۸ مطلب با موضوع «بازنشر» ثبت شده است.



اتومبیل جلویی خیلی آهسته پیش می‌رفت و با اینکه مدام بوق می‌زدم، به من راه نمی‌داد. داشتم خونسردی‌ام را از دست می‌دادم که ناگهان چشمم به نوشتۀ کوچکی روی شیشۀ عقبش افتاد:

راننده ناشنواست، لطفا صبور باشید!

مشاهدۀ این نوشته همه‌چیز را تغییر داد. بلافاصله آرام گرفتم، سرعتم را کم کرده و چنددقیقه با تاخیر به خانه رسیدم امّا مشکلی نبود. ناگهان با خودم زمزمه کردم، آیا اگر آن نوشته پشت شیشه نبود، من صبوری به خرج می‌دادم؟

از بزرگی راز شادبودنش را پرسیدند که گفت:
دل بر آنچه نمی ماند، نمی بندم
فردا یک راز است، نگرانش نیستم
دیروز یک خاطره بود، حسرتش را نمی خورم
و امروز یک هدیه است، قدرش را می دانم
از فشار زندگی نمی ترسم چون می دانم که فشار، تودۀ زغال سنگ را به الماس تبدیل می کند
می دانم خدای دیروز و امروز، خدای فردا هم هست
ما اوّلین بار است که بندگی می کنیم امّا او قرنهاست که خدایی می کند
پس به او اعتماد دارم
برای داشتن اینچنین خدایی، همیشه شادم :)

آدمها فکر می کنند اگر یک بار دیگر متولد شوند جور دیگری زندگی می کنند، شاد و خوشبخت و کم اشتباه خواهند بود، فکر می کنند می توانند همه چیز را از نو بسازند، محکم و بی نقص!

امّا حقیقت ندارد
اگر ما جسارت طور دیگری زندگی کردن را داشتیم، اگر قدرت تغییر کردن را داشتیم، اگر آدمِ ساختن بودیم، از همین جای زندگیمان به بعد را می ساختیم!!
خدای خوبم سلام
زمانی بود که نفس های عمیق می کشیدم، اکسیژن تازه وارد ریه هایم می کردم و یادم می رفت از تو تشکر کنم! فکر می کردم نفس کشیدن حق من است. هر زمان دلم میخواست فرزندم را در آغوش می فشردم و فراموش می کردم از تو بابت سلامتیش تشکر کنم😔
دلتنگی ها که سراغمان می آمد دورهمی می گرفتیم و از ته دل می خندیدیم، همدیگر را بغل می کردیم و می بوسیدیم و باز هم فراموش می کردم شکرت را به جا بیاورم😔
خدای مهربانم وقتی اشیا را بی دغدغه لمس می کردم فکر نمی کردم که حس لامسه، یکی از زیباترین حس هاییست که در وجودم نهادی😔
و امّا اکنون همه چیز از ما دریغ شده! هوای تازه، آغوش باز به روی دلبندانمان، بغل ها و بوسه های روزهای دلتنگی، حتی لمس کردن سنگ قبر عزیزانمان.. موجودی بسیار کوچک که حتّی با چشم هم نمی توان آن را دید همه چیز را به هم ریخته.
مهربانم مرا ببخش که فراموشت کردم و در لحظه لحظه های زندگیم جای تو خالی بود. می دانم شاید این اتفاق، تلنگری بود از سوی تو که به خود بیایم شاید دلتنگ بنده ی کوچک خود بودی، خواستی صدایت بزنم و من نفهمیدم😔 ببخش مرا که مشغول خود بودم و فراموشت کردم. مرا عفو کن و آن لحظاتی را که زندگیم خالی از یاد تو بود را بر من ببخشای و مرا به آغوش گرم خودت برسان. به حق این روزها و ماه های عزیز :)

از خداوند پرسیدم چرا بی حجابا قشنگ ترن ؟ چرا اونایی که خیانت میکنن ، دروغ میگن ، غیبت میکنن ، پارتی بازی می کنن موفق ترن ؟ چرا هرکی زیرآب می زنه محبوب تره ؟

خدا گفت پیش من یا مردم ؟

و اصل قصّه از همین جا شروع می شه ...

در سال ۱۹۷۴ ، مارینا آبراموویچ یک اجرای هنری به مفهوم مدرن داشت او اعلام کرده بود که در طی اجرای ۶ ساعته ، مانند یک شی ء بی‌حرکت و بدون هرگونه واکنش خواهد بود ، در این مدت شرکت‌کنندگان اجازه داشتند هر کاری می‌خواهند با او بکنند و حتی از ۷۲ وسیله‌ای که آبراموویچ روی میز استودیو گذاشته بود هم استفاده نمایند .
این اجرا ریتم عملکرد صفر نام داشت !