۱۸ مطلب در تیر ۱۳۹۹ ثبت شده است.

دیشب فرصتی فراهم شد که به اتّفاق همسر، رفتارهایمان در قبال حسین را بررسی کنیم. هر ثانیه که از گفت و گویمان می گذشت به عمق فاجعه و کم کاری هایمان بخصوص خودم پی می بردم. کم کاری هایی که مرا مدام به فکر می برد و یاد صحنه هایی می انداخت که می بایست بهتر رفتار می کردم امّا...
بسیار آزرده خاطر شدم و راستش را بخواهید از خودم بدم آمد. آن موقع حسین خواب بود و تنها کاری که توانستم انجام دهم این بود که به چهرۀ معصومش نگاه کنم و از خدا بخواهم فردایی برسد تا بتوانم جبران کنم. افرادی را در ذهنم مرور می کردم که به هر دلیلی با هم دعوا کردند و قبل از این که قدمی برای آشتی بردارند یکی از آنها می میرد و آن یکی می ماند و کلّی حسرت!! افرادی در ذهنم خودی نشان دادند که قدردانِ پدران و مادران خود نبودند و بعد از مرگِ یکی از آنها، چیزی جز حسرت برایشان باقی نمانده! به خودم می گفتم نکند خدایی نکرده فردایی در کار نباشد و من بمانم و کلّی حسرت که چرا برای فرزندم وقت نگذاشته ام؟!؟

چراغ چک ماشین روشن می شود، مغز متفکری به نام ECU تشخیص داده مشکلی وجود دارد. ماشین را به تنظیم موتور می برم تا عیبش را پیدا کند. دستگاه دیاگ را به ای سی یو وصل می کند و می گوید سنسور دمای آب و برقِ فنِ خودرو مشکل دارد بدو برو برقکشی! می روم پیش استادرضای برقکش و می گویم استاد رفته ام پیش تنظیم موتور و گفته سنسور دما و برق فن مشکل دارد. استادرضا همسایه اش که او نیز تنظیم موتوریست را صدا می زند و همسایه هم با دستگاه دیاگ می رود سراغ ای سی یو و می گوید مقاومت فن خودرو مشکل دارد سریع برو بخر تا استادرضا عوضش کند. مقاومت را خریدم و استاد عوضش کرد، تنظیم موتوری هم دوباره آمد و خطاها را پاک کرد و گفت برو حالش را ببر!

بعد از چند دقیقه رانندگی دوباره چراغ چک روشن شد، برگشتم و گفتم آقای تنظیم موتور، این که باز روشن شد. سیم ها را دستی زد و گفت برو اگر روشن شد فردا صبح بیا تا دوباره بررسی کنم. این بار به یک دقیقه هم نکشید و چراغ دوباره روشن شد امّا من مطمئن بودم دیگر به آنجا بر نمی گردم.

این روزها مدام سوالی ذهنم را درگیر می کند، تَهِ 2 کار همیشگی که انجام می دهم می رسم به یک سوال: که چه؟

مطلب می نویسم، که چه؟ فکر نمی کنی آن بندۀ خدایی که مطلبت را می خواند فقط وقتش هدر می رود؟
مطلب می خوانم، که چه؟ نمی شود بروی و همان کتاب های نیمه و نصفه مطالعه شده ات را کامل کنی؟

شما را نمی دانم امّا خودم احساس می کنم تبدیل شده ام به یک بندۀ بی معرفت، بنده ای که هر آنچه هست و هر آنچه دارد از خدایش است امّا اصلا حواسش نیست خیلی از همین حرف های وبلاگی را دوستانه تر و بدون سانسور می تواند به خدایش بگوید و وقت خلق خدا را هم نگیرد.
نشسته ام پشت سیستم و موجودیِ انبار را بعد از سرشماری چک می کنم تا لیست نهایی را به سیّد بدهم، مِهدی می آید کنارم و روی کارتنِ چسب می نشیند. تلفن همراهش را بیرون می آورد و طبق معمول سری به واتس اپ می زند.
سرم را بر می گردانم و دوباره به مانیتور نگاه می کنم. دقایقی بعد صدایی می آید. صدای حرکت لب ها و نفس های مهدی. رویم را بر می گردانم به سمتش و متوجّه می شوم علاوه بر این ها، دارد با زبان اشاره با دوستش که او هم مثل خودش کم شنواست بصورت ویدیویی صحبت می کند. دقایقی نگاهش می کنم بدون این که او متوجّه شود، یک عزیزومی هم به او می گویم. آخر تا به امروز هر مکالمۀ ویدیویی را که دیده بودم همراه با سر و صدا بود امّا این، امّا این یکی فرق می کرد.

مدّت ها پیش در برنامۀ صبحگاهیِ شبکۀ سه، سوالی پیامکی مطرح شد که بنظر شما برای این که قانونی اجرا شود، باید فرهنگ سازی شود و یا جریمه صورت بگیرد؟ یادم نیست آن موقع جواب را فرستادم یا نه امّا می دانم آن روز دیدگاهم این بود که باید فرهنگ سازی شکل بگیرد.

امّا حقیقتش را بخواهید مدّت هاست به این نتیجه رسیده ام که انسان ها کمی کلّه شق تشریف دارند و تا زوری بالای سر آنها نباشد، کاری را تمام و کمال انجام نخواهند داد. با اطمینان می گویم حتّی همان غربی هایی که غربگرایانی دم از فرهنگ آنها می زنند، روزش که برسد چنان افسارگسیخته می شوند و همه جا را به آشوب می کشند که دهانِ جهانیان باز می ماند.

نذر خون
چندسالیست که پویشی بنام نذرخون راه افتاده و افرادی به عشق امام حسین (ع) اقدام به اهدای خونِ خود می کنند. راستش را بگویم در دوران نوجوانی لحظه شماری می کردم 18 سالم تمام شود و بتوانم اقدام به اهدای خون کنم. 18 سال که چه عرض کنم تا 25 سالگی این کار را پشت گوش انداختم چون هرکه می رسید شوخی و یا جدّی می گفت محمّد تو با این هیکل لاغرت اگر خون بدهی باید چندبرابرش را به خودت برگردانند پس همان بهتر که این کار را انجام ندهی. بخاطر همین مسئله متاسفانه چندسالی از انجامِ این کار غافل شدم و افسوس می خورم.
راستش را بخواهید مدّتیست به این مسئله فکر می کنم که چرا سوسک ها با وجودِ بی آزاربودن و تنها بخاطر ترس و یا چِندش ما انسان ها باید قربانی شوند؟ اخیرا تصمیماتی گرفته ام و در تلاشم تا حدّ ممکن این موجود را به کام مرگ نکشانم و بگذارم زندگیش را بکند.
چندشبِ پیش با یکی از دوستان تصمیم گرفتیم به بیرون برویم، دمِ درِ کوچه و بالای در مثلا شما فکرش را بکن همراستای کدپستی یک سوسک بود که چشم دوستم به آن زبان بسته افتاد. دیدم دوست عزیزم قصد کرده لِنگِ مبارک را 180 درجه باز کند و او را از پا در بیاورد. به هر ترتیبی که بود جلوی این کارش را گرفتم و این افتخار نصیبش نشد :|
هر از مدّتی تصمیماتِ عجیب و غریب که گاهی به سود و گاهی به ضررمان است در انبار گرفته می شود. اخیرا تیم مدیریت برای جلوگیری از بیانِ حرف های سیاسی و اینجور که سیّدمحمّد می گفت برای واردنکردنِ موج منفی به ذهنیاتِ مثلا مثبتمان، تصمیمی گرفته که هر کدام از آنها بحث های سیاسی کنند و یا تَهَش برسد به توهین و ناسزا به یکی از مسئولینِ زحمت کشِ کشور، باید خود را جریمه و جمع را با خریدِ بستنی ای ناقابل خوشحال کند.
دیشب خواب دیدم قصد تجدید فراش داشته ام، جالب بود که حتّی برادرخانم هایم برای کمک در مراسم آمده بودند. نمی دانم چه شد امّا یک هو تصمیم گرفتم آن مراسم را بر هم بزنم و سور و سات را تعطیل کنم. گفتم من که متاهل هستم و این چه کاریست؟ اصلا هزینۀ آنرا تقدیم می کنم به جوانِ دیگری تا برود و ازدواج کند.
بیدار شدم و گشتی در اینترنت زدم و دنبال تعبیرش گشتم، دیدم ازدواج مجدد در خواب به معنای کسب مال است. ساعت 9 شد و یکی از شعب مستقیم رفت داخلِ اتاق مدیریت تا به وسیلۀ دستگاه کارتخوانِ انبار، مبلغی را به حساب انبار واریز کند. مبلغ هم 7 میلیون بود. هر چه کارت می کشید دستگاه خطا می داد. رفتم و کارتخوانِ شخصیِ خودم را آوردم و گفتم بفرما این هم کارتخوان خدمتت. کارت کشید و رفت.
گفتیم یک کارتخوان بگیریم بد نیست، انگیزه ای می شود برای فروشندگی اجناس. با کلی گشت و گذار و پرسش بصورت حضوری و تلفنی، شرکتی را پیدا کردم که وعده داده بود دستگاه را یک روزه وصل می کند. الحق که زمان کوتاهی هم بود چون سایر شرکت ها حرف از 7،5،3 و حتی 10 روز می زدند. من هم که ماشاءالله وقتی فکری به سرم بزند باید در کسری از ثانیه جامۀ عمل به آن بپوشانم که البته بارها هم چوبش را خورده ام امّا از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان، آدم نمی شوم. طی تحقیقاتِ میدانیِ خانوادگی به این نتیجه هم رسیدم که مثل بعضی افراد 7 ماهه و یا 8 ماهه هم به دنیا نیامده ام، حالا این عجول بودن ریشه در کجا دارد، خدا داند!