نقل بلاگ

نقل دل نوشته ها و علاقه مندی ها

۴۳ مطلب با موضوع «شخصی نوشت» ثبت شده است.

امروز اتّفاقی یه فیلم‌هندی دیدم بنام "سکسکه" یا "Hichki" که از بس قشنگ بود و از دیدنش لذّت بردم حیفم اومد در موردش ننویسم. خیلی خلاصه بخوام توضیح بدم در مورد یه خانم هست که از بچّگی دچار یه مشکل عصبی هست که شباهت زیادی به سکسکه داره. این خانم هم به شغل معلّمی حسابی علاقه داره و هر جا می‌ره برای مصاحبه قبولش نمی‌کنن تا این‌که یه مدرسه از روی ناچاری قبولش می‌کنه و چالش‌ها شروع می‌شه و ...
شک ندارم با دیدن این فیلم انگیزۀ بیشتری می‌گیرید و اگر در شما ضعفی وجود داره راحت‌تر می‌تونید باهاش کنار بیاید.
چند روز پیش مشغول دیدن تلویزیون بودم و شبکه‌ها رو عوض می‌کردم که توی شبکۀ 3، چشمم به دکتر انوشه افتاد که مهمان برنامه‌ای بود و از بس این شخصیت برام جذّاب و دلنشین هست روی همین برنامه موندگار شدم و تماشاش کردم.
تیکه‌ای از صحبت‌های دکتر که در مورد روش اسنپی صحبت می‌کرد خیلی جذّاب بود برام، بگذریم از اینکه مجری بخاطر تبلیغ نکردن اسنپ، از واژۀ تاکسی اینترنتی استفاده کرد. خب حالا چیه این روش که ما رو به انجامش دعوت کرده این دکترِ مهربون؟
عُمر همۀ ما داره می‌گذره، همین الان در هر شرایطی که هستیم درواقع آینده‌ای از گذشته‌ایم که الان اسمش می‌شه حال. و قطعا روزی می‌رسه مثلا 5 سال دیگه که آیندۀ الان هست و حال اون‌موقع!!
خیلی وقتا شده یاد یه کاری میفتیم که اگه قبلا انجامش داده بودیم الان توی اون حسابی خبره بودیم و کلی پیشرفت کرده بودیم. جدای از مسئلۀ پیشرفت شخصی یاد یه محصول یا حتّی خونه میفتیم که فلان سال قیمتش خیلی ارزون بود و اگه الان داشتیم چقدر خوب بود و پولدار می‌شدیم.
یه ویژگیِ بد که توی عموم افراد از جمله خودم می‌بینم، اینه که همش از بدی‌های طرف مقابل می گیم. نه که این بدی‌ها هم پشت سرش بگیما، خیلیاش هم جلو روش و کاملا بدون تعارف می گیم. البته اینو هم بگم که در واقع منظورم از بد، بدِ واقعی نیست بلکه بدی که از نظر ما بده و با کمی نگاهِ عاقلانه متوجّه می‌شیم که اصلا هم بد نیست و یه چیز کاملا طبیعیه. مثلا یه خالِ‌رویِ‌صورت، یه تُپُقِ‌توی‌کلام و خیلی از چیزای دیگه که حقیقتا ارزش گفته‌شدن نداره. (اگه به خانما بگی که بد اندر بد می‌شه :| )
امشب بعد از مدّت‌ها سر زدیم به حرم آقا‌شاه‌چراغ؛ راستش هیچ‌وقت یاد ندارم اونجا برم و انقد خلوت باشه. اصلا خلوتیش به کنار، اجازۀ ورود به داخل هم نبود و فقط می شد ضریح رو با فاصله نگاه کرد. یه حس غریبی بود :(
این روزا حرف و حدیثِ فوتبالی حسابی داغه و می طلبه که منم یه خودی نشون بدم و مطلبی رو بنویسم. حقیقتش از فوتبال جز 4 بار دست‌شکستگی هیچ خیری ندیدم. بعد از شکسته‌شدن دستم برای بار چهارم، بوس که چه عرض کنم، فوتبال رو لگدمال کردم و گذاشتمش کنار. البته همون موقعا هم که عشق فوتبال‌بازی‌کردن بودم، علاقۀ چندانی به تماشای فوتبال و این حرفا نداشتم و راستش چشم دیدنِ هیچ‌کدوم از فوتبالیست‌ها رو ندارم حالا هر چقدرم که می خوان محبوب باشن. قبول دارم شاید تر و خشک با هم بسوزن ولی تصوّر و تفکّر من نسبت به فوتبال و فوتبالیست‌های ایرانی، چنگی به دل نمی زنه! برای این حرفم هم یک سری دلیل دارم که نیازی به بیانش نیست چون قصد ندارم دیدگاه خودم و یا شما رو تغییر بدم.

نمی‌دونم شما دیزلی هستید یا بنزینی امّا بعد از سال‌ها تجربه و زندگی می تونم اعلام کنم دیزلی هستم. دلیلش هم اینه که موتورم دیر گرم می شه امّا وقتی گرم بشه دیگه گرم می شه‌ ها. مثلا وقتی یه کاری رو می خوام شروع کنم اوّلش بهم خیلی سخت می گذره امّا به مرور بهش عادت می کنم و بهتر و بهتر می شم. باز کافیه چند روزی رو استراحت کنم. وقتی دوباره می خوام همون کار رو شروع کنم اوّلا که هیچ حس و حالی نیست و دوّما آهسته آهسته گرم می شم تا برسم به روال عادّی که کمی زمان می بره.

آخر شب است، حسین کم کم وقت خوابش هست و سر جایش دراز کشیده و چشمانش سنگین شده. می دانم وقتِ مرخصی سر آمده و از فردا صبح علی الطلوع باید بروم سر کار به‌مدّت حداقل یک هفته. می بوسمش و می گویم بابا من فردا دارم می رم سر کار و چندروزی نمی بینمت، شبت بخیر.
چیزی نمی گوید و آرام آرام می خوابد. کم‌کَمَک صبح می شود و برای نماز از خواب بیدار می شوم. وضو می گیرم و آمادۀ خواندنِ نماز می شوم که دادِ پسر در می آید. مادرش به سمتش می رود تا او را آرام کند امّا پسر عصبانیست و چندین بار تکرار می کند مامان برو، مامان برو و بابا را صدا می زند.

قرارش را با یکی از دوستانش گذاشته، روز جمعه ای می خواهند با دوست دخترانشان بروند تفریح و حالش را ببرند که یکی از آنان گیر می افتد. از این جهت گیر می افتد که ما اعضای انبار به مغازه اش می رویم تا تمام اجناسش را وارد سیستم کنیم و از این به بعد شکل جدیدتری به فروشگاه بدهیم و به هر جنس بصورت تک تک یک لیبل بچسبانیم. او بهرحال فروشندۀ آنجاست و چون از قیمت ها آگاه است حضورش ضروریست.

در تکاپوی لغو برنامۀ تفریحی اش است که به هر سختی ای که شده، دوستش را متقاعد می کند که گرفتار است و نمی تواند بیاید. بعد از آن نوبت می رسد به دوست دخترش که این خبر را به او بدهد. تماس می گیرد و چون چندمتری با من فاصله دارد خواه ناخواه صدایش را می شنوم که به آن بندۀ خدا می گوید من نمی توانم بیایم، امّا اگر تو دوست داری با دوستم و دوستش برو و جای مرا حسابی سبز کن.

مدّت ها بود گوشیِ همسر هنگ می کرد و اذیّت. هربار تلاش می کردم آنرا سبک کنم و فایل های اضافی را حذف و یا بریزم در سیستم. با وجودِ انجامِ این کارها تغییرات محسوسی مشاهده نمی شد آخر مدل گوشی هم برای سال 2015 هست و آنچنان قوی نیست. یک روز پیشنهاد دادم بیا و بگذار گوشی را ریست فکتوری کنم شاید وقتی به حالت کارخانه برگردد کمی از بارِ این سال ها کم شود و سرعتش بهبود پیدا کند.

هر بار مخالفت می کرد و دل بسته بود به پیام هایی که از اوایلِ زندگیمان و دوران عقد به هم داده بودیم تا به الآن. پیام هایی که از چهارسالِ پیش روی هم انباشته شده بود و وقتی وارد قسمت پیام هایش می شدم و روی نام خودم کلیک می کردم به راحتی می شد حس کرد که گوشی دارد ریپ می زند.