۷ مطلب در شهریور ۱۳۹۹ ثبت شده است.

می دانم اکثر مطالبِ وبلاگ، حال و هوای کار و محیطش را گرفته امّا چه کنم؟ از کسی که روزانه 10 ساعت سر کار است و بیش از یک‌سوّمِ وقتش را خواب است که توقّع ندارید در روز شعر و ادب برود با سعدی عکس سلفی بیندازد و برایتان شعر بگوید؟ اگر علاقه ای به نوشتن نبود قطعا وقتتان را نمی گرفتم امّا به قول پدری مهربان که سیاهه های جذّابی هم دارد و یک جورایی از زبان معصوم می گفت که دنیا محل درس است. پس منی که اکثرِ زمان خود را در محل کار می گذرانم، مدرسه ای مهمتر از محلّ کارم ندارم :)

اثرِ تکرار را دست کم نگیر: یک سری از اجناس مشهورند به اجناسِ رومیزی، اجناسی مثل شلوارهای لی مناسب کار و کتان و اسلش‌6‌جیب. انقدر روزانه قیمتِ آنها پرسیده می شود که نگویم برایت! دیگر قیمتِ آنها را فوتِ آب شده ام. از طرفی قیمتِ چندین مدل از پیرآهن که در رگال‌های‌ دورتر قرار دارد را هنوز نتوانسته ام آنجور که باید حفظ کنم و یاد بگیرم!

آقای امیرپلاس به مناسبت روز وبلاگ نویسی چالشی راه اندازی کرده و بنده هم شروع می کنم به نگارش مطلبی در همین مورد. البته فکر می کنم کسی دعوتم نکرده و حکم سیلی دارم (در جهرم به کسانی که بدون دعوت به عروسی می روند، سیلی می گویند) با این حال اگر دعوت شدیم و خبر نداریم اطلاعی دهید که کارت دعوتمان را نشانِ میزبان دهیم تا نسبت به ما فکر بد نکند :|

آخر شب است، حسین کم کم وقت خوابش هست و سر جایش دراز کشیده و چشمانش سنگین شده. می دانم وقتِ مرخصی سر آمده و از فردا صبح علی الطلوع باید بروم سر کار به‌مدّت حداقل یک هفته. می بوسمش و می گویم بابا من فردا دارم می رم سر کار و چندروزی نمی بینمت، شبت بخیر.
چیزی نمی گوید و آرام آرام می خوابد. کم‌کَمَک صبح می شود و برای نماز از خواب بیدار می شوم. وضو می گیرم و آمادۀ خواندنِ نماز می شوم که دادِ پسر در می آید. مادرش به سمتش می رود تا او را آرام کند امّا پسر عصبانیست و چندین بار تکرار می کند مامان برو، مامان برو و بابا را صدا می زند.
اگر فلان کار را انجام دهم: یکی از تکراری ترین عباراتی که از خود و بقیه شنیده ام این است که می گوییم اگر فلان کار را انجام دهم همه چیز اوکی می شود و روبراه! نمونۀ بارزش همین کنکور، خیلی ها کنکور را چالش بزرگی از زندگی می دانند (البته که می تواند باشد) و همۀ فکر و ذکرشان قبولی در دانشگاه های معروف کشور است. امّا وقتی رتبۀ یک هم بیاورند و وارد دانشگاه شوند تازه می فهمند که چه چالش ها و مراحل سخت تری نسبت به کنکور در مقابلشان قرار دارد.
عرضم را جمع کنم، زیاد دنبالِ این نباشیم که با انجامِ فلان کار، همه چیز بر وفق مرادمان‌ شود. هر قدمی که به جلو‌ برمی داریم ده ها سختی و مشکلاتِ مضاعف را هم به طرف خود جذب می کنیم. فکر می کنم این قانون دنیاست و تا بوده همین بوده.

گذری بر ایّام: روزهای پرفراز و نشیبی سپری شد، روزهایی پر از تصمیم های سرنوشت ساز! دیگر به آخر خط رسیده بودم و احساس می کردم انبار جای من نیست. زمینۀ خداحافظی را چیدم و رفتم جهرم. شروع کردم به گشت و گذار در کاریابی های شهر که حقیقتا از آنها ناامید شدم. لحظه ای نشستم در ماشین و در سکوت با خود فکر کردم. فکر کردم که به چه چیز علاقه دارم؟ رسیدم به کارهای فنی و کامپیوتری و امثالهم!

رفتم مغازۀ آقای صحرائیان و از او پرسیدم آیا خودش و یا کسی که هم صنفش می باشد را می شناسد که نیازی به نیرو داشته باشد؟ خودش نیرو نمی خواست امّا برادرش را معرفی کرد و با امید و توکّل رفتم پیش برادرش. برادرش برای مغازه حسابدار می خواست و چه چیزی بهتر از این؟ خیالش را از بابت این که می توانم کارهای حسابداریش را انجام دهم راحت کردم و گفتم باید سری به شیراز بزنم و کارهای تسویه را انجام دهم و ان شاءالله صبح شنبه خدمتت می رسم.

قرارش را با یکی از دوستانش گذاشته، روز جمعه ای می خواهند با دوست دخترانشان بروند تفریح و حالش را ببرند که یکی از آنان گیر می افتد. از این جهت گیر می افتد که ما اعضای انبار به مغازه اش می رویم تا تمام اجناسش را وارد سیستم کنیم و از این به بعد شکل جدیدتری به فروشگاه بدهیم و به هر جنس بصورت تک تک یک لیبل بچسبانیم. او بهرحال فروشندۀ آنجاست و چون از قیمت ها آگاه است حضورش ضروریست.

در تکاپوی لغو برنامۀ تفریحی اش است که به هر سختی ای که شده، دوستش را متقاعد می کند که گرفتار است و نمی تواند بیاید. بعد از آن نوبت می رسد به دوست دخترش که این خبر را به او بدهد. تماس می گیرد و چون چندمتری با من فاصله دارد خواه ناخواه صدایش را می شنوم که به آن بندۀ خدا می گوید من نمی توانم بیایم، امّا اگر تو دوست داری با دوستم و دوستش برو و جای مرا حسابی سبز کن.