۱۶ مطلب با موضوع «شخصی نوشت :: برای بهترشدن» ثبت شده است.

تماشاچی نباشیم

دوتا داداش بودن با سن‌های 12 و 14ساله که مشغول آتیش‌بازی بودن، لباس داداش کوچیکتر بنزینی می‌شه و از روی آتیش می‌پره که متاسفانه دچار آتیش‌سوزی می‌شه. داداش بزرگتر تنها کاری که از دستش بر میاد، بازکردن شیر آب هست و آب‌پاشیدن روی داداش کوچکتر!! آتیش بدتر گُر می‌گیره و داداش از بین می‌ره. پسرعموی مرحوم ماجرا رو برای دوستش که سی‌وچندسالش بوده شرح می‌ده و دوستش هم می‌گه که داداش بزرگتر باید آب می‌ریخته روی داداشش غافل از اینکه بدترین کار همین آب‌پاشیدن هست. حالا چرا ماجرای دوستش هم تعریف کردم؟ قطعا یه جواب داره و اینه که آگاهی سن و سال نمی‌شناسه و از کوچیک تا بزرگ خیلی از ماها، اصلا با ساده‌ترین مسائل امدادرسانی آشنا نیستیم.

آدمای مناسبتی

ولادت‌های ماه شعبان و عید نوروز، همه خبر از مناسبت‌های مثبت می‌دن و همه‌شون انگار دست به دست هم دادن تا اوّل سالی کمی لبخند به لبمون بشونن. پارسال کرونا تازه‌نفس بود و مردم هم زیاد جدّیش گرفتن و شاید بشه سوت‌وکورترین عید رو عید نوروز 1399 دونست امّا امسال ویروس کرونا در نگاه مردم، کمی خسته بنظر می‌رسید و معاشرت‌ها و فعالیت‌های بیشتری شکل گرفت.

انگار خرید لباس‌های نو، رسیدگی به نظافت خونه و دید و بازدیدها، درِ گوش آدم می‌گه که آره یه خبرایی هست. خبرایی که وقتی سرچشمه‌شون نگاه می‌کنی، ریشه در وجود یه سری مناسبت‌ها دارن. نمی‌دونم "مناسبت" از کجا پیداش شد امّا اینو می‌دونم که انگار مخصوص آدم آفریده شده تا این موجود چموش و فراموش‌کار رو به حرکت واداره. موجودی که اگه به خودش بود، شاید چندان رغبتی هم برای نظافت نداشت، شاید خیلی دیربه‌دیر و کاملا اتّفاقی هدیه‌ای می‌داد، شاید انقدر درگیر روزمرگی‌هاش می‌شد که فراموش می‌کرد یه سر به عزیزانش بزنه.

ای کاش همه بتونیم هرروز خالق یک مناسبت باشیم و داخلش غرق بشیم. خوش به حال اونایی که هرروزشون عیده :)

یه ویژگیِ بد که توی عموم افراد از جمله خودم می‌بینم، اینه که همش از بدی‌های طرف مقابل می گیم. نه که این بدی‌ها هم پشت سرش بگیما، خیلیاش هم جلو روش و کاملا بدون تعارف می گیم. البته اینو هم بگم که در واقع منظورم از بد، بدِ واقعی نیست بلکه بدی که از نظر ما بده و با کمی نگاهِ عاقلانه متوجّه می‌شیم که اصلا هم بد نیست و یه چیز کاملا طبیعیه. مثلا یه خالِ‌رویِ‌صورت، یه تُپُقِ‌توی‌کلام و خیلی از چیزای دیگه که حقیقتا ارزش گفته‌شدن نداره. (اگه به خانما بگی که بد اندر بد می‌شه :| )

نمی‌دونم شما دیزلی هستید یا بنزینی امّا بعد از سال‌ها تجربه و زندگی می تونم اعلام کنم دیزلی هستم. دلیلش هم اینه که موتورم دیر گرم می شه امّا وقتی گرم بشه دیگه گرم می شه‌ ها. مثلا وقتی یه کاری رو می خوام شروع کنم اوّلش بهم خیلی سخت می گذره امّا به مرور بهش عادت می کنم و بهتر و بهتر می شم. باز کافیه چند روزی رو استراحت کنم. وقتی دوباره می خوام همون کار رو شروع کنم اوّلا که هیچ حس و حالی نیست و دوّما آهسته آهسته گرم می شم تا برسم به روال عادّی که کمی زمان می بره.

می دانم اکثر مطالبِ وبلاگ، حال و هوای کار و محیطش را گرفته امّا چه کنم؟ از کسی که روزانه 10 ساعت سر کار است و بیش از یک‌سوّمِ وقتش را خواب است که توقّع ندارید در روز شعر و ادب برود با سعدی عکس سلفی بیندازد و برایتان شعر بگوید؟ اگر علاقه ای به نوشتن نبود قطعا وقتتان را نمی گرفتم امّا به قول پدری مهربان که سیاهه های جذّابی هم دارد و یک جورایی از زبان معصوم می گفت که دنیا محل درس است. پس منی که اکثرِ زمان خود را در محل کار می گذرانم، مدرسه ای مهمتر از محلّ کارم ندارم :)

دیروز دل را به دریا زدم و در تاکسی های اینترنتیِ اسنپ و تپ سی ثبت نام کردم. گفتیم ضرر ندارد بهرحال در ساعاتی که فرصت هست یک دوری بزنیم و نانی در بیاوریم. استارت کار را هم همان دیشب زدم و هر دو برنامه را در حالت فعّال قرار دادم. قشنگ می شد حس کرد چقدر محبوبیت اسنپ بین مردم بیشتر است، به یک دقیقه نمی کشید که چندین درخواست از اسنپ نمایش داده می شد امّا تپ سی هر از چند دقیقه فقط یک مورد، خودی را نشان می داد.
برای کسی مثل بنده که به واسطۀ وجود لکنت و شرایط زندگی ای که با محدودیت هایی سپری شده و زیاد هم اهل ارتباطات عمومی نیست چقدر این برنامه ها کمک کننده هستند. دیگر مثل گفت و گوهای عادّی نیست که بتوانی از زیرش در بروی و اگر مهمانی بیاید از پنجرۀ اتاق جیم بزنی و به بهانه ای بیرون بروی! مجبوری مواقعی که مسافر را پیدا نکردی با او تماس بگیری و یا هنگامی که در راه هستید بالاخره حرف هایی رد و بدل می شود که بسیار کمک کننده هستند.

زمانی قبل از ازدواج، خوراکِ هفتگی ام قبرستان بود و تپۀ شهدا! قبرستان که مشخّص است البته جهرمی ها به آن آلونی هم می گویند امّا تپۀ شهدا جاییست بسیار دنج در بالای کوه که 5 شهید گمنام عزیز در آنجا قرار دارد و کلّ شهر هم از آن بالا پیداست. حال و هوای بسیار عجیب و دل انگیزی دارد بخصوص اگر هوا ابری باشد و نیمچه بارانی هم بزند.

می گویند زمانی مردی بار نمکی را روی خر می گذاشت و به سمت روستایی می رفت تا آن را بفروشد و امرار معاش کند. در مسیرش یک پلِ چوبی بوده که رودخانه ای هم زیر آن قرار داشته و هرروز از روی آن عبور می کردند. یک روز پای خر لیز می خورد و می افتد داخل آب. نمک ها همه از بین می روند و خر هم یک آب تنیِ حسابی می کند. بعد از این که مرد، خر را به خشکی می برد، خر احساس سبکی می کند و پیش خود می گوید از این به بعد هر وقت به این پل و رودخانه رسیدیم، از عمد خود را می اندازم داخل آب تا هم آبی بر بدن بزنم و هم سبک شوم.
نذر خون
چندسالیست که پویشی بنام نذرخون راه افتاده و افرادی به عشق امام حسین (ع) اقدام به اهدای خونِ خود می کنند. راستش را بگویم در دوران نوجوانی لحظه شماری می کردم 18 سالم تمام شود و بتوانم اقدام به اهدای خون کنم. 18 سال که چه عرض کنم تا 25 سالگی این کار را پشت گوش انداختم چون هرکه می رسید شوخی و یا جدّی می گفت محمّد تو با این هیکل لاغرت اگر خون بدهی باید چندبرابرش را به خودت برگردانند پس همان بهتر که این کار را انجام ندهی. بخاطر همین مسئله متاسفانه چندسالی از انجامِ این کار غافل شدم و افسوس می خورم.
نقل نوشتِ گفت و گو محور
این نقل نوشت، کاملا با هدف دریافت نظر از دوستان عزیز نوشته شده. درخواست دارم حداقل برای یک موردش هم که شده، نظرِ ارزشمندتون رو ثبت کنید. رنگ های قرمز برام خیلی خیلی اولویت دارن و بعد هم بقیه! از دوستان با سن و سال و دارای تجربۀ بیشتر توقع و درخواست دوچندان دارم :)
از اونجایی که معتقدم نظراتِ دریافتی این مطلب، بسیار ارزشمند هست به 2 نفر از عزیزان هدیه ای ناقابل تقدیم می شه. ایدۀ خودم هدیه کتاب در طاقچه هست و یا کد شارژ سیم کارت و یا ...؟