۱۷ مطلب در مرداد ۱۳۹۹ ثبت شده است.

مدّت ها بود گوشیِ همسر هنگ می کرد و اذیّت. هربار تلاش می کردم آنرا سبک کنم و فایل های اضافی را حذف و یا بریزم در سیستم. با وجودِ انجامِ این کارها تغییرات محسوسی مشاهده نمی شد آخر مدل گوشی هم برای سال 2015 هست و آنچنان قوی نیست. یک روز پیشنهاد دادم بیا و بگذار گوشی را ریست فکتوری کنم شاید وقتی به حالت کارخانه برگردد کمی از بارِ این سال ها کم شود و سرعتش بهبود پیدا کند.

هر بار مخالفت می کرد و دل بسته بود به پیام هایی که از اوایلِ زندگیمان و دوران عقد به هم داده بودیم تا به الآن. پیام هایی که از چهارسالِ پیش روی هم انباشته شده بود و وقتی وارد قسمت پیام هایش می شدم و روی نام خودم کلیک می کردم به راحتی می شد حس کرد که گوشی دارد ریپ می زند.

داستانیست که سال هاست شنیده ام و انقدر به دلم نشسته که هیچ گاه فراموشش نمی کنم. دوست دارم این داستان را در وبلاگ هم ثبت کنم چون واقعا ارزشش را دارد. اگرچه عین داستان را یادم نیست ولی بالاخره می توان مفهوم را رساند.

می گویند سربازی در برف و سرمای بسیار شدید مشغول نگهبانی بوده، رهگذری از آنجا عبور می کند و در کمال تعجّب از او می پرسد تو چطور در این سرما طاقت می آوری و مشغول نگهبانی هستی؟ من الآن می روم و برایت لباس گرمی می آورم تا تو را از گزند سرما حفظ کند.
"آقای محمد لطفا 3 مسافر بزنید تا تپ سی پول من را بدهد"، پیامی آشنا که ثبت نام کنندۀ میدانیِ عزیز علاوه بر روز ثبت نام، چندین بار بصورت نوشتاری بازگو کرد و من هم قولش را به او دادم. بعد از دیدن پیام هایش در فکر به خود می گفتم خب بندۀ خدا متقاضیانِ تپ سی کمتر هستند و این عزیزانی هم که درخواست می دهند مقاصدشان کمی کج و معوج تشریف دارد که در توانم نیست. با این حال دیگر دیروز نمی شد این کار را پشت گوش انداخت آخر به او قول داده بودم و دیروز هم روز سوّم بود. اصلا سراغ اسنپ نرفتم و فقط تپ سی را در حالت فعال قرار دادم و گفتم مقصد هر کجا که باشد می روم، باید تا امشب تکلیف این 3 مسافر و آن بندۀ خدا مشخص شود.
درخواست رسید و نخوانده اوکی را دادم، خدا را شکر خوب بود هم مبدا و هم مقصد نزدیک بود و با لبی خندان حرکت کردم به سمت مبدا! دقایقی منتظر ماندم امّا از مسافر خبری نشد. بعد از کمی انتظار تماس گرفتم تا هماهنگی را انجام دهیم امّا مسافر جوابم را نداد(خوب شد تماس گرفتم که در ادامه عرض می کنم چرا).
همۀ ما دغدغۀ قالب و شکل وبلاگمان را داریم. ممکن است امروز یک طرح ببینیم و از آن خوشمان بیاید و قالب وبلاگمان را شبیه آن کنیم و ممکن است طرحی که امروز برایش ساعت ها وقت گذاشتیم، یک ماه دیگر آن جذّابیت سابق را نداشته باشد و باز در فکر تغییر و نوسازی بیفتیم.
پس دغدغۀ ویرایش قالب، در اکثر افراد وجود دارد و یک مسئلۀ همیشگی ست. امّا دو نکتۀ کوتاه را از روی تجربه خدمت عزیزانی که درخواست تغییر قالب دارند و یا عزیزانی که این درخواست ها را انجام می دهند دارم که اگر رعایت شوند، می توانند جلوی یک سری بحث ها و ناراحتی ها را بگیرند. اخیرا با دوست عزیزی بصورت خصوصی گپ و گفتی داشتم که انگیزه ای شد برای ایجاد این مطلب.
دیروز دل را به دریا زدم و در تاکسی های اینترنتیِ اسنپ و تپ سی ثبت نام کردم. گفتیم ضرر ندارد بهرحال در ساعاتی که فرصت هست یک دوری بزنیم و نانی در بیاوریم. استارت کار را هم همان دیشب زدم و هر دو برنامه را در حالت فعّال قرار دادم. قشنگ می شد حس کرد چقدر محبوبیت اسنپ بین مردم بیشتر است، به یک دقیقه نمی کشید که چندین درخواست از اسنپ نمایش داده می شد امّا تپ سی هر از چند دقیقه فقط یک مورد، خودی را نشان می داد.
برای کسی مثل بنده که به واسطۀ وجود لکنت و شرایط زندگی ای که با محدودیت هایی سپری شده و زیاد هم اهل ارتباطات عمومی نیست چقدر این برنامه ها کمک کننده هستند. دیگر مثل گفت و گوهای عادّی نیست که بتوانی از زیرش در بروی و اگر مهمانی بیاید از پنجرۀ اتاق جیم بزنی و به بهانه ای بیرون بروی! مجبوری مواقعی که مسافر را پیدا نکردی با او تماس بگیری و یا هنگامی که در راه هستید بالاخره حرف هایی رد و بدل می شود که بسیار کمک کننده هستند.

امشب برای خرید نان، به خیابان معالی آباد رفتیم. اسم اصلیش دکتر شریعتی ست امّا چیزی که در زبان مردم رایج است همان معالی آباد است. خیابانی که تعطیل و غیرتعطیل نمی شناسد و همیشه شلوغ است. مثل جهرم که پارک بالا دارد و هرکس سری بزند به جهرم تا چنددوری طواف نکند، سفرش مقبول نمی شود شیراز هم به همین صورت است و باید دُور دُور در خیابان معالی آباد هم در کارنامه ات باشد تا سفرت مورد تایید واقع شود و با افتخار بگویی شیراز بودم :| بی رودربایستی بگویم بهرحال در این خیابان، جنگولک بازی زیاد دیده می شود و عموم سر و صدایی که از ماشین ها درز می کند، صدای بوپس بوپس آهنگ است و قیافه های هزاررنگ! [کمی توضیح نیاز بود برای درک بیشتر ماجرا]
در صف نانوایی بودم که یک ماشین با رنگ قرمز و کاملا توی چشم با سان روفی باز و چندین کودکِ بادکنک به دست ظاهر شد، اوّلش فکر کردم بخاطر قهرمانیِ پرسپولیس است امّا کمی دقّت کردم و دیدم نه انگار روی ماشین پرچم های رنگ و وارنگ چسبانده اند که مربوط می شود به عید غدیر. چقدر برایم جذّاب بود دیدن این صحنه!

قالب ترسیم جدید

در ابتدای کلام، عید بزرگ غدیر را به تمامیِ دوستان عزیز تبریک می گویم، امیدوارم که حضرت علی و فرزندان پاکش همیشه یار و یارتان باشند :)

بعنوان حرکتی در پویش فقط به عشق علی، قالب ترسیم که جزو قالب های پیش فرض بیان هم می باشد، دستخوش یک سری تغییرات شده مثل:

  • واکنش گرا شدن قالب و نمایش صحیح در انواع دستگاه ها
  • افزوده شدن قابلیت تصویر مطلب به قالب
  • تغییر فونت قالب به ساحل
  • تغییر شکل صفحات قبل و بعد، بصورت اعداد صفحه
از بزرگی راز شادبودنش را پرسیدند که گفت:
دل بر آنچه نمی ماند، نمی بندم
فردا یک راز است، نگرانش نیستم
دیروز یک خاطره بود، حسرتش را نمی خورم
و امروز یک هدیه است، قدرش را می دانم
از فشار زندگی نمی ترسم چون می دانم که فشار، تودۀ زغال سنگ را به الماس تبدیل می کند
می دانم خدای دیروز و امروز، خدای فردا هم هست
ما اوّلین بار است که بندگی می کنیم امّا او قرنهاست که خدایی می کند
پس به او اعتماد دارم
برای داشتن اینچنین خدایی، همیشه شادم :)
بسیار توجّه کرده ام، هرکسی که مخلص باشد و تفکرش خدایی، نبودش بسیار سنگین تر است تا انسان های معمولی. وقتی کسی مخلص باشد دیگر تعریف و تمجید دیگران برایش اهمیت ندارد. هرجا احساس کند کاری از دستش بر می آید، آن را انجام می دهد و به بهترین نحو ممکن هم انجام می دهد. از آنطرف نگاهش که می کنی بسیار متین است و سر به زیر. بدون هیچ توقع و غروری کاری که خودش انجام داده را به همه نسبت می دهد.
انسان های ضعیفی هم برای جابجاکردن یک لیوان هم که شده، کلّ ایل و تبار را خبردار می کنند و تا یک کامیون هندوانه هم زیر بغلشان نگذاری ول کنِ ماجرا نیستند. همه اش دنبال تعریفند و تمجید. همه اش می خواهند کارشان را با زبانشان به رخ بکشند امّا چقدر غافلند این انسان ها. چقدر غافلند که دل خوش کرده اند به 4 تا تعریف و تمجیدِ زوری و هندوانه های سربسته ای که بوی عرقِ زیر بغلشان، آن را احاطه می کند!