۳۸ مطلب با موضوع «شخصی نوشت :: روزنوشت» ثبت شده است.

بنا به دلایلی به همراه یکی از اقوام، مشغول کار در قسمت آسیاب سبدسازی شدم. توی صحبت‌های اوّلیه قرار بر این شد که ما هر ماه 36تن سبد آسیاب‌شده رو تحویل بدیم و هرچی بیشتر از این مقدار آسیاب بشه بعنوان اضافه‌کاری و بصورت کیلویی حساب می‌شه. پس اگه فرض رو بر این بگیریم که 30روزِ ماه بخوایم بریم سر کار، باید حداقل روزی 1تن و 200کیلو سبدِ آسیاب‌شده تحویل بدیم.

عیدی‌های پایاپای

قدیما که از زن و بچّه خبری نبود، عیدی‌دادن به بچّه‌های برادر و خواهرانم توی برنامه‌م بود امّا این روزها عیدی‌دادن‌ها و عیدی‌گرفتن‌ها هم جالب شده. تعداد بچّه‌های اکثریت مردم هم که توی این دوره یه‌دونه هست و قشنگ می‌شه از معاملات پایاپای استفاده کرد. مثلا برادرخانم 4 تا 5تومنی داده پسر، از اونور ما هم 2 تا 10تومنی کنار گذاشته بودیم برای بچۀ اون. عیدی دادم به بچه‌های برادر از اونور همون مبلغ رو پس داده بعنوان عیدی پسر :|

خدا بخیر کنه فصل بهار و تابستون رو! ناسلامتی الآن زمستون هست ولی مغازه‌های لوازم ساختمانی جلوشون پر شده از پوشال و وسایل مربوط به کولر. آدم احساس می‌کنه سال به سال فاصلۀ زمین با خورشید داره کم و کم‌تر می‌شه. تو این گرما، کم‌آبی هم که چندروزی هست ول‌کن نیست و روزا کلا از آب خبری نیست. یه روز شک داشتم منبع آب پر هست یا نه و هنوز پیش‌ازظهر نشده بود که به کل آب نمیومد، رفتم بالا نگاه کردم دیدم اصلا آبی داخل منبع نیست. شب طبق معمول فشار آب زیاد شد و منبع هم تا صبح پر شد. منم برای اینکه مطمئن بشم طرف ساعت 9 صبح منبع رو چک کردم و پر پر بود. هنوز ساعت 11 نشده بود که دیدیم هیچی آب نمیاد! دوباره رفتم بالا و دیدم منبع خالیِ خالیه!

حس کارآگاهانۀ شرلوک‌هلمزم فعال شد و هرطور حساب کردم نمی‌شد 1000 لیتر آب توی 2ساعت مصرف بشه. مطمئن بودم خانۀ پدر هم که منبع ما باهاشون مشترک هست انقدر مصرف نمی‌کنن! رسیدم به شیر یه طرفۀ بعد از کنتور که وظیفه داره فقط آب رو وارد ساختمان کنه و نباید اجازه بده آبی از ساختمان خارج بشه.

بیانی‌ها شما را چه شده؟ چه سوت و کور گشته‌اید ای وبلاگ‌نویسانِ اهل قلم! گفتیم در این سکوت‌بازاری که جاریست ستاره‌ای را با مطلبی روشن کنیم آن‌هم با این لحن :|
راستش زیاد از این قر و فرهایی که وجود دارد و خیلی از افراد که احتمال می‌دهم شما هم جزوشان باشی و سالروز تولّدشان را در بوق‌وکرنا می‌کنند خوشم نمی‌آید. حالا بنا به دلایلی، دلایلی که گفتنش دردی را دوا نمی‌کند و شمای مخاطب هم کار خود را می‌کنی :| جانم برایتان بگوید که مدّتیست از زادروزم می‌گذرد و چندشبِ پیش پیامی در پیام‌رسانِ‌علیه‌الرحمۀ‌واتس‌اپ از طرف مادر گرامی دریافت کردم که پرسیده بود محمّد زادروزت چندم آبان است؟ جواب دادم مادرم من آبانی نیستم و در فلان روز و فلان ماه به دنیا آمده ام.
چند روز پیش مشغول دیدن تلویزیون بودم و شبکه‌ها رو عوض می‌کردم که توی شبکۀ 3، چشمم به دکتر انوشه افتاد که مهمان برنامه‌ای بود و از بس این شخصیت برام جذّاب و دلنشین هست روی همین برنامه موندگار شدم و تماشاش کردم.
تیکه‌ای از صحبت‌های دکتر که در مورد روش اسنپی صحبت می‌کرد خیلی جذّاب بود برام، بگذریم از اینکه مجری بخاطر تبلیغ نکردن اسنپ، از واژۀ تاکسی اینترنتی استفاده کرد. خب حالا چیه این روش که ما رو به انجامش دعوت کرده این دکترِ مهربون؟

یه موضوعِ خیلی جالبی که دوست داشتم در موردش بنویسم همین آرامش خاطر هست. توی مغازه قیمت‌ها مقطوع بود و حتّی یه هزاری هم به مشتری تخفیف نمی‌دادیم. از حق هم نگذریم، با وجود مقطوع‌بودن، قیمت‌ها مناسب بود و از خیلی جاهای دیگه که تخفیف هم می‌دادن کمتر! ایرانی جماعت هم که عشق چونه‌زدن هست و اگه مغازه‌دار بهش تخفیف نده احساس می‌کنه سرش کلاه رفته، اصلا اوّلیش خودم، وقتی جنسی رو می‌خرم و سرش چونه می‌زنم و مغازه‌دار هم یه چیزی ازش کم می‌کنه خیلی خوشحال می‌شم اگرچه مثلا یه جنسی 75ت باشه و به من بده 70، هنوز از مغازه در نشدم می‌گم که خودش از عمد قیمت رو گذاشته 75 که این 5 تومن رو تخفیف بده ولی نمی‌دونم چه حکمتی هست همین که می‌دونی رقمی متفاوت‌تر از چیزی که شنیدی رو کارت کشیدی، حس خوبی بهت می‌ده و شاید مربوط به ذات آدمیزاد باشه و ربطی هم به کشورِ خاصی نداشته باشه!

روزی که گذشت، روز ملّی کودک بود و صبح توی مغازه یه دلخوشی‌ای از یه کودک دیدم که به کل نابود شد و جهتِ خالی‌نبودنِ عریضه گفتم بیانش کنم.
خانواده‌ای 4نفره یعنی پدر و مادر و 2تا کودک پنج‌شیش‌ساله با هم اومدن مغازه که برای پدر خرید کنن. وقتی موعد پرداخت رسید، پدر، کارتِ مادر رو گرفت و تحویلِ دوستم که پشت صندوق بود داد. دوستم کارت رو کشید و منتظر رمز بود که پدر از مادر رمز رو پرسید و مادر هم خیلی آروم، رمز رو گفت و دوستِ ما هم شنید و سریع زد و عملیاتِ پرداخت انجام شد. بعد متوجّه شدیم  که چهرۀ یکی از بچّه‌ها تو هم رفت و حسابی دلگیر شد. حرفی که پدر و مادرش زدن می دونید چی بود؟
امشب بعد از مدّت‌ها سر زدیم به حرم آقا‌شاه‌چراغ؛ راستش هیچ‌وقت یاد ندارم اونجا برم و انقد خلوت باشه. اصلا خلوتیش به کنار، اجازۀ ورود به داخل هم نبود و فقط می شد ضریح رو با فاصله نگاه کرد. یه حس غریبی بود :(
فوتبال :|
این روزا حرف و حدیثِ فوتبالی حسابی داغه و می طلبه که منم یه خودی نشون بدم و مطلبی رو بنویسم. حقیقتش از فوتبال جز 4 بار دست‌شکستگی هیچ خیری ندیدم. بعد از شکسته‌شدن دستم برای بار چهارم، بوس که چه عرض کنم، فوتبال رو لگدمال کردم و گذاشتمش کنار. البته همون موقعا هم که عشق فوتبال‌بازی‌کردن بودم، علاقۀ چندانی به تماشای فوتبال و این حرفا نداشتم و راستش چشم دیدنِ هیچ‌کدوم از فوتبالیست‌ها رو ندارم حالا هر چقدرم که می خوان محبوب باشن. قبول دارم شاید تر و خشک با هم بسوزن ولی تصوّر و تفکّر من نسبت به فوتبال و فوتبالیست‌های ایرانی، چنگی به دل نمی زنه! برای این حرفم هم یک سری دلیل دارم که نیازی به بیانش نیست چون قصد ندارم دیدگاه خودم و یا شما رو تغییر بدم.
خونۀ خودمون و اکثر فک و فامیلامون نزدیک یه میدون هست، دو شب پیش چندنفر از اراذل توی همین میدون با اسلحه درگیر می شن و صداهای مهیبی کمتر از انگشتانِ دو دست، برای لحظاتی گوشِ خیلی‌ها رو خراش می ده و دلشون رو می‌لرزونه.
پسر خواهرم که در حال مسواک‌زدن بوده از ترس می‌دَوه به سمت خانواده ..
مادرم که تا ساعت 3 نصف‌شب، دیگه خوابش نمی بره ..
آدمایی که توی میدون بودن بعضی‌هاشون از ترس پریدن توی حوض آب، بعضیاشون هم روی چمن دراز کشیدن ..