۱۲ مطلب در مهر ۱۳۹۹ ثبت شده است.

یه وقتایی پُرِ از دلیلی، دلیلی محکمه‌پسند امّا در دادگاهِ عقل و دلِ خودت! تصمیمایی می گیری که شاید از نظر خیلی‌ها حتّی احمقانه بنظر برسه. از اون‌ور همش ته دلت یه جوری هست و می‌خوای دلایلت رو برای افرادی شرح بدی که از قضا می دی! نتیجه چی می‌شه؟ حتّی اوضاع بدتر و خراب‌تر می‌شه طوری که خودت رو سرزنش می‌کنی که چرا کَپِ نامبارک رو باز کردم اصلا؟
نمی‌دونم شاید قراره یه وقتایی از فاز منطقی‌بودن بیای بیرون و به حرف دلت گوش بدی و پاش هم وایسی!!
روزی که گذشت، روز ملّی کودک بود و صبح توی مغازه یه دلخوشی‌ای از یه کودک دیدم که به کل نابود شد و جهتِ خالی‌نبودنِ عریضه گفتم بیانش کنم.
خانواده‌ای 4نفره یعنی پدر و مادر و 2تا کودک پنج‌شیش‌ساله با هم اومدن مغازه که برای پدر خرید کنن. وقتی موعد پرداخت رسید، پدر، کارتِ مادر رو گرفت و تحویلِ دوستم که پشت صندوق بود داد. دوستم کارت رو کشید و منتظر رمز بود که پدر از مادر رمز رو پرسید و مادر هم خیلی آروم، رمز رو گفت و دوستِ ما هم شنید و سریع زد و عملیاتِ پرداخت انجام شد. بعد متوجّه شدیم  که چهرۀ یکی از بچّه‌ها تو هم رفت و حسابی دلگیر شد. حرفی که پدر و مادرش زدن می دونید چی بود؟
یه ویژگیِ بد که توی عموم افراد از جمله خودم می‌بینم، اینه که همش از بدی‌های طرف مقابل می گیم. نه که این بدی‌ها هم پشت سرش بگیما، خیلیاش هم جلو روش و کاملا بدون تعارف می گیم. البته اینو هم بگم که در واقع منظورم از بد، بدِ واقعی نیست بلکه بدی که از نظر ما بده و با کمی نگاهِ عاقلانه متوجّه می‌شیم که اصلا هم بد نیست و یه چیز کاملا طبیعیه. مثلا یه خالِ‌رویِ‌صورت، یه تُپُقِ‌توی‌کلام و خیلی از چیزای دیگه که حقیقتا ارزش گفته‌شدن نداره. (اگه به خانما بگی که بد اندر بد می‌شه :| )
امشب بعد از مدّت‌ها سر زدیم به حرم آقا‌شاه‌چراغ؛ راستش هیچ‌وقت یاد ندارم اونجا برم و انقد خلوت باشه. اصلا خلوتیش به کنار، اجازۀ ورود به داخل هم نبود و فقط می شد ضریح رو با فاصله نگاه کرد. یه حس غریبی بود :(
فوتبال :|
این روزا حرف و حدیثِ فوتبالی حسابی داغه و می طلبه که منم یه خودی نشون بدم و مطلبی رو بنویسم. حقیقتش از فوتبال جز 4 بار دست‌شکستگی هیچ خیری ندیدم. بعد از شکسته‌شدن دستم برای بار چهارم، بوس که چه عرض کنم، فوتبال رو لگدمال کردم و گذاشتمش کنار. البته همون موقعا هم که عشق فوتبال‌بازی‌کردن بودم، علاقۀ چندانی به تماشای فوتبال و این حرفا نداشتم و راستش چشم دیدنِ هیچ‌کدوم از فوتبالیست‌ها رو ندارم حالا هر چقدرم که می خوان محبوب باشن. قبول دارم شاید تر و خشک با هم بسوزن ولی تصوّر و تفکّر من نسبت به فوتبال و فوتبالیست‌های ایرانی، چنگی به دل نمی زنه! برای این حرفم هم یک سری دلیل دارم که نیازی به بیانش نیست چون قصد ندارم دیدگاه خودم و یا شما رو تغییر بدم.
سال 1397: از بچّه‌های انبار دو نفر می تونن برای اربعین برن کربلا و ما هزینه‌شون رو پرداخت می کنیم. جمله‌ای که بعد از شنیدنش دلگرم شدم. بهرحال تعداد بچّه‌های انبار زیاد نبود و هر کدوم به یه نحوی گرفتار بودن و یا تمایلی به رفتن نداشتن امّا من، امّا من دوست داشتم برم و به این سیل عظیم بپیوندم. چند سال قبلش و دقیقا روز تولّدم با کاروان عازم کربلا شده بودم امّا این‌یکی دیگه فرق داشت. از هرکی رفته بود تعریفش رو می‌شنیدی و مشتاق می شدی به رفتن.

نمی‌دونم شما دیزلی هستید یا بنزینی امّا بعد از سال‌ها تجربه و زندگی می تونم اعلام کنم دیزلی هستم. دلیلش هم اینه که موتورم دیر گرم می شه امّا وقتی گرم بشه دیگه گرم می شه‌ ها. مثلا وقتی یه کاری رو می خوام شروع کنم اوّلش بهم خیلی سخت می گذره امّا به مرور بهش عادت می کنم و بهتر و بهتر می شم. باز کافیه چند روزی رو استراحت کنم. وقتی دوباره می خوام همون کار رو شروع کنم اوّلا که هیچ حس و حالی نیست و دوّما آهسته آهسته گرم می شم تا برسم به روال عادّی که کمی زمان می بره.

خونۀ خودمون و اکثر فک و فامیلامون نزدیک یه میدون هست، دو شب پیش چندنفر از اراذل توی همین میدون با اسلحه درگیر می شن و صداهای مهیبی کمتر از انگشتانِ دو دست، برای لحظاتی گوشِ خیلی‌ها رو خراش می ده و دلشون رو می‌لرزونه.
پسر خواهرم که در حال مسواک‌زدن بوده از ترس می‌دَوه به سمت خانواده ..
مادرم که تا ساعت 3 نصف‌شب، دیگه خوابش نمی بره ..
آدمایی که توی میدون بودن بعضی‌هاشون از ترس پریدن توی حوض آب، بعضیاشون هم روی چمن دراز کشیدن ..
فضای سایبری
زندگیِ همۀ آدما پرِ از بالا و پایین هست. وقتی در ظاهر به زندگیِ دیگری نگاه می‌کنی یا حسرت می خوری که چرا مثل فلانی نیستی و یا خوشحال می شی که مثل فلانی نیستی. اگه خوشحال باشی که جای خودتی که دمت گرم :)
بهرحال این موضوع توی فضای سایبری بخصوص شبکه‌های اجتماعی خودش رو به شدّت نشون می ده چون معیار این حسرت‌ها و یا خوشحالی‌ها می شن چندتا عکس و فیلم و متنی که هیچ تضمینی بر درست بودنشون نیست. اگر هم درست باشن ممکنه در قابِ اون مطلب، خیلی چیزا لحاظ نشده باشه.
چالش اگه یه روز
یه سکون و رکودِ عجیبی فضای وبلاگ‌نویسی رو گرفته که آدم رو نگران می کنه. چراغایی که کمی قبل تر روزانه چندتاشون روشن می شد و تازگی ها اصلا هییییییچ! سوت و کور انگار کفۀ برهوت! امروز تو فکر بودم که اگه یه روزی بچه‌های وبلاگ نویس رو ببینم بهشون چی می گم؟ بعد گفتم خب این سوال می تونه یه چالش جذّاب توی فضای وبلاگ‌نویسی باشه تا حداقل باعث بشه چندتا ستاره روشن بشن.