۱۳ مطلب با موضوع «وبلاگ نویسی :: چالش های وبلاگی» ثبت شده است.

    از دیشب تصمیم بر این شد که حتّی شده یه حرکتِ کوچیک بعنوان هدیۀ تولّد و نشوندن لبخندی روی لب امام زمان بزنم. استارت کار رو با زدنِ یه توییت با هشتگ ThePromisedSavior زدم و قطره‌ای شدم میان قطره‌ای از طوفان توییتریِ دیشب.
    چندروز پیش هم از طرف سازمان انتقال خون پیامی دریافت کردم که نوشته بود نیاز مبرمی به گروه خونیم هست و ظاهرا منتظر دیدارم هم بود این سازمان مخوف. من هم با خودم عهد بستم که نیمۀ شعبان این کار رو انجام بدم. اهدای خونی که کم حاشیه هم نداشت. همسر از چندروز قبل همه‌ش مخالفت می‌کرد و خط و نشون می‌کشید که ضعیف شدی و اگه بری خون بدی من خیلی ناراحت می‌شم. شاید نزدیک یک ساعت درگیر چک و چونه‌زدن باهاش بودم که محکم سر حرفش بود. بندۀ خدا حق هم داره و کمی ضعیف شدم ولی نمی‌میرم که! براش مثالی زدم از انسان‌های شریفی که می‌رن جون می‌دن و این چهارقطره خون من در برابر کار اونها هیچی نیست. به هر زور و ضربی که بود از خونه زدم بیرون و بعد از چند دقیقه، تماس گرفت و یه رضایت اجباری بهم داد.
پویش وبلاگ مهدوی
درود به دوستان عزیز در هر سرویس وبلاگ‌نویسی‌ای 😐
کم‌کم داریم نزدیک نیمۀ شعبان می‌شیم و تصمیم بر این شد که پویشی راه بیفته بنام "وبلاگ مهدوی". چرا وبلاگ مهدوی؟ چون فقط محدود به بیان نیست و هر عزیز وبلاگ‌نویسی در هر سرویسی می‌تونه داخلش شرکت کنه. پویشی که افراد شرکت‌کننده رو ترغیب می‌کنه در حد یک مطلب، وبلاگشون رو مهدوی کنن. حالا چطوری؟
سال 1397: از بچّه‌های انبار دو نفر می تونن برای اربعین برن کربلا و ما هزینه‌شون رو پرداخت می کنیم. جمله‌ای که بعد از شنیدنش دلگرم شدم. بهرحال تعداد بچّه‌های انبار زیاد نبود و هر کدوم به یه نحوی گرفتار بودن و یا تمایلی به رفتن نداشتن امّا من، امّا من دوست داشتم برم و به این سیل عظیم بپیوندم. چند سال قبلش و دقیقا روز تولّدم با کاروان عازم کربلا شده بودم امّا این‌یکی دیگه فرق داشت. از هرکی رفته بود تعریفش رو می‌شنیدی و مشتاق می شدی به رفتن.
چالش اگه یه روز
یه سکون و رکودِ عجیبی فضای وبلاگ‌نویسی رو گرفته که آدم رو نگران می کنه. چراغایی که کمی قبل تر روزانه چندتاشون روشن می شد و تازگی ها اصلا هییییییچ! سوت و کور انگار کفۀ برهوت! امروز تو فکر بودم که اگه یه روزی بچه‌های وبلاگ نویس رو ببینم بهشون چی می گم؟ بعد گفتم خب این سوال می تونه یه چالش جذّاب توی فضای وبلاگ‌نویسی باشه تا حداقل باعث بشه چندتا ستاره روشن بشن.

آقای امیرپلاس به مناسبت روز وبلاگ نویسی چالشی راه اندازی کرده و بنده هم شروع می کنم به نگارش مطلبی در همین مورد. البته فکر می کنم کسی دعوتم نکرده و حکم سیلی دارم (در جهرم به کسانی که بدون دعوت به عروسی می روند، سیلی می گویند) با این حال اگر دعوت شدیم و خبر نداریم اطلاعی دهید که کارت دعوتمان را نشانِ میزبان دهیم تا نسبت به ما فکر بد نکند :|

انتخابات وبلاگی
امیرآقای پلاسِ اصل، یک چالشی راه اندازی کرده برای انتخاب و رای دهی به وبلاگ های برتر بلاگ بیان، کاری که مدیریتِ خسته و زحمت کشِ بیان، سال هاست پشت گوش انداخته و فقط وعده اش را داده و تا به الان که از عمل خبری نیست. خودش در وبلاگش توضیحاتش را داده که پیشنهاد می شود به آنجا مراجعه کنید. فقط جهت خالی نبودنِ عریضه می توانید ادامۀ مطلب را هم بخوانید.
به دعوت دوستان عزیز، محمّدرضا و امیر شروع می کنم به نگارش مطلبی تحت عنوان مرامنامۀ وبلاگی:
قبل از هر چیز باید عرض کنم که وبلاگ تعریف مشخصی نداره و هر کسی طبق دیدگاه و سلیقۀ خودش تعریفی رو براش در نظر می گیره، امّا تعریف بنده از وبلاگ و وبلاگ نویسی چی هست؟
کمی با شهدا

از روی وظیفه و با ایده ی وبلاگ یار آسمانی، شروع می کنم به نگارش مطلبی با حس و حال شهدا و شهادت :)

از وقتی معنای مرگ و زندگی رو فهمیدم، از خدا خواستم که مرگ بی حاصلی نداشته باشم. وقتی قراره آدمی بمیره و قطعا هیچ کس هم نمی تونه از دست عزرائیل فرار کنه پس چرا این اتفاق به بهترین نحو ممکن رقم نخوره؟ خب همین بهترین نحو ممکن یعنی شهادت و شهادت هم یعنی از خودت، زن و بچه و پدر و مادرت و از کلّی امیال لذّت بخش دنیوی بگذری برای اهداف معنوی خیلی بالاتر! البته که من باید دهنمو گِل بگیرم و به اندازه ی خودم آرزو داشته باشم ولی چه کنم که می گن آرزو بر جوانان عیب نیست اگرچه پیرمرد شدیم.

پویش | کمکی از ما بر میاد؟

بنام خدا

از اونجایی که سکوتِ قابل توجّهی در فضای بیان شکل گرفته و روز به روز شاهد مشکلات جدیدتری در کنار این سکوت هستیم، انگیزه ای برای ایجاد این مطلب در حقیر ایجاد شد. قراره اگه دوستان استقبال کنن یه پویش همگانی برگزار کنیم و صدامون رو به گوش مدیریت بیان برسونیم که آیا کمکی از ما بر میاد؟

بهرحال همه ی ما نون و نمک این سرویس رو خوردیم و انصافا به نسبت رقبا سرویس بهتری هست پس بی انصافی هست که حداقل به مدیران این سرویس پیاممون رو نفرستیم.

خب توی این پویش قراره چه کاری انجام بشه؟

هر کس از حس و حال خودش در مورد بلاگ بیان بنویسه و بعد هم هر کاری، پیشنهادی، ایده ای برای رونق گرفتن این سرویس از دستش بر میاد رو بیان کنه!

یک جهرمیم

به دعوت دوست عزیزم رهام و باز با ایده ی خودش، با مطلبی تحت عنوان یک جهرمیم در خدمتتون هستم!

- یکی نیست به این پسر بگه یه ناهاری شامی چیزی دعوتمون کن :|

خب خیلی خلاصه بگم جهرم توی استان فارس قرار داره و با شیراز حدود 200 کیلومتر فاصله داره، یکی از قطب های اصلی مرکبات توی کشور هست بخصوص لیموترش و لیموشیرین! فکر می کنم هممون لیموترشش رو حداقل یک بار خورده باشیم. زغالش هم که برای بچه های اهل دل حسابی معروفه، منظورم دل و جیگر و کباب هست و مدیونید فکر دیگه ای کنید. یه وزیر جوان هم که تحویل دولت داده که - آخ سرم، چرا می زنی؟ چرا گونی آوردید، ببخشید دیگه تکرار نمی شه - بگذریم :|

این روزها که همه چیز کرونایی شده، چند روز پیش متن مکالمه دو تا کدبانوی جهرمی رو توی یه کانال دیدم فکر کنم همون می تونه جذّاب باشه برای این چالش، بعضی از اصطلاحاتش خودم هم آنچنان وارد نیستم ولی تا جایی که در توان بود، پایان مطلب ترجمه شده، پیشنهاد می کنم حس خوندن متن اصلی رو نداشتید، ترجمه رو بخونید بدک نیست