نقل بلاگ

مکانی برای نقل دل نوشته ها و علاقه مندی ها

نقل بلاگ

مکانی برای نقل دل نوشته ها و علاقه مندی ها

سلام خوش آمدید

دردی که فراموش می شود

۲۷ مهر ۱۳۹۸ ساعت ۱۸
خیلی وقت ها فراموشیِ دردی که با آن دست و پنجه نرم می کنی خیلی سخت است .. چون دردِ خود را بالاتر از هر دردی می بینی یا لااقل اگر علم این رو داشته باشی که کسانی هستند که دردشان از تو بیشتر است چون درکش را نداری تسکینی بر حالَت نیست !
اما فکر کن درد جسمی ای که تو را فرا گرفته مثلا یک پایت شکسته ، تا قبل از ورود به بیمارستان بسیار به خود می پیچی و گاهی صحبت هایی با چاشنیِ غُر و یا ناشکری از دهانت در می آید اما به محض ورود به بیمارستان و مشاهده افرادی که دردشان از تو بدتر است ناخودآگاه حس رضایتی در تو ایجاد می شود مثلا کسی که تصادف کرده و چند جای بدنش خورد و خاک شیر شده ، کسی که دستش در کارخانه لای دستگاه رفته و قطع شده و حتی در مسیر که به سمت قسمت شکستگی می روی خستگی و ناراحتی را در چهره خیلی از همراهان می بینی !
در آن لحظه است که تو دیگر درد خود را فراموش می کنی ، و اگر کسی باشی که اتفاقات پیرامون خود را به زودی از یاد نمی برد حداقل برای مدتی شارژ هستی و با وجود دردَت ، حس خوبی هم داری و خدا را شکر می کنی !
شاید ذهن مخاطب به سمتی رفته باشد که بنده دچار آسیب دیدگی شدم اما به شما عرض کنم که نخیر ، این ها مثالی بود در جهت فهم بیشتر مطلب !! اگرچه دچار سرماخوردگی شدم اما همین حسی که عرض شد اجازه نداده که گلو درد و سنگینیِ سرَم را به یاد داشته باشم در حالی که طفل معصومم تب دارد و حالش خوب نیست . می گویند تب هم نشانه سلامتیست و عملکرد صحیح سیستم دفاعیِ بدن را نشان می دهد اما بهرحال برای پدر سخت است که بیماری فرزندش را ببیند .
شیراز ساکن بودیم و همسرم باردار بود ، هر از گاهی باید برای سونوگرافی و یا آزمایش به درمانگاهی که نزدیک خانه بود می رفتیم ؛ اگر اشتباه نکنم روزی دکتر قرص آهن نوشت و رفتیم که از درِ داروخانه همون درمانگاه بگیریم که پدری جوان به دنبال دارویی بود برای طفل معصوم و خردسالش که از وقتی به دنیا آمده بود قلبش مشکل داشت و باید ماهی چند بار از همین دارو استفاده می کرد ( دارویی گران و کمیاب ) ، در نگاه اول دلم برایش سوخت اما درکی نداشتم ، ادعایی نیست همین الان هم درکی ندارم و ترسناک ترین اتفاقی که برای فرزندم افتاده غش کردن بخاطر گریه زیاد بوده که دل من و همسرم را لرزاند اما حرفم این است که ای کاش این حسِ رضایت همیشه حفظ می شد ، حس شاکر بودن و تشکر از خدا ، حس گپ و گفت با خدا برای حل شدن مشکل ، حس دعا برای دیگری که دچار دردهایی صد برابر از درد تو شده !!
حتما داستانش را شنیده اید که فردی روی ویلچر خدا را شکر می کرده که او باعث شده دیگری بعد از دیدنِ او خدا را شکر کند ، این نگاه بسیار نگاهِ زیبا و قدرتمندیست و رسیدن به آن بسیار سخت است اما چه خوب می شد که اگر دردی هم داری به این فکر کنی که دیگری با دیدن دردِ تو ، دردش را از یاد می برد و خدا را شکر می کند .
نوشته شده در موضوع روزنوشت
  • ۲۷ مهر ۱۳۹۸ ساعت ۱۸
  • نقل بلاگ
  • محمد برزین
  • سلام
    چیزی به ذهنم خطور نمی کنه که بنویسم ولی حرفتون رو قبول دارم .
    سلام ، تشکر از دیدگاهتون :)
    خیلی برام جالب بود...

    به خصوص اون 2 پاراگراف آخری...
    آدم تو اینطور لحظه هاست که قشنگ میتونه وجود خدارو درک کنه :)
    سلام ، امیدوارم حسی که به آدمی در این لحظات دست می ده هیچ وقت فراموش نشه !!

    فرم ثبت دیدگاه

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    تجدید کد امنیتی
    نقل بلاگ
    طبقه بندی موضوعی
    آخرین نظرات