۶ مطلب در مهر ۱۳۹۸ ثبت شده است.

آقای پناهیان صحبتی داشتند که خیلی جالب و تامل برانگیز بود ، ایشون گفتن من وقتی به پنج ندایی که حضرت مهدی علیه السلام هنگام ظهور نگاه کردم دیدم بخشیش اختصاص داره به امام حسین علیه السلام .. می گفتن همش از خودم می پرسیدم که چرا حضرت مهدی ، از امام حسین به عنوان جد خودش نام می بره ؟ خب اگر قرار باشه اسمی برده بشه چرا نام پیامبر برده نشه که مردم دنیا شناخت بیشتری بهش دارن تا امام حسین ؟
تا این که حضور مردم در اربعین دیده می شه که مردم از هر جای دنیا به این سرزمین مقدس می رن تا توی بزرگترین پیاده روی دنیا شرکت کنن !! اونوقت هست که ایشون می فهمن پیاده رویِ اربعین هست که امام حسین رو به همگان می شناسونه و امام مهدی هم از ایشون به عنوان جد خودش نام می بره ..
خیلی وقت ها فراموشیِ دردی که با آن دست و پنجه نرم می کنی خیلی سخت است .. چون دردِ خود را بالاتر از هر دردی می بینی یا لااقل اگر علم این رو داشته باشی که کسانی هستند که دردشان از تو بیشتر است چون درکش را نداری تسکینی بر حالَت نیست !
اما فکر کن درد جسمی ای که تو را فرا گرفته مثلا یک پایت شکسته ، تا قبل از ورود به بیمارستان بسیار به خود می پیچی و گاهی صحبت هایی با چاشنیِ غُر و یا ناشکری از دهانت در می آید اما به محض ورود به بیمارستان و مشاهده افرادی که دردشان از تو بدتر است ناخودآگاه حس رضایتی در تو ایجاد می شود مثلا کسی که تصادف کرده و چند جای بدنش خورد و خاک شیر شده ، کسی که دستش در کارخانه لای دستگاه رفته و قطع شده و حتی در مسیر که به سمت قسمت شکستگی می روی خستگی و ناراحتی را در چهره خیلی از همراهان می بینی !
در آن لحظه است که تو دیگر درد خود را فراموش می کنی ، و اگر کسی باشی که اتفاقات پیرامون خود را به زودی از یاد نمی برد حداقل برای مدتی شارژ هستی و با وجود دردَت ، حس خوبی هم داری و خدا را شکر می کنی !
خوره ای بنام دنبال کننده مخفی
گهگاهی تو یه سری از وبلاگ ها می بینم که با دنبال کننده های مخفی صحبت می شه ، مثلا می گن لطفا با هویت ما رو دنبال کنید تا ما بفهمیم چه کسایی بیننده مطالب ما هستن یا بعضی ها با حالت گلایه رسما اعلام می کنن که قطع دنبال کنید ؛ خیلی ها هم هستن که شاید اشاره ای بهش نکنن ولی حس کنجکاوی تو وجود هر فردی هست و بالاخره دوست داره بدونه اون مخفی ها کیا هستن ؟
اما تا حالا فکر کردید اگه توی پنل مدیریت وبلاگ گزینه ای بنام فهرست دنبال کنندگان وجود نداشت با خیال راحت سرمون رو می گذاشتیم رو بالش و می خوابیدیم ؟
با یه مثال توضیحی می دم ، گلاب به روتون وقتی نصف شب بلند می شی تا بری دستشویی ، یک بار تصمیم بگیر چراغ رو روشن نکنی و در حالت تاریکی کار خودتو انجام بدی ، شاید چند تا آقا سوسکه هم کنار جایی که شما نشستی باشن و مشغول خورد و خوراک خودشون هستن اما شما اصلا عین خیالت هم نیست .. اما چرا ؟ تنها دلیلش بر می گرده به علم شما ، شما تو اون لحظه نمی دونی کنارت سوسک هست و بخاطر همین بدون هیچ ترسی می ری اونجا !!
به دعوت دوست عزیزم مدیریت وبلاگ جستارها و به ایده مدیریت وبلاگ سکوت شروع می کنم به نگارش نامه ای به خودم در سن 10 سالگی یعنی 15 سال پیش :
سلام محمد این نامه ای که می بینی از طرف خودت نوشته شده و از آینده برات اومده ، پس خوب با دقت بخون چون از جنس زندگی هست و با این وجود که کوتاهه اما خیلی به دردت می خوره .
خب در ابتدا بهت بگم که انقدر کم رو و خجالتی نباش چون 100 سالت هم که بشه ازش ضربه های زیادی می خوری ، انقدر از این شاخه به اون شاخه نپر و هر کاری رو امتحان نکن درسته که بلطف خدا استعداد خوبی داری ولی نذار از همین لطف ضربه بخوری و دست توی هرکاری ببری اما تا انتها پیش نری و آخرش به خودت نگاه کنی و ببینی که از هر فنی تا حدی بلدی ولی هرگز نمی تونی خودت رو به عنوان یه فرد حرفه ای تو اون زمینه معرفی کنی ، زیاد دور رفیق بازی نرو و سعی کن در اولین فرصت ازدواج کنی چون همسرت می تونه بهترین رفیقت باشه ، نماز بخون تا حد ممکن سر وقت بخون و هر روز و هر روز تلاش کن که امروزت از دیروزت بهتر باشه چه از نظر معنوی و چه از نظر مادی ، مطالعه کتاب رو تو برنامه هرروزت بذار و فراموش نکن اگه رضایت خدا و امام زمان رو تو زندگیت نداشته باشی به بالاترین درجات ثروت و علم و شهرت هم که برسی هیچ چیزی رو نداری !
تمام
دعوت می کنم از هر عزیزی که این مطلب رو می خونه تا توی این چالش شرکت کنه :)
بی خبری از فردا
دوشنبه هفته پیش ، پسر رو بردیم آزمایش خون تا تیروئید و آهن بدنش چک بشه ؛ بخاطر این که رگ دستش خیلی باریک بود مسئول خونگیری سوزنِ آمپول رو که برد داخل همینجور می چرخوند تا رگِ دست پیدا بشه ! نمی دونم شاید این کارش یکی دو دقیقه طول کشید ولی برای من و مادرش خیلی سخت بود چون حسین هم با حالت عجیبی گریه می کرد .
کار که تموم شد و از درِ آزمایشگاه که بیرون رفتیم ، گفتیم چون کلی گریه کرده و انرژی ازش رفته از سوپرمارکت بغل براش آبمیوه ای بگیریم .. مغازه دار فردی جوون و شاید 30 یا 30 و خورده ای ساله بود . امروز که در کمتر از یک هفته رفتم جواب آزمایش رو بگیرم یهو دیدم کرکره مغازه پایین هست و روش پارچه سیاه و اعلامیه مرگ همون جوون عزیز بود :( خیلی دلم شکست و فاتحه ای هم براش خوندم ..
بر هیچکس پوشیده نیست و کسی نمی تونه منکر این بشه که نحوه برخورد ما با چیزی که مفت و مجانی به دستش میاریم و چیزی که بخاطرش هزینه می کنیم کاملا متفاوته !
یه کتاب بهت هدیه می دن تا چند روز اول از سر اشتیاق چند صفحه ای رو می خونی اما چند روز که بگذره دلسرد و بی خیال می شی ، ولی اگه بخاطر همون کتاب پولی رو بپردازی خودت رو به هر آب و آتیشی می زنی تا بخاطر هزینه ای که کردی اون رو بخونی . البته هستند افراد زیادی که باز وقتی پول کتاب هم می دن نمی خوننش ولی همیشه حرصش رو می خورن که چرا خریدمش پس ؟
مثال فراوان است و شما هم مثل من استاد یادآوری و مقایسه چیزهایی هستی که مفتی و پولی نصیبت شده !