از دیشب تصمیم بر این شد که حتّی شده یه حرکتِ کوچیک بعنوان هدیۀ تولّد و نشوندن لبخندی روی لب امام زمان بزنم. استارت کار رو با زدنِ یه توییت با هشتگ ThePromisedSavior زدم و قطره‌ای شدم میان قطره‌ای از طوفان توییتریِ دیشب.
    چندروز پیش هم از طرف سازمان انتقال خون پیامی دریافت کردم که نوشته بود نیاز مبرمی به گروه خونیم هست و ظاهرا منتظر دیدارم هم بود این سازمان مخوف. من هم با خودم عهد بستم که نیمۀ شعبان این کار رو انجام بدم. اهدای خونی که کم حاشیه هم نداشت. همسر از چندروز قبل همه‌ش مخالفت می‌کرد و خط و نشون می‌کشید که ضعیف شدی و اگه بری خون بدی من خیلی ناراحت می‌شم. شاید نزدیک یک ساعت درگیر چک و چونه‌زدن باهاش بودم که محکم سر حرفش بود. بندۀ خدا حق هم داره و کمی ضعیف شدم ولی نمی‌میرم که! براش مثالی زدم از انسان‌های شریفی که می‌رن جون می‌دن و این چهارقطره خون من در برابر کار اونها هیچی نیست. به هر زور و ضربی که بود از خونه زدم بیرون و بعد از چند دقیقه، تماس گرفت و یه رضایت اجباری بهم داد.
    توی مسیرِ برگشت از انتقال خون به خونه گفتم باید یه مسافر ببرم که یه حاج‌خانم مهربون دیدم و سوار ماشین شد. حقیقتا عاشق دعای این حاج‌خانما و حاج‌آقاها هستم که امروز خدا رو شکر اینها نصیبم شد:
 
خلاصه که عید همگی مبارک باشه، یه تشکر هم کنم از دوستانی که در پویش شرکت کردن 🌹🌹
 
پی‌نوشت: تلاش همیشگیم اینه که کارای خوبی که هر از صدسال انجام می‌دم رو جار نزنم. امّا تو این مورد دلم خواست از این موارد اسم ببرم چون معتقدم قضیه‌ش فرق می‌کنه. با این حال قضاوت آزاد :)