نقل بلاگ

مکانی برای نقل دل نوشته ها و علاقه مندی ها

نقل بلاگ

مکانی برای نقل دل نوشته ها و علاقه مندی ها

سلام خوش آمدید

۳۰ مطلب با موضوع «روزنوشت» ثبت شده است

بعد از گرونیِ بنزین چقدر صحبت می شه سرِ این که هیچ صنفی حق نداره قیمت رو ببره بالا ، این روزها هم که هر بار اخبار می بینم یه تیم نظارت و بازرسی دارن از مغازه ها بازدید می کنن و قیمت ها رو چک می کنن و به مردم هم می گن که قیمت بالا نرفته خیالتون راحت !
امّا هیچ جوره نمی تونم این موضوع رو درک کنم ، اگه گودرز بود و شقایق می گفتم باشه این دو اصلا به هم ارتباطی ندارن ولی مگه می شه بنزین که سهم فوق العاده ای توی هر چیزی داره روی قیمت ها تاثیری نذاره ؟ اصلا فرض کن من ماشین هم ندارم آیا می شه خودم رو بزنم به خوش خیالی و بگم گرونیِ بنزین تو زندگیِ من که تاثیری نمی ذاره ؟؟ آیا من سوار تاکسی نمی خوام بشم ؟ از مغازه ای که وانت بار براش جنس میاره و کرایش رو بیشتر کرده نمی خوام خرید کنم ؟ بچم رو با سرویس نمی خوام بفرستم مدرسه و و و
نوشته شده در موضوع روزنوشت
  • ۱ نظر
  • ۲۹ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۱۶
  • نقل بلاگ
اکثرا شنیدیم که می گن فقط غیر ممکن هست که غیرممکنه ، کار نشد نداره ، اگه بخوای می تونی تغییر کنی و خیلی از این جملات امیدوارانه ای که هر کسی چند تاییش رو بلده امّا از اون ور نگاه می کنی می بینی خب اگه همه ما با این همه جملات انگیزشی آشنا هستیم پس چرا اکثر آدما به خواسته ای که می خوان نمی رسن ؟ مگه آدمی اشرف مخلوقات نیست پس چرا انقدر از خودش ضعف نشون می ده و برای تغییر کاری انجام نمی ده ؟
تازگی ها به خودم می گم حالا که تغییر کردن و ترک عادتی که آزارت می ده انقدر سخته پس بیا و تمام تلاشت رو بکن که از این به بعد یک سری از عادت های بد رو در خودت شکل ندی ، فعلا برنامه رو بذار رو این که عادتِ بدِ جدیدی رو وارد زندگیت نکنی و بعد تک تک عادت های بدی که تو رو آزار می ده رو بنویس و از آسون به سخت و آروم آروم به فکر تغییر اونها به عادت خوب باش .. واقعیت اینه که هر چی سن بالاتر باشه شرایط برای تغییر هم سخت تر که البته غیر ممکن نیست ولی خدایی سخته !
یه چیز بی ربط :
تصمیم گرفتم یه ابزار پروفایل برای تمامی وبلاگ نویس ها بخصوص بیانی ها رو آماده کنم ، یه چیزی تو مایه های پروفایل بلاگفا البته با گرافیک مناسب تر و امکانات بیشتر .. اگر تمایل داشتید نظر بدید که آیا نیاز هست یا نه ؟ یا مثلا چه گزینه هایی داخلش باشه مثلا تاریخ تولد ، یا عکس و ...
نوشته شده در موضوع روزنوشت
  • ۵ نظر
  • ۲۷ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۱۱
  • نقل بلاگ
صبح از خواب بیدار شدم و اینترنت گوشی رو که فعال کردم یه پیام از طرف دوست آمد که از گرونی بنزین خبر می داد .. اولش باور نکردم ولی خب آهسته آهسته و با شنیدن خبر از شعبی که به انبار اومدن مطمئن شدم بنزین گرون شده !
خلاصه شیخ حسن و بچه های دولتش روز تولد پیامبر و امام صادق که جمعه هم بود گل کاشتن .. هر طور حساب می کنم می گم حداقل این اتفاق باید روز شنبه میفتاد نه جمعه ای که عید بزرگی هم بود . شاید واقعا قصد بدبین کردن مردم به ایام تولد معصومین هم داشته باشن که خدا داند !!
از بی وجدانیِ رسانه های حامی دولت همین بس که کلیپی رو از رهبر منتشر کردن که در مورد بالابودن مصرف بنزین ایرانی ها صحبت می کنه ، ظاهرا قصد دارن این کارشون هم بندازن گردن نظام و رهبری !!!
امشب خواهر و برادری ها هممون خونه مادر مهمون بودیم که نقل مجلس همه بخصوص مردها شده بود بنزین ، من و برادرم که بخاطر شرایط شغلی حداقل ماهی 120 لیتر مصرف داریم که 60 لیترش رو از سهمیه استفاده می کنیم و 60 لیترش هم آزاد یعنی حداقل 270.000 ت در ماه !
متاسفانه بنزین هم چون به ناوگان حمل و نقل مربوط می شه خواه ناخواه روی همه چی تاثیر می ذاره و باید منتظر گرونی های بیشتری هم بود ، فقط می تونم بگم خدا به داد کسایی برسه که واقعا ندارن !!
علی برکت الله :(
نوشته شده در موضوع روزنوشت
  • نقل بلاگ
اثر تبلیغات
چند وقت پیش برای خرید به یکی از هایپرهای شهر رفتیم ، به قسمت روغن ها رفتیم تا یکی از روغن های مایع رو خریداری کنیم . شما بهتر از من می دونید که توی این هایپرها چقدر تنوع اجناس زیاده و با یک قفسه کامل پر از روغن مواجه بودیم که بعضی از اسامی شناخته شده و بعضی هم گمنام بودن ..
یک چشممون به برچسب قیمت و حجم روغن ها و چشم دیگمون هم به جیب مبارک بود تا انتخابی کنیم هم با کیفیت و هم با کمیّت !
برام جالب بود بعضی از روغن ها با وجود حجم بیشتر قیمت کمتری نسبت به شرکت های معروف داشتن امّا هر کاری می کردیم دست و دلمون برای خرید اسامی گمنام نمی رفت .. تا این که بالاخره دل به دریا زدیم و روغنی با نام نینا خریدیم . استفاده هم کردیم و بد هم نبود یا شاید هم ما متوجه نشدیم ولی بهرحال این رو فهمیدم که تبلیغات چقدر می تونه توی دیدگاه مشتری موثر باشه !!
نوشته شده در موضوع روزنوشت
  • ۰ نظر
  • ۲۳ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۲۲
  • نقل بلاگ
این چند روز حسابی درگیر کار کَنده کاری و لوله کشی برای تنها اتاق خونه بودیم ، بهرحال هوا داره روز به روز سرد و سردتر می شه و نیاز به بخاری توی اتاق هم به شدت احساس می شد .. جایی که برای هواکش بود رو شروع کردیم به کندن تا رسیدیم به سقف ، با یه تیزبر که می تونم بگم حداقل 10 کیلو بود و با هیکل ورزشکاری :| داشتم از زیر به سقف ضربه می زدم تا برسم به پشت بوم دیدم کار خیلی سختی هست و رفتم بالای پشت بوم که از اونجا ضربه بزنم . سنگینی تیزبُر و وجود جاذبه زمین باعث شد که ضربات پر قدرت تری رو به محل مورد نظر بزنم و کلی از وجود جاذبه کیف کردم اما باز رفتم پایین تا ضرباتی رو از پایین بزنم و بر خلاف چند دقیقه پیش داشتم با جاذبه صحبت می کردم که چرا تو برعکس نیستی که من راحت از پایین ضربه بزنم به سقف ؟
بعد به خودم خندیدم که چرا اینطور توقعی دارم ؟
نوشته شده در موضوع روزنوشت
  • ۱ نظر
  • ۲۰ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۲۱
  • نقل بلاگ
برنامه خواب
از وقتی خدا قسمت کرد و پسر هم به جمع خانواده اضاف شد ، برنامه خواب هم به هم ریخت بخصوص برای همسر !! هر از چند وقت با همسر صحبت می کردیم که ای کاش می شد که حسین صبحا دیرتر بیدار بشه و بجای این که قبل ناهار بخوابه ، بعد از ناهار بخوابه که همه با هم بتونیم بخوابیم خیلی خوب می شه !!
از این بحثا وقتایی پیش میاد که یکم بیشتر از روزهای دیگه ، بی خوابی اذیتمون می کنه که آخرینش همین چند روز پیش بود امّا این بار به یه نتیجه دیگه رسیدیم که ای واااای برنامه خواب ما هست که مشکل داره نه حسین ، چقدر تاکید می شه که شبا زود بخوابید و صبح ها هم زود بیدار بشید همچنین می گن خواب قیلوله هم که نزدیکای ظهر هست خیلی مفید و موثره !! امّا بدن ما طوری شده که کاملا داره برعکس عمل می کنه ، بچه ها که به دنیا میان ذاتا بدن سالم و برنامه خواب درستی دارن ولی به دست پدر و مادر و توی خانواده و شرایط جامعه طوری بار میان که از اون چیزی که بودن فاصله می گیرن و بعدها در حسرتش می مونن !!
البته گوش شیطون کر چند روزی هست سحرخیز شدم که همین سحرخیزی باعث می شه شب هم زودتر بخوابم ! تو این روزای کوتاه پاییزی و زمستانی اگه صبحا یکم زود بیدار نشی و درگیر کار بشی بعد از کار می بینی که شب شد و به هیچ یک از برنامه هات نرسیدی !
نوشته شده در موضوع روزنوشت
  • ۲ نظر
  • ۱۶ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۲۲
  • نقل بلاگ
پیشروی خطرناک
یه داستان هست که قدیما پدرِ عزیزی از مدل موی فرق خیلی بدش میومده و نسبت بهش حساس بوده و به پسرش هم اجازه این کار رو نمی ده ، از اون طرف هم پسر به این مدل مو که اون روزها حسابی مد شده بود علاقه پیدا کرده بود و نمی دونست با مخالفت پدر چکار کنه !
تا این که به عقلش می رسه که هر روز و هر روز فقط قسمت کمی از موهاش رو تغییر حالت می ده جوری که اصلا پدر هم متوجه این تغییرات نمی شه ، آهسته آهسته تا حدی پیش می ره که مدل مو پسر تبدیل به فرق می شه بدون این که پدر هم مخالفتی داشته باشه !!
نوشته شده در موضوع روزنوشت
  • ۱ نظر
  • ۱۳ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۱۷
  • نقل بلاگ
چند سال پیش لپ تاپ خریدم و دیگه از سیستم رومیزی استفاده ای نکردم ، از طرفی بچه خواهری دارم که بدتر از خودم عاشق کامپیوتر هست ، کیس کامپیوتر رو دادم به خودش ولی مانیتور رو بهش امانت دادم تا هر وقت نیازم شد دوباره ازش بگیرم . گذشت و گذشت تا الان که نزدیک به چهار سال از قضیه می گذره و بلطف پسر و ملاقه ای که تو دستش بود و تلویزیونی که داغونش کرد ، چند روزی هست پنل تلویزیون خونه شکسته شده و برای تعمیرش هم تقریبا نیاز به هزینه یه تلویزیون نو هست ! ما هم گفتیم تعمیر نکنیم و سر فرصت که امیدوارم زودتری برسه یه تلویزیون نو بخریم .
امشب یه سر رفتیم خونه خواهرم و یاد مانیتوری که به خواهرزاده داده بودم افتادم و با اکراه ازش گرفتم که بتونم فعلا با کابل تبدیل به جای تلویزیون ازش استفاده کنم ، امّا وقتی رفتیم خونه همش یه جوری بودم و یه حس عذاب وجدان داشتم که چرا ازش گرفتم .. انگار این سال هایی که گذشته به من این باور رو داده که اون مانیتور دیگه برای من نیست و شاید دل کندن اون عزیز هم از مانیتور براش کار سختی بوده بخصوص که می دونم شاید نتونن از پس خرید یه مانیتور جدید بر بیان !
بهرحال تلویزیون 14 اینچ لامپ تصویرداری که از مادر امانت گرفته بودیم رو راه انداختیم و خودم رو راضی کردم که دیگه فکر کنم این مانیتور هم برای من نیست .. ایشالا فردا می برم می دم بهش تا خیالم راحت بشه .
بارها تجربه کردم ، امانت ها و حتی قرض هایی که به مدت طولانی ازش بگذره وقتی بخوای پسش بگیری با این وجود که صاحبشی ولی دیگه روت نمی شه و با اکراه اون رو طلب می کنی ، تا به الان هم که راهکاری براش پیدا نکردم جز بخشش !
نوشته شده در موضوع روزنوشت
  • ۱ نظر
  • ۱۲ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۲۲
  • نقل بلاگ
از پارسال ، مدیریت انبار تصمیم گرفت سالی دو تا از بچه های انبار رو با هزینه خودشون بفرستن سفر کربلا برای پیاده رویِ اربعین ! بلطف خدا هم پارسال و هم امسال من جزو لیست بودم و طلبیده شدم . بخاطر مسائل کاری و مشخص نبودن تکلیفم دیر اقدام کردم و پنج شیش روز مونده بود به روز اربعین ما عازم شدیم .
پدر هم که رفته بود کربلا زنگ زده بود و گفته بود که به محمّد بگو نیا خیلی شلوغه و لب مرز اصلا ماشین گیر نمیاد یا اگرم گیر بیاد زیر 500 ت راضی نمی شن ، یه کلیپ هایی هم منتشر شده بود که عزیزانی بخاطر مسئله مالی برگشته بودن ! امّا من تصمیمم رو گرفته بودم و دوست داشتم برم ، یک میلیون پول نقد بهم دادن و گفتن برو اگه اضاف اومد ، بقیش رو بیار من هم می ترسیدم که مبادا کم هم بیاد ، تو راه که بودیم از دستگاه کارتخوان باز پول نقد گرفتم تا با خیال راحت تری برم .
نوشته شده در موضوع روزنوشت
  • ۱ نظر
  • ۸ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۱۹
  • نقل بلاگ
سال هاست بخاطر وجود لکنت اذیت می شم ، دفعات مختلفی رو برای درمان رفتم آخرین بارش هم سال 96 بود که انقدری پیشرفت کردم که توی سالن بهزیستی جلوی 100 نفر نزدیک ربع ساعت صحبت کردم .. امّا مغرور شدم فکر کردم خیلی پیشرفت کردم و زیاد دل به تمرین ندادم تا این که آروم آروم پسرفت و دلسردی شروع شد ، تا همین چند روزِ پیش بارها تلاش کردم که دوباره تمریناتم رو از سر بگیرم اما نمی شد یا بهتره بگم نمی خواستم که نمی شد !!
تا این که پریشب ، ابوذر بهم زنگ زد ، دوستی بامعرفت و رفیقی عزیز که یک سالی می شد به خاطر بحث های مالیِ احمقانه از هم فاصله گرفته بودیم ، دو دل بودم گوشی رو بردارم یا نه که یه حس من رو به سمت پاسخگویی کشوند و جواب دادم ، بعد از احوال پرسی از اوضاع گفتارم پرسید که من هم با دلسردی جوابش رو دادم امّا اون عزیز حسابی بهم انگیزه داد و من رو تقویت کرد تا دوباره پا بگذارم تو این مسیر ، مسیری که پر از شکست بوده امّا شکست هایی که الان می تونه چراغ راه من باشه ..
نوشته شده در موضوع روزنوشت
  • ۳ نظر
  • ۸ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۰۰
  • نقل بلاگ
نقل بلاگ
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات