نقل بلاگ

نقل دل نوشته ها و علاقه مندی ها

۱۳ مطلب با موضوع «شخصی نوشت :: روزنوشت» ثبت شده است.

چند روز پیش مشغول دیدن تلویزیون بودم و شبکه‌ها رو عوض می‌کردم که توی شبکۀ 3، چشمم به دکتر انوشه افتاد که مهمان برنامه‌ای بود و از بس این شخصیت برام جذّاب و دلنشین هست روی همین برنامه موندگار شدم و تماشاش کردم.
تیکه‌ای از صحبت‌های دکتر که در مورد روش اسنپی صحبت می‌کرد خیلی جذّاب بود برام، بگذریم از اینکه مجری بخاطر تبلیغ نکردن اسنپ، از واژۀ تاکسی اینترنتی استفاده کرد. خب حالا چیه این روش که ما رو به انجامش دعوت کرده این دکترِ مهربون؟
امشب بعد از مدّت‌ها سر زدیم به حرم آقا‌شاه‌چراغ؛ راستش هیچ‌وقت یاد ندارم اونجا برم و انقد خلوت باشه. اصلا خلوتیش به کنار، اجازۀ ورود به داخل هم نبود و فقط می شد ضریح رو با فاصله نگاه کرد. یه حس غریبی بود :(
این روزا حرف و حدیثِ فوتبالی حسابی داغه و می طلبه که منم یه خودی نشون بدم و مطلبی رو بنویسم. حقیقتش از فوتبال جز 4 بار دست‌شکستگی هیچ خیری ندیدم. بعد از شکسته‌شدن دستم برای بار چهارم، بوس که چه عرض کنم، فوتبال رو لگدمال کردم و گذاشتمش کنار. البته همون موقعا هم که عشق فوتبال‌بازی‌کردن بودم، علاقۀ چندانی به تماشای فوتبال و این حرفا نداشتم و راستش چشم دیدنِ هیچ‌کدوم از فوتبالیست‌ها رو ندارم حالا هر چقدرم که می خوان محبوب باشن. قبول دارم شاید تر و خشک با هم بسوزن ولی تصوّر و تفکّر من نسبت به فوتبال و فوتبالیست‌های ایرانی، چنگی به دل نمی زنه! برای این حرفم هم یک سری دلیل دارم که نیازی به بیانش نیست چون قصد ندارم دیدگاه خودم و یا شما رو تغییر بدم.

قرارش را با یکی از دوستانش گذاشته، روز جمعه ای می خواهند با دوست دخترانشان بروند تفریح و حالش را ببرند که یکی از آنان گیر می افتد. از این جهت گیر می افتد که ما اعضای انبار به مغازه اش می رویم تا تمام اجناسش را وارد سیستم کنیم و از این به بعد شکل جدیدتری به فروشگاه بدهیم و به هر جنس بصورت تک تک یک لیبل بچسبانیم. او بهرحال فروشندۀ آنجاست و چون از قیمت ها آگاه است حضورش ضروریست.

در تکاپوی لغو برنامۀ تفریحی اش است که به هر سختی ای که شده، دوستش را متقاعد می کند که گرفتار است و نمی تواند بیاید. بعد از آن نوبت می رسد به دوست دخترش که این خبر را به او بدهد. تماس می گیرد و چون چندمتری با من فاصله دارد خواه ناخواه صدایش را می شنوم که به آن بندۀ خدا می گوید من نمی توانم بیایم، امّا اگر تو دوست داری با دوستم و دوستش برو و جای مرا حسابی سبز کن.

مدّت ها بود گوشیِ همسر هنگ می کرد و اذیّت. هربار تلاش می کردم آنرا سبک کنم و فایل های اضافی را حذف و یا بریزم در سیستم. با وجودِ انجامِ این کارها تغییرات محسوسی مشاهده نمی شد آخر مدل گوشی هم برای سال 2015 هست و آنچنان قوی نیست. یک روز پیشنهاد دادم بیا و بگذار گوشی را ریست فکتوری کنم شاید وقتی به حالت کارخانه برگردد کمی از بارِ این سال ها کم شود و سرعتش بهبود پیدا کند.

هر بار مخالفت می کرد و دل بسته بود به پیام هایی که از اوایلِ زندگیمان و دوران عقد به هم داده بودیم تا به الآن. پیام هایی که از چهارسالِ پیش روی هم انباشته شده بود و وقتی وارد قسمت پیام هایش می شدم و روی نام خودم کلیک می کردم به راحتی می شد حس کرد که گوشی دارد ریپ می زند.

چراغ چک ماشین روشن می شود، مغز متفکری به نام ECU تشخیص داده مشکلی وجود دارد. ماشین را به تنظیم موتور می برم تا عیبش را پیدا کند. دستگاه دیاگ را به ای سی یو وصل می کند و می گوید سنسور دمای آب و برقِ فنِ خودرو مشکل دارد بدو برو برقکشی! می روم پیش استادرضای برقکش و می گویم استاد رفته ام پیش تنظیم موتور و گفته سنسور دما و برق فن مشکل دارد. استادرضا همسایه اش که او نیز تنظیم موتوریست را صدا می زند و همسایه هم با دستگاه دیاگ می رود سراغ ای سی یو و می گوید مقاومت فن خودرو مشکل دارد سریع برو بخر تا استادرضا عوضش کند. مقاومت را خریدم و استاد عوضش کرد، تنظیم موتوری هم دوباره آمد و خطاها را پاک کرد و گفت برو حالش را ببر!

بعد از چند دقیقه رانندگی دوباره چراغ چک روشن شد، برگشتم و گفتم آقای تنظیم موتور، این که باز روشن شد. سیم ها را دستی زد و گفت برو اگر روشن شد فردا صبح بیا تا دوباره بررسی کنم. این بار به یک دقیقه هم نکشید و چراغ دوباره روشن شد امّا من مطمئن بودم دیگر به آنجا بر نمی گردم.

راستش را بخواهید مدّتیست به این مسئله فکر می کنم که چرا سوسک ها با وجودِ بی آزاربودن و تنها بخاطر ترس و یا چِندش ما انسان ها باید قربانی شوند؟ اخیرا تصمیماتی گرفته ام و در تلاشم تا حدّ ممکن این موجود را به کام مرگ نکشانم و بگذارم زندگیش را بکند.
چندشبِ پیش با یکی از دوستان تصمیم گرفتیم به بیرون برویم، دمِ درِ کوچه و بالای در مثلا شما فکرش را بکن همراستای کدپستی یک سوسک بود که چشم دوستم به آن زبان بسته افتاد. دیدم دوست عزیزم قصد کرده لِنگِ مبارک را 180 درجه باز کند و او را از پا در بیاورد. به هر ترتیبی که بود جلوی این کارش را گرفتم و این افتخار نصیبش نشد :|
دیشب خواب دیدم قصد تجدید فراش داشته ام، جالب بود که حتّی برادرخانم هایم برای کمک در مراسم آمده بودند. نمی دانم چه شد امّا یک هو تصمیم گرفتم آن مراسم را بر هم بزنم و سور و سات را تعطیل کنم. گفتم من که متاهل هستم و این چه کاریست؟ اصلا هزینۀ آنرا تقدیم می کنم به جوانِ دیگری تا برود و ازدواج کند.
بیدار شدم و گشتی در اینترنت زدم و دنبال تعبیرش گشتم، دیدم ازدواج مجدد در خواب به معنای کسب مال است. ساعت 9 شد و یکی از شعب مستقیم رفت داخلِ اتاق مدیریت تا به وسیلۀ دستگاه کارتخوانِ انبار، مبلغی را به حساب انبار واریز کند. مبلغ هم 7 میلیون بود. هر چه کارت می کشید دستگاه خطا می داد. رفتم و کارتخوانِ شخصیِ خودم را آوردم و گفتم بفرما این هم کارتخوان خدمتت. کارت کشید و رفت.
امروز صبح توی جادّه مشغول رانندگی بودم، هر دو شیشۀ جلو هم پایین بود و از باد بهاری ای که می خورد به سر و کلّم لذّت می بردم. صدای باد هم خیلی زیاد بود.
از اونجایی که علاقه به نوشتن مدّت هاست در وجودم شکل گرفته، یادداشت گوشی، ضبط کننده صدا برای مواقع رانندگی و دفترچه ای در کیف باعث شده که هر وقت ایده ی مطلبی به سرم می زنه ثبتش کنم تا سرِ فرصت در موردش بنویسم.
وقتی خدا بخواد یه لطف بزرگی رو در حق آدمی بکنه، بهش نعمتی بنام بچّه می ده. امّا وقتی با کمی تفکر به این قضیه نگاه می کنی، می بینی که انگاری خدا داره یه لطف خیلی ویژه هم بهت می کنه. در واقع عصاره ای از وجود خودش رو در کامت می ریزه تا کمی، فقط کمی، حس خدابودن رو تجربه کنی.