نقل بلاگ

مکانی برای نقل دل نوشته ها و علاقه مندی ها

نقل بلاگ

مکانی برای نقل دل نوشته ها و علاقه مندی ها

سلام خوش آمدید

۳۰ مطلب با موضوع «روزنوشت» ثبت شده است

دیروز فرصت شد و صوت یکی دو جلسه از سخنرانی آقای پناهیان در مورد نشاط رو گوش کردم و شرمنده ی خدای خودم شدم . بنده ای که اگر خدای خودش رو درک کنه ، چنان نیرویی پیدا می کنه که جابجایی کوه براش چیزی نیست ! متوجه شدم که اگر اشکالی از خیلی افراد سر می زنه دلیلش انسان های مذهبی ای هستن که فقط به ظواهر دین اهمیت می دن .. کسایی که شاید الگوی افرادی باشن که به مسائل دینی و مذهبی کمتر مقیّد هستن !

دینداری ما باید طوری باشه که ازش لذت ببریم و بحال کسایی که مثل ما نیستن ، دلمون بسوزه .. اگر روزه ای می گیریم ، اگر توی مراسم عزاداری شرکت می کنیم ، اگر شیعه امیرالمومنین هستیم ، اگر نماز می خونیم طوری لذت ببریم و احساس شادی کنیم که دیگران احساس کنن شادی های اونها در مقابل ما هیچی نیست . چیزی که الان برعکس شده ، کسایی که به مسائل مذهبی مقیّدتر هستن نه می گن نه می خندن ، نه لذتشو می برن اونوقت توقع هم هست که دیگران مثل اونها بشن .

نوشته شده در موضوع روزنوشت
  • ۰ نظر
  • ۹ شهریور ۱۳۹۸ ساعت ۱۷
  • نقل بلاگ

از استدلال های عجیب و غریبی که بعضا می شنوم از آقایون متاهل اینه که می گن مگه هر کی تلویزیون داره ، سینما نمی ره ؟

این جمله رو وقتی شنیدم که به یکی از دوستان متاهل که شاید نگاه خاصی به دختران خیابون داشت گفتم تو که متاهل هستی و از تو این حرف ها و نگاه ها تا حد ممکن نباید سر بزنه ، که در جواب بهم گفت مگه هر کی تلویزیون داره ، سینما نمی ره ؟

منم بهش گفتم خیل خب استدلال تو قبول ، ولی قبول کن که خانم تو هم می تونه همین استدلال رو داشته باشه برای خودش ، تو قبول می کنی ؟

بعد یه لحظه که نمی دونست چی بگه ، گفت خب من شوخی می کنم باهات که این حرف ها رو می زنم ! منم دیگه چیزی نگفتم ولی خودش فهمید که جوابش رو گرفته !!

نوشته شده در موضوع روزنوشت
  • ۰ نظر
  • ۸ شهریور ۱۳۹۸ ساعت ۱۹
  • نقل بلاگ

خدا زیاد کنه امثال صاب کارهای من رو ، بسیار انسان های شریف و سخاوتمندی هستن بخصوص به لطف خدا با من رفتار خیلی مناسب تری نسبت به بقیه دارن !

از بس فردِ امتحان بُکُنی بودم و هستم ، توی خیلی از کارا سرک کشیدم و انصافا توی همشون هم موفق بودم ولی بعد از مدتی نسبت به همشون سرد می شدم چون یه سری چیزها برام آزاردهنده بود .. بخاطر اهمیت دادنم به حلال خور و کار درست بودن کارفرما قید خیلی هاشون رو زدم ، باز بعضی ها هم که آدم های درستی بودن محیط کاری و همکاران عجیب و غریب داشتم ، باعث می شد که از اون کار منصرف بشم !

دست تقدیر من رو کشوند سمت انسان های شریفی که چند سالی هست در خدمتشون هستم ، گرچه شاید از نظر دیدگاه با تمام همکارانم متفاوت باشم اما انقدر وجود و نَفَس صاب کارام برام ارزشمند هست که خیلی از سختی ها رو تحمل می کنم .. هر از گاهی یه سری دلگرمی ها هم برام بوجود میاد که خدا رو دوچندان شکر می کنم .

مثلا همین چند روز پیش ، کل موجودیم زیر 50.000 تومن بود و هنوز وقت حقوقم هم نرسیده بود که آقا محمد اومد بهم گفت محمد اوضاع مالیت چطوره ؟ هر وقت نیاز داشتی حتما به خودم خبر بده . من هم گفتم خدا رو شکر فعلا که هست ممنونم ولی حس اطمینان بخشی که بهم داد برام از هر چیزی لذت بخش تر بود .. این تازه فقط قطره ای از لطف آقا محمد بود و در مورد 3 تای دیگه از صابکارام هم حرف ها می تونم بزنم .

آقا محمد قراره یه عمل جراحی داشته باشه ، بخاطر همین گفتم تنها یکی از خصلت های مثبتش رو بگم که مخاطب درک کنه توی جامعه ما ، نیاز به همچین کارفرماهایی زیاد احساس می شه و درخواستی که از شما دارم براش دعا کنید که ایشالا سالم و سلامت و بهتر از قبل دوباره برگرده پیش ما heart

نوشته شده در موضوع روزنوشت
  • ۲ نظر
  • ۶ شهریور ۱۳۹۸ ساعت ۲۱
  • نقل بلاگ
یک روز گذشت ولی انقدر عید غدیر بزرگ هست و ارزشمند حیفم میاد به هر کسی که این مطلب رو می خونه تبریک نگم :) امیدوارم که عید غدیر بر شما مبارک باشه و هر روز و هر روز بیشتر و بیشتر به عشق علی علیه السلام زندگی کنید .
اما دیروز جشن عید غدیر داشتیم همراه با قرعه کشی که 15.000.000 تومن جایزه بین 16 نفر قرعه کشی شد و تا آخر شب هم دورش بودیم .. شیرازی های اطراف شریف آباد می دونن که تو چمن مصنوعی سر چهارراه چه خبر بود .. روز خیلی سخت و پرکاری بود طوریکه از ظهر تا ساعت 12 شب دور پهن کردن ، برگزاری و جمع کردن بودیم اما هر چی که بود دیگه تموم شد و از دست سختی های این قرعه کشی راحت شدیم ! فکر می کنم صاب کارم دیگه پشت دستش رو داغ کنه و قرعه کشی های اینجوری دیگه به سرش نزنه !
نوشته شده در موضوع روزنوشت
  • ۲ نظر
  • ۳۰ مرداد ۱۳۹۸ ساعت ۱۲
  • نقل بلاگ
چند سالی می شه که به واسطه پسر عموم ، با استاد رائفی پور آشنا شدم و تقریبا اکثر سخنرانی هاش رو دنبال می کنم .. دو سه روز پیش دیدم توی کانال مصاف ، اطلاع رسانی شده بود که قراره تشریف بیاره شیراز برای سخنرانی ، خیلی خوشحال شدم و امروز ساعت 4 مرخصی گرفتم و رفتم سمت سالن فرهنگیان ! تا رسیدم شد ساعت چهار و نیم که تا استاد اومد برای سخنرانی یه نیم ساعت چهل دقیقه ای منتظر شدیم .. البته ساعت شروع سخنرانی هم 5 بود .
نوشته شده در موضوع روزنوشت
  • ۱ نظر
  • ۱۸ مرداد ۱۳۹۸ ساعت ۰۰
  • نقل بلاگ

دیشب با دوستم رضا رفتیم بیرون که هم شامی خورده باشیم و هم دوری زده باشیم ؛ اما وقتی برگشتیم به انبار من موندم و کلی فکر و دغدغه که فقط از خدا خواستم کمک کنه که تو این دوره سخت ، بتونیم درست باشیم و درست زندگی کنیم .
اول بگم که شیراز ، از نظر حجاب و حیا چه برای دختر و چه برای پسر اصلا اوضاع مناسبی نداره بخصوص هرچه به بالای شهر بری ، اوضاع هم بدتر می شه !!
اوضاع طوری می شه که روسری برای دختر دیگه معنایی نداره ، بارها دیدم که بعضی از دخترخانم ها ، بدون روسری و خیلی با آرامش دارن از پیاده رو عبور می کنن ؛ موقع رانندگی که علنا روسری رو یه مانع برای دید می دونن و با موهای برهنه رانندگی می کنن ؛ حیوون های خونگی جای دوستی و رفاقت هاشون رو گرفته و هرکس یه سگ گرفته دست و با کلی افتخار میره بیرون حتی بعضا شنیدم که می گن برخی از نیازهاشون رو توسط همین سگ ها تامین می کنن 😵 !!

نوشته شده در موضوع روزنوشت
  • ۷ نظر
  • ۲۱ تیر ۱۳۹۸ ساعت ۰۷
  • نقل بلاگ
به یاد مرگ
دیروز با خانواده رفتیم قبرستون ، بعد از کلی وقت ! وقتی مجرد بودم هفته ای نبود که نرم ولی خب بعد از این که متاهل شدم و مدام در حال رفت و آمد به شیراز شدم خیلی کمتر شد . البته قطعا تنبلی خودم هم بی تاثیر نبود . بگذریم ...
یک لحظه حال عجیبی بهم دست داد و بدنم لرزید ، واقعا این همه بدو بدو می کنیم برای چی ؟ ته ته هر چیزی که باشیم می شه یه قبر که تا مدت کوتاهی اطرافیانمون هوامون رو دارن و بهمون سر می زنن ، بعد از مدتی دیگه به دست فراموشی سپرده می شیم و تمام ! شانس بیاریم که از راه دور یه فاتحه ای برامون بخونن .. اگر باور هم نمی کنی ، بیادت بیار آخرین باری که رفتی سر قبر بزرگان خاندانت کی بوده ؟ برای ما هم همینطور پیش می ره ، حتی شاید هم بدتر ! بهرحال روزگار قدیم خیلی بیشتر تو قید و بند این چیزا بودن تا الانی که مردم صبح تا شب گرفتار نون شبشون هستن و وقت نمی کنن یادی از زنده ها کنن چه برسه به مردگان !
نوشته شده در موضوع روزنوشت
  • ۳ نظر
  • ۱۸ تیر ۱۳۹۸ ساعت ۱۷
  • نقل بلاگ
چند روزی هست که تخم های اردک داخل انبار ، جوجه شده و 5 تا جوجه اردک بامزه به دنیا اومدن .. اردک ماده ، قبل از این که بخواد تخم بذاره و تخماش جوجه بشن خیلی ترسو و بی آزار بود .. خیلی راحت می شد اون رو گرفت بدون هیچ مقاومتی اما یه سری اتفاقای جالبی ازش دیدم که می صرفه براش یه مطلب بنویسم .
نوشته شده در موضوع روزنوشت
  • نقل بلاگ
دیروز صبح حاجی با ماشین اومد در انبار ، جلو انبار که یه درخت هست و سایه خوبی هم داره و زیر اون درخت ، یه ماشین پارک شده بود که حاجی ماشینش رو اونورتر پارک کرد و زیر سایه نبود !
خلاصه وقت نماز شد و تصمیم گرفتیم با آقا محمد و حاجی بریم مسجد ؛ حاجی از در انبار که اومد بیرون دید زیر درخت خالی شده و فرصت رو غنیمت شمرد برای این که ماشینش رو ببره زیر سایه .. برگشت داخل و سوئیچ ماشین رو آورد که ماشین رو ببره زیر سایه ی درخت ...
نوشته شده در موضوع روزنوشت
  • ۰ نظر
  • ۲۳ خرداد ۱۳۹۸ ساعت ۰۰
  • نقل بلاگ
یکی از دعاهای هر روزم ، اینه که می گم خدایا بهم رزق حلال و طیّب عنایت کن !
طبق معمول همیشه ، سرِ کار که می رم بعضا حرص و جوش می خورم که چرا فلانی کار نمی کنه ، چرا من که انقدر سابقه بیشتری نسبت به همشون دارم باید یه سری کارای دستی کنم که وقتم رو تلف می کنه ؟ بعدش هم یکم ناراحت می شدم که چرا این اتفاقا داره میفته !!!
تا این که روز جمعه ، با رضا رفتیم تا کل اجناس مغازه ی محمد رو بشماریم . . هر از مدتی کوتاه ، خسته می شدن و می رفتن بیرون از مغازه و یا لم می دادن و کار نمی کردن ؛ منم خب حقیقتش ناراحت شدم که چرا به کارشون اهمیت نمی دن و اکثر کارا رو من دارم می کنم . تا این که وقتی یک بار رفتن بیرون ، یه لحظه یه چیزی انگار بهم گفت محمّد تو خودت چنین چیزی رو خواستی !! روزیِ حلال و طیّب خواستی و خدا هم دعات رو مستجاب کرده پس باید بپذیری که کاری که خداپسندانه هست ، قطعا سختی های بیشتری رو داره ...
و خیلی جالب شد که از اون روز به بعد ، یه حس آرامشی بهم دست داده :)
نوشته شده در موضوع روزنوشت
  • نقل بلاگ
نقل بلاگ
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات