نقل بلاگ

نقل دل نوشته ها و علاقه مندی ها

۷ مطلب با موضوع «شخصی نوشت :: برای بهترشدن» ثبت شده است.

یه ویژگیِ بد که توی عموم افراد از جمله خودم می‌بینم، اینه که همش از بدی‌های طرف مقابل می گیم. نه که این بدی‌ها هم پشت سرش بگیما، خیلیاش هم جلو روش و کاملا بدون تعارف می گیم. البته اینو هم بگم که در واقع منظورم از بد، بدِ واقعی نیست بلکه بدی که از نظر ما بده و با کمی نگاهِ عاقلانه متوجّه می‌شیم که اصلا هم بد نیست و یه چیز کاملا طبیعیه. مثلا یه خالِ‌رویِ‌صورت، یه تُپُقِ‌توی‌کلام و خیلی از چیزای دیگه که حقیقتا ارزش گفته‌شدن نداره. (اگه به خانما بگی که بد اندر بد می‌شه :| )

نمی‌دونم شما دیزلی هستید یا بنزینی امّا بعد از سال‌ها تجربه و زندگی می تونم اعلام کنم دیزلی هستم. دلیلش هم اینه که موتورم دیر گرم می شه امّا وقتی گرم بشه دیگه گرم می شه‌ ها. مثلا وقتی یه کاری رو می خوام شروع کنم اوّلش بهم خیلی سخت می گذره امّا به مرور بهش عادت می کنم و بهتر و بهتر می شم. باز کافیه چند روزی رو استراحت کنم. وقتی دوباره می خوام همون کار رو شروع کنم اوّلا که هیچ حس و حالی نیست و دوّما آهسته آهسته گرم می شم تا برسم به روال عادّی که کمی زمان می بره.

چندسالیست که پویشی بنام نذرخون راه افتاده و افرادی به عشق امام حسین (ع) اقدام به اهدای خونِ خود می کنند. راستش را بگویم در دوران نوجوانی لحظه شماری می کردم 18 سالم تمام شود و بتوانم اقدام به اهدای خون کنم. 18 سال که چه عرض کنم تا 25 سالگی این کار را پشت گوش انداختم چون هرکه می رسید شوخی و یا جدّی می گفت محمّد تو با این هیکل لاغرت اگر خون بدهی باید چندبرابرش را به خودت برگردانند پس همان بهتر که این کار را انجام ندهی. بخاطر همین مسئله متاسفانه چندسالی از انجامِ این کار غافل شدم و افسوس می خورم.

مدّت هاست که موهامو چندان کوتاه نمی کنم، تا حدّی در جریان یه سری جوش های ریز و درشت روی پیشونیم و زیر موها بودم امّا چون توسط موها پوشونده شده بود زیاد هم برام اهمّیتی نداشت. تا این که اخیرا و بخاطر کرونا دست به موزر شدم و موها رو با شماره کوچیکتری نسبت به پیرایشگاه اصلاح کردم و این جوش ها بیشتر توی چشم اومدن. هر بار جلو آینه می رفتم و می رم، چشمام به سمت پیشونیم می ره. بعد از اصلاح که متوجّه شدم اوضاع واقعا خراب هست یکم رعایت کردم و یه چیزایی رو روی جوش ها کشیدم و سعی کردم چربی و شیرینی کمتر بخورم و خدا رو شکر هرروز و هرروز هم داره بهتر می شه.

گاهی وقت ها توفیق پیدا می کنم و توی نظافت منزل، کمک می کنم به خانواده. امشب همینطور درگیر کارها بودم دیدم چقدر حوصله م سر می ره، با این وجود که می گن مغز مردها همزمان بیشتر از یک کار رو نمی تونه انجام بده ولی انگار احساس می کردم یه چیزی کم دارم. حداقل کاری که از دستم بر اومد فرستادن صلوات همراه با انجام دادن کارها بود. خب حس و حال بهتری پیدا کردم بعد یاد انبار افتادم که همین تصمیم رو گاهی اوقات می گرفتم. به دقیقه نمی کشید که حین شمارش اجناس مغزم سوت می کشید و اصلا نه می فهمیدم چکار می کنم و نه می فهمیدم چی می گم.

آدمها فکر می کنند اگر یک بار دیگر متولد شوند جور دیگری زندگی می کنند، شاد و خوشبخت و کم اشتباه خواهند بود، فکر می کنند می توانند همه چیز را از نو بسازند، محکم و بی نقص!

امّا حقیقت ندارد
اگر ما جسارت طور دیگری زندگی کردن را داشتیم، اگر قدرت تغییر کردن را داشتیم، اگر آدمِ ساختن بودیم، از همین جای زندگیمان به بعد را می ساختیم!!

اوّل هر سال، اگه کمی برای خودت ارزش قائل باشی، اهدافی رو مشخص می کنی که با یاریِ خدا تا آخر سال بهش دست پیدا کنی. من هم برای خودم اهدافی رو مشخص کردم که کم و بیش به اونها رسیدم امّا نه به مهمترینش! از خودم دلخورم که چرا برای مهمترین و سرنوشت ساز ترین هدفم تلاش نکردم!! امّا هنوز 40 روز مونده تا سال جدید، 40 هم که عدد مقدس و اثبات شده ای هست و برای ترک خیلی از عادت ها همین عدد رو پیشنهاد می کنن. با یاریِ خدا می خوام برنامه ریزیِ 40 روزه ای داشته باشم امّا با وساطتِ یکی از شهدا! همه ی شهدا عشقن ولی توصیه ای از شهید نوید صفری مدافع حرم دیدم که باعث شد دست به دامن این شهید عزیز بشم.