار و جواب رد شنیدی، بعدم که خیلی ناراحت و دلسرد شدی. جالبیِ قضیه به اینه که شاید قیمت یک‌سری چیزها با هم برابر باشن امّا افراد مختلف، با دسترنج‌های مختلف می‌تونن به اون برسن.

یه ساعاتی توی مغازه خیلی شلوغ می‌شه و افراد پشت سر هم توی صف می‌ایستن تا اجناسشون رو به صندوق تحویل بدن. یه جوون از وسط صف رو شکافت و یه مانتو داد به من تا حساب کنم. یه آقای میانسال گفت ما توی صفیم و نوبت ماست. جوون هم بدون درنگ گفت مگه نونوایی هست که صف داشته باشه؟

بعد یهو بلند سر و صدا داد و اون بنده خدا هم هیچ‌چیز نگفت. کار هر دوتاشون با کمتر از ۳۰ثانیه اختلاف انجام شد و هردوشون رفتن به سلامت!

این روزها از خیلیا می‌شنوم که در مورد کراش حرف می‌زنن. کراش داری؟ کراشت کیه؟ O_o

والا من تنها کراشی که یادمه تو گیم‌نت سر چهارراه سیادت بود و دیگر هیچ!

گاهی احساس می‌کنم یه آدمایی وجود دارن که آینه عبرت بقیه باشن تا درد، زجر و سختی رو تحمل کنن فقط. اون بیمارای لاعلاج، اون فلج‌های خانه‌نشین، اون نابینای روشن‌دل و امثال این عزیزان واقعا شرایط سختی رو تجربه می‌کنن. پناه بر خدا آدم احساس می‌کنه یه عده آدم دستچین شدن واسه تجربه‌ی چنین شرایط طاقت‌فرسایی تا بقیه بیشتر قدردان داشته‌هاشون باشن!

بنظرم فکرکردن به همین مسئله، گواه بر وجود یه جای دیگه می‌ده. جایی که چنین افرادی افتخار کنن از اینکه دستچین خدا بودن و اینهمه سختی رو تحمل کردن. که اگه اینطور نشه، به حکمت خدا باید شک کرد.