۲۴ مطلب با موضوع «شخصی نوشت :: درسنامه زندگی» ثبت شده است.

ما یه آمار داریم دیگه، آماری از زنان و مردانی که مجرد هستن، خب اگر من دستم به دهنم برسه لزومی نمی‌بینم که فیلَ‌م یاد هندستون کنه، جای دوری هم نمی‌رم و تو همین آشناهای خودمون دست دو تا جوون رو می‌گیرم و می‌گم فلانی بسم‌الله، این پول و اینم تویی که از مشکلات اقتصادی می‌نالی و می‌گی نمی‌شه زن گرفت. مثل حلقۀ While توی برنامه نویسی هم یه دستور توی زندگیم قرار می‌دم و می‌گم تا زمانیکه جوان مجردی وجود داره و بخاطر مسائل اقتصادی ازدواج نمی‌کنه، من به خودم اجازۀ ازدواج مجدد نمی‌دم. حالا بنظر شما این حلقه تموم‌بشو هست که بخواد بره سراغ دستورات بعدی مثل ازدواج مجدد؟ من که فکر نمی‌کنم.

استارت

فکر کنم کسایی که دستی به فرمون دارن و پایی به پدال، می‌تونن این گفته رو تایید کنن که وقتی استارت ماشین رو می‌زنی و دوتا گاز می‌دی و صدای نفس ماشین به گوشت می‌خوره، قشنگ می‌تونی متوجّه بشی که ماشین قراره نرم کار کنه یا خشک! روزگار من به شخصه هم دقیقا همینطوریه و استارت هرروز از زندگیم تعیین‌کنندۀ روال اون روز تا آخر شب هست. کافیه مثل ماشین دستی به سر و روی خودم و افکارم بکشم و با لنگ یزدی، گرد و غبار افکارم رو تمیز کنم. اونروز دیگه صبر خودش میاد، حوصله میاد، لبخند میاد، حال خوب میاد، پول میاد و و و

از اونور کافیه حوصله نکنم دستی به سر و روی افکارم بکشم، یا آچارمغز بر ندارم و نشتیِ منفی‌جات رو سفت کنم. وجدانا جهنم می‌شه اونروز!

یه وقتایی اگه آدم یا داراییِ یک آدم، مشمول جریمه بشه خیلی زود باید پرداخت بشه حتّی در لحظه؛ امّا جریمه‌هایی هم هستن که می‌شه بهشون لقب کینه‌ای داد. دلیلشم اینه که کاری بهت ندارن تاااااا وقتی که گذرت بهشون بخوره اونوقت حسابی از خجالتت در میان. مثلا عوارض شهرداری ماشینا که هرسال باید پرداخت بشه امّا به ندرت دیدم کسایی که سال به سال این کار رو انجام بدن. طبیعتا وقتی احساس نیاز می‌کنن اقدام به پرداخت جریمه می‌کنن مثل موقع خرید و فروش!
وقتی به دفاتر پیشخوان می‌ری و رسیدِ پرداختی رو می‌گیری، متوجّه می‌شی که علاوه بر عوارض هرسال، مبلغ جریمۀ همون سال هم روبروش نوشته شده و برای اینکه کارت رواج پیدا کنه موظفی بدون هیچ چون و چرایی اونو بپردازی. امروز قشنگ اثر مرکب عمو دارِن رو درک کردم و جریمۀ هرسال رو که دیدم واقعا تصمیم گرفتم سال به سال بصورت کاملا خودجوش برم و عوارضش رو بپردازم.
قضیۀ آش کشک خالته، بخوری پاته نخوری پاته رو باید جدّی گرفت :)
چقدر شنیدیم و یا گفتیم که فلان مسئله برام مهم نیست امّا بعدش بخاطر رعایت‌نشدنِ همون چیز از طرف یکی دیگه دادمون در شده و کلّی بد و بیراه گفتیم؟
- طرف نوشته رای‌منفی‌گرفتن از مخاطب اصلا برام مهم نیست امّا هر جایی که شرایط فراهم می‌شد نقدی بر افرادی می‌کرد که رای منفی بهش دادن!
- فلانی پیکان‌بار داشت و بعضی‌وقتا بار می‌برد برای بندۀ خدایی که مسافت هم زیاد نبود و اون طرف هم بعضا کرایه بهش نمی‌داد. می‌نشست جلو روت و می‌گفت حالا بین من و فلانی این حرف‌ها هم نیست و منم توقع کرایه ندارم امّا فلون‌فلون‌شده بهم کرایه نداد :|
عُمر همۀ ما داره می‌گذره، همین الان در هر شرایطی که هستیم درواقع آینده‌ای از گذشته‌ایم که الان اسمش می‌شه حال. و قطعا روزی می‌رسه مثلا 5 سال دیگه که آیندۀ الان هست و حال اون‌موقع!!
خیلی وقتا شده یاد یه کاری میفتیم که اگه قبلا انجامش داده بودیم الان توی اون حسابی خبره بودیم و کلی پیشرفت کرده بودیم. جدای از مسئلۀ پیشرفت شخصی یاد یه محصول یا حتّی خونه میفتیم که فلان سال قیمتش خیلی ارزون بود و اگه الان داشتیم چقدر خوب بود و پولدار می‌شدیم.
فضای سایبری
زندگیِ همۀ آدما پرِ از بالا و پایین هست. وقتی در ظاهر به زندگیِ دیگری نگاه می‌کنی یا حسرت می خوری که چرا مثل فلانی نیستی و یا خوشحال می شی که مثل فلانی نیستی. اگه خوشحال باشی که جای خودتی که دمت گرم :)
بهرحال این موضوع توی فضای سایبری بخصوص شبکه‌های اجتماعی خودش رو به شدّت نشون می ده چون معیار این حسرت‌ها و یا خوشحالی‌ها می شن چندتا عکس و فیلم و متنی که هیچ تضمینی بر درست بودنشون نیست. اگر هم درست باشن ممکنه در قابِ اون مطلب، خیلی چیزا لحاظ نشده باشه.

برای کسی مثل من که زیاد اهل بیرون‌رفتن و معاشرت نبود، ورود به مغازه یه چالش و فرصتِ خیلی خوب هست تا یکم آب‌بندی بشم و ظرفیتِ موتورم تقویت بشه. امّا با همین وجود، اگه معاشرتی هم شکل می گرفت و یا بگیره سعی می کنم خوش‌برخورد باشم مگر در مواردی خاص!

خب احتمالا متوجّه شدید من یه تیکه‌کلام دارم و عموما به دوستانِ آقا می گم "عزیزوم" که همین رویه رو توی مغازه هم پیش گرفتم و زیاد ازش استفاده می کردم تا این که دو نفر بعد از شنیدنِ این واژه جواب‌هایی بهم دادن که متوجّه شدم اوّل باید شخصیتِ طرف رو بسنجم و اگه ظرفیتِ شوخی و یا گرم‌گرفتن وجود داشت از این دست واژه ها رو به کار ببرم. حالا اون اتّفاقا چی بودن؟

اگر فلان کار را انجام دهم: یکی از تکراری ترین عباراتی که از خود و بقیه شنیده ام این است که می گوییم اگر فلان کار را انجام دهم همه چیز اوکی می شود و روبراه! نمونۀ بارزش همین کنکور، خیلی ها کنکور را چالش بزرگی از زندگی می دانند (البته که می تواند باشد) و همۀ فکر و ذکرشان قبولی در دانشگاه های معروف کشور است. امّا وقتی رتبۀ یک هم بیاورند و وارد دانشگاه شوند تازه می فهمند که چه چالش ها و مراحل سخت تری نسبت به کنکور در مقابلشان قرار دارد.
عرضم را جمع کنم، زیاد دنبالِ این نباشیم که با انجامِ فلان کار، همه چیز بر وفق مرادمان‌ شود. هر قدمی که به جلو‌ برمی داریم ده ها سختی و مشکلاتِ مضاعف را هم به طرف خود جذب می کنیم. فکر می کنم این قانون دنیاست و تا بوده همین بوده.
داستانیست که سال هاست شنیده ام و انقدر به دلم نشسته که هیچ گاه فراموشش نمی کنم. دوست دارم این داستان را در وبلاگ هم ثبت کنم چون واقعا ارزشش را دارد. اگرچه عین داستان را یادم نیست ولی بالاخره می توان مفهوم را رساند.

می گویند سربازی در برف و سرمای بسیار شدید مشغول نگهبانی بوده، رهگذری از آنجا عبور می کند و در کمال تعجّب از او می پرسد تو چطور در این سرما طاقت می آوری و مشغول نگهبانی هستی؟ من الآن می روم و برایت لباس گرمی می آورم تا تو را از گزند سرما حفظ کند.
بسیار توجّه کرده ام، هرکسی که مخلص باشد و تفکرش خدایی، نبودش بسیار سنگین تر است تا انسان های معمولی. وقتی کسی مخلص باشد دیگر تعریف و تمجید دیگران برایش اهمیت ندارد. هرجا احساس کند کاری از دستش بر می آید، آن را انجام می دهد و به بهترین نحو ممکن هم انجام می دهد. از آنطرف نگاهش که می کنی بسیار متین است و سر به زیر. بدون هیچ توقع و غروری کاری که خودش انجام داده را به همه نسبت می دهد.
انسان های ضعیفی هم برای جابجاکردن یک لیوان هم که شده، کلّ ایل و تبار را خبردار می کنند و تا یک کامیون هندوانه هم زیر بغلشان نگذاری ول کنِ ماجرا نیستند. همه اش دنبال تعریفند و تمجید. همه اش می خواهند کارشان را با زبانشان به رخ بکشند امّا چقدر غافلند این انسان ها. چقدر غافلند که دل خوش کرده اند به 4 تا تعریف و تمجیدِ زوری و هندوانه های سربسته ای که بوی عرقِ زیر بغلشان، آن را احاطه می کند!