نقل بلاگ

نقل دل نوشته ها و علاقه مندی ها

۱۱ مطلب با موضوع «وبلاگ نویسی :: چالش های وبلاگی» ثبت شده است.

سال 1397: از بچّه‌های انبار دو نفر می تونن برای اربعین برن کربلا و ما هزینه‌شون رو پرداخت می کنیم. جمله‌ای که بعد از شنیدنش دلگرم شدم. بهرحال تعداد بچّه‌های انبار زیاد نبود و هر کدوم به یه نحوی گرفتار بودن و یا تمایلی به رفتن نداشتن امّا من، امّا من دوست داشتم برم و به این سیل عظیم بپیوندم. چند سال قبلش و دقیقا روز تولّدم با کاروان عازم کربلا شده بودم امّا این‌یکی دیگه فرق داشت. از هرکی رفته بود تعریفش رو می‌شنیدی و مشتاق می شدی به رفتن.
یه سکون و رکودِ عجیبی فضای وبلاگ‌نویسی رو گرفته که آدم رو نگران می کنه. چراغایی که کمی قبل تر روزانه چندتاشون روشن می شد و تازگی ها اصلا هییییییچ! سوت و کور انگار کفۀ برهوت! امروز تو فکر بودم که اگه یه روزی بچه‌های وبلاگ نویس رو ببینم بهشون چی می گم؟ بعد گفتم خب این سوال می تونه یه چالش جذّاب توی فضای وبلاگ‌نویسی باشه تا حداقل باعث بشه چندتا ستاره روشن بشن.

آقای امیرپلاس به مناسبت روز وبلاگ نویسی چالشی راه اندازی کرده و بنده هم شروع می کنم به نگارش مطلبی در همین مورد. البته فکر می کنم کسی دعوتم نکرده و حکم سیلی دارم (در جهرم به کسانی که بدون دعوت به عروسی می روند، سیلی می گویند) با این حال اگر دعوت شدیم و خبر نداریم اطلاعی دهید که کارت دعوتمان را نشانِ میزبان دهیم تا نسبت به ما فکر بد نکند :|

امیرآقای پلاسِ اصل، یک چالشی راه اندازی کرده برای انتخاب و رای دهی به وبلاگ های برتر بلاگ بیان، کاری که مدیریتِ خسته و زحمت کشِ بیان، سال هاست پشت گوش انداخته و فقط وعده اش را داده و تا به الان که از عمل خبری نیست. خودش در وبلاگش توضیحاتش را داده که پیشنهاد می شود به آنجا مراجعه کنید. فقط جهت خالی نبودنِ عریضه می توانید ادامۀ مطلب را هم بخوانید.
به دعوت دوستان عزیز، محمّدرضا و امیر شروع می کنم به نگارش مطلبی تحت عنوان مرامنامۀ وبلاگی:
قبل از هر چیز باید عرض کنم که وبلاگ تعریف مشخصی نداره و هر کسی طبق دیدگاه و سلیقۀ خودش تعریفی رو براش در نظر می گیره، امّا تعریف بنده از وبلاگ و وبلاگ نویسی چی هست؟

از روی وظیفه و با ایده ی وبلاگ یار آسمانی، شروع می کنم به نگارش مطلبی با حس و حال شهدا و شهادت :)

از وقتی معنای مرگ و زندگی رو فهمیدم، از خدا خواستم که مرگ بی حاصلی نداشته باشم. وقتی قراره آدمی بمیره و قطعا هیچ کس هم نمی تونه از دست عزرائیل فرار کنه پس چرا این اتفاق به بهترین نحو ممکن رقم نخوره؟ خب همین بهترین نحو ممکن یعنی شهادت و شهادت هم یعنی از خودت، زن و بچه و پدر و مادرت و از کلّی امیال لذّت بخش دنیوی بگذری برای اهداف معنوی خیلی بالاتر! البته که من باید دهنمو گِل بگیرم و به اندازه ی خودم آرزو داشته باشم ولی چه کنم که می گن آرزو بر جوانان عیب نیست اگرچه پیرمرد شدیم.

بنام خدا

از اونجایی که سکوتِ قابل توجّهی در فضای بیان شکل گرفته و روز به روز شاهد مشکلات جدیدتری در کنار این سکوت هستیم، انگیزه ای برای ایجاد این مطلب در حقیر ایجاد شد. قراره اگه دوستان استقبال کنن یه پویش همگانی برگزار کنیم و صدامون رو به گوش مدیریت بیان برسونیم که آیا کمکی از ما بر میاد؟

بهرحال همه ی ما نون و نمک این سرویس رو خوردیم و انصافا به نسبت رقبا سرویس بهتری هست پس بی انصافی هست که حداقل به مدیران این سرویس پیاممون رو نفرستیم.

خب توی این پویش قراره چه کاری انجام بشه؟

هر کس از حس و حال خودش در مورد بلاگ بیان بنویسه و بعد هم هر کاری، پیشنهادی، ایده ای برای رونق گرفتن این سرویس از دستش بر میاد رو بیان کنه!

به دعوت دوست عزیزم رهام و باز با ایده ی خودش، با مطلبی تحت عنوان یک جهرمیم در خدمتتون هستم!

- یکی نیست به این پسر بگه یه ناهاری شامی چیزی دعوتمون کن :|

خب خیلی خلاصه بگم جهرم توی استان فارس قرار داره و با شیراز حدود 200 کیلومتر فاصله داره، یکی از قطب های اصلی مرکبات توی کشور هست بخصوص لیموترش و لیموشیرین! فکر می کنم هممون لیموترشش رو حداقل یک بار خورده باشیم. زغالش هم که برای بچه های اهل دل حسابی معروفه، منظورم دل و جیگر و کباب هست و مدیونید فکر دیگه ای کنید. یه وزیر جوان هم که تحویل دولت داده که - آخ سرم، چرا می زنی؟ چرا گونی آوردید، ببخشید دیگه تکرار نمی شه - بگذریم :|

این روزها که همه چیز کرونایی شده، چند روز پیش متن مکالمه دو تا کدبانوی جهرمی رو توی یه کانال دیدم فکر کنم همون می تونه جذّاب باشه برای این چالش، بعضی از اصطلاحاتش خودم هم آنچنان وارد نیستم ولی تا جایی که در توان بود، پایان مطلب ترجمه شده، پیشنهاد می کنم حس خوندن متن اصلی رو نداشتید، ترجمه رو بخونید بدک نیست

به دعوت دوست عزیزم رهام و به ایده ی مدیریت وبلاگ آقاگل، شروع می کنم به نگارش نامه ای به پهلوون پوریای ولی:


سلام پهلوون، الان که دارم این نامه رو برات می نویسم قطعا جسم زیبا و ورزشکاریِ تو زیر هزاران خروار خاک آرام گرفته امّا یاد تو در قلبم زنده هست و خواهد بود. بلطف رسانه با انیمیشن پهلوانان آشنا شدم، انیمیشنی که تماما بزرگ مردی های خودت و شاگردانت رو به رخ می کشید تا من به کوچک بودن خودم بیشتر پی ببرم. می دیدم که چطور نفست رو سرکوب می کردی و در مقابل مردم عادی چقدر تواضع داشتی امّا وقتی احساس می کردی به کسی زور گفته می شه، تمام توان خودت و شاگردانت رو به کار می بردید تا مشکل رو برطرف کنید.

به دعوت دوست عزیزم مدیریت وبلاگ جستارها و به ایده مدیریت وبلاگ سکوت شروع می کنم به نگارش نامه ای به خودم در سن 10 سالگی یعنی 15 سال پیش :
سلام محمد این نامه ای که می بینی از طرف خودت نوشته شده و از آینده برات اومده ، پس خوب با دقت بخون چون از جنس زندگی هست و با این وجود که کوتاهه اما خیلی به دردت می خوره .
خب در ابتدا بهت بگم که انقدر کم رو و خجالتی نباش چون 100 سالت هم که بشه ازش ضربه های زیادی می خوری ، انقدر از این شاخه به اون شاخه نپر و هر کاری رو امتحان نکن درسته که بلطف خدا استعداد خوبی داری ولی نذار از همین لطف ضربه بخوری و دست توی هرکاری ببری اما تا انتها پیش نری و آخرش به خودت نگاه کنی و ببینی که از هر فنی تا حدی بلدی ولی هرگز نمی تونی خودت رو به عنوان یه فرد حرفه ای تو اون زمینه معرفی کنی ، زیاد دور رفیق بازی نرو و سعی کن در اولین فرصت ازدواج کنی چون همسرت می تونه بهترین رفیقت باشه ، نماز بخون تا حد ممکن سر وقت بخون و هر روز و هر روز تلاش کن که امروزت از دیروزت بهتر باشه چه از نظر معنوی و چه از نظر مادی ، مطالعه کتاب رو تو برنامه هرروزت بذار و فراموش نکن اگه رضایت خدا و امام زمان رو تو زندگیت نداشته باشی به بالاترین درجات ثروت و علم و شهرت هم که برسی هیچ چیزی رو نداری !
تمام
دعوت می کنم از هر عزیزی که این مطلب رو می خونه تا توی این چالش شرکت کنه :)