نقل بلاگ

نقل دل نوشته ها و علاقه مندی ها

۱۳ مطلب با موضوع «شخصی نوشت :: دل نوشته» ثبت شده است.

آخر شب است، حسین کم کم وقت خوابش هست و سر جایش دراز کشیده و چشمانش سنگین شده. می دانم وقتِ مرخصی سر آمده و از فردا صبح علی الطلوع باید بروم سر کار به‌مدّت حداقل یک هفته. می بوسمش و می گویم بابا من فردا دارم می رم سر کار و چندروزی نمی بینمت، شبت بخیر.
چیزی نمی گوید و آرام آرام می خوابد. کم‌کَمَک صبح می شود و برای نماز از خواب بیدار می شوم. وضو می گیرم و آمادۀ خواندنِ نماز می شوم که دادِ پسر در می آید. مادرش به سمتش می رود تا او را آرام کند امّا پسر عصبانیست و چندین بار تکرار می کند مامان برو، مامان برو و بابا را صدا می زند.

این یک جملۀ کوتاه در تصویر را از دکتر انوشه شنیدم، با وجودِ سنگین بودن چقدر به دلم نشست...

هرچه حساب می کنم، دلیل همۀ جان کَندن هایم، دِل نَکَندن هایم هست و بس!

واتس اپ را دیده ای؟ یک جمله که نه، یک کلمه هم نه، حتّی یک نقطه بصورت کاملا اشتباهی برای مخاطبی می فرستی و بعدش می خواهی اشتباهت را پاک کنی. این کار را انجام می دهی امّا واتس اپ کمی رسوا تشریف دارد. به مخاطب می گوید پیامی حذف شده! حالا خر بیاور و باقالی بار کن، ذهن مخاطب به هزارجا می رود.

از روی وظیفه و با ایده ی وبلاگ یار آسمانی، شروع می کنم به نگارش مطلبی با حس و حال شهدا و شهادت :)

از وقتی معنای مرگ و زندگی رو فهمیدم، از خدا خواستم که مرگ بی حاصلی نداشته باشم. وقتی قراره آدمی بمیره و قطعا هیچ کس هم نمی تونه از دست عزرائیل فرار کنه پس چرا این اتفاق به بهترین نحو ممکن رقم نخوره؟ خب همین بهترین نحو ممکن یعنی شهادت و شهادت هم یعنی از خودت، زن و بچه و پدر و مادرت و از کلّی امیال لذّت بخش دنیوی بگذری برای اهداف معنوی خیلی بالاتر! البته که من باید دهنمو گِل بگیرم و به اندازه ی خودم آرزو داشته باشم ولی چه کنم که می گن آرزو بر جوانان عیب نیست اگرچه پیرمرد شدیم.

اخیرا کلیپی رو توی یه کانال دیدم که خیلی متاثر شدم، متاثر که چرا انسان های شریفی مثل سردار صیّاد شیرازی و خیلی از شهدا در اوج گمنامی هستن از اونور خودم و خیلی از جوون ها و نوجوون ها، شجره نامه خیلی از افراد مشهور دنیا رو می دونیم از بازیگرش گرفته تا فوتبالیست و خواننده و رقّاص حتّی آمار دوست دختر و دوست پسراشون هم داریم امّا نوبت به شهدا که می رسه، ریپ می زنیم و از بیان هر حرفی عاجز می شیم. قطعا انتقاد جدّی به مسئولای فرهنگی و سران کشوری وجود داره که چرا چهارتا فیلم درست و درمون و چهارتا بازیِ قشنگ نمی سازن بدن دست بچه ها یا چرا انقدر ساده و ابتدایی توی کتاب ها راجع به این افراد صحبت شده. ولی از اون ور خانواده ها رو هم مقصر می دونم که اصلا تو این فازا نیستن و نسبت به این مسائل بی تفاوتن.

این روزها اسم کیت خیلی به گوشمون می خوره، اما شاید مثل روغن غیرتراریخته ی طبیعت فقط می شنویم و دقّت نمی کنیم که چی هست. اوایلی که کرونا وارد کشور شده بود یه صحبتی از فردی شنیدم و تا حدودی در جریان قرار گرفتم که قضیه این کیت ها چیه.

کیت همیشه وجود داشته و علم پزشکیِ مدرن بهش وابستگی شدیدی داره. دقیقا بر خلاف طب اسلامی و سنتی که اساس کارشون روی علائم هست طب مدرن خیلی از تصمیماتش رو بر اساس نتایج همین کیت ها می گیره. در واقع نمونه ی گرفته شده از فرد که هرچیزی می تونه باشه و اسم نمی بریم وارد این کیت ها می شه و با یه سری بررسی ها جواب هایی روی کاغذ میاد که پزشکان مطابق با اون به نتیجه می رسن و عمل می کنن.

تو زندگیم با آدمای زیادی روبرو شدم چه بصورت واقعی و چه مجازی، با قاطعیت عرض می کنم اوّل خودم و بعد دیگران موجوداتی هستیم که یه رفتار رو از ملخ یاد گرفتیم و از قضا همین رفتار هم باعث شده خیلی از کارا رو نصفه و نیمه انجام بدیم. رفتاری که بهش اشاره شد چیزی نیست جز از این شاخه به اون شاخه پریدن!! هر روز یه شِقِ ( شما بخون تِز ) جدید :|

امروز زبان، فردا فتوشاپ، پس فردا اچ تی ام ال و به همین ترتیب برنامه نویسی و آشپزی و ورزش و هزار کوفت و زهرمار. دو تا مبحث رو یاد می گیریم و خود عاقل پنداریمون هم گُل می کنه. ماشالا با جَو هم که یه دوستی دیرینه داریم و سریع جَوگیر می شیم و به فکر زکات علم و دانشمون میفتیم :) یه روز کانال یه روز صفحه اینستاگرام یه روز وبلاگ و الا ماشاء الله. بعد ته همش چی می شه؟ چهارروز با انگیزه پیش می ریم روز پنجم 4 تا مخاطب گیرمون میاد و دو تا سوال ازمون می پرسن که آب روغن قاطی می کنیم و نمی دونیم بهشون چی بگیم. خب دلسردی سر و کلّش پیدا می شه و می گه ملخ جونم بپر رو شاخه بعدی و همین روال هر از یه مدّت طی می شه تا روزی که واقعا عاقلانه تصمیم بگیریم و تا تهش بریم.

خدای خوبم سلام
زمانی بود که نفس های عمیق می کشیدم، اکسیژن تازه وارد ریه هایم می کردم و یادم می رفت از تو تشکر کنم! فکر می کردم نفس کشیدن حق من است. هر زمان دلم میخواست فرزندم را در آغوش می فشردم و فراموش می کردم از تو بابت سلامتیش تشکر کنم😔
دلتنگی ها که سراغمان می آمد دورهمی می گرفتیم و از ته دل می خندیدیم، همدیگر را بغل می کردیم و می بوسیدیم و باز هم فراموش می کردم شکرت را به جا بیاورم😔
خدای مهربانم وقتی اشیا را بی دغدغه لمس می کردم فکر نمی کردم که حس لامسه، یکی از زیباترین حس هاییست که در وجودم نهادی😔
و امّا اکنون همه چیز از ما دریغ شده! هوای تازه، آغوش باز به روی دلبندانمان، بغل ها و بوسه های روزهای دلتنگی، حتی لمس کردن سنگ قبر عزیزانمان.. موجودی بسیار کوچک که حتّی با چشم هم نمی توان آن را دید همه چیز را به هم ریخته.
مهربانم مرا ببخش که فراموشت کردم و در لحظه لحظه های زندگیم جای تو خالی بود. می دانم شاید این اتفاق، تلنگری بود از سوی تو که به خود بیایم شاید دلتنگ بنده ی کوچک خود بودی، خواستی صدایت بزنم و من نفهمیدم😔 ببخش مرا که مشغول خود بودم و فراموشت کردم. مرا عفو کن و آن لحظاتی را که زندگیم خالی از یاد تو بود را بر من ببخشای و مرا به آغوش گرم خودت برسان. به حق این روزها و ماه های عزیز :)
حتما شما هم دیدید و شنیدید، بعد از چهلم سردار وصیتنامه ی ایشون منتشر شد. امشب اون رو خوندم و ذهنم درگیر یک سری از مواردِ این وصیتنامه شد. پیشنهاد می کنم اگه نخوندینش، حتما بخونید.
یه نکته ای که خیلی ویژه، توجّهم رو جلب کرد این بود که سردار اصلا خودش رو ندیده، با این همه فعّالیت و رشادتِ همراه با اخلاص، کوله بارش رو خالی می بینه و از خدا درخواست کمک می کنه! اصلا انگار نه انگار که جزو محبوب ترینِ افراد بوده، خودش رو در حدّی هم ندیده که بخواد بگه ای مردم بعد از من نگران نباشین.