۱۵ مطلب در اسفند ۱۳۹۸ ثبت شده است.

پویش | کمکی از ما بر میاد؟

بنام خدا

از اونجایی که سکوتِ قابل توجّهی در فضای بیان شکل گرفته و روز به روز شاهد مشکلات جدیدتری در کنار این سکوت هستیم، انگیزه ای برای ایجاد این مطلب در حقیر ایجاد شد. قراره اگه دوستان استقبال کنن یه پویش همگانی برگزار کنیم و صدامون رو به گوش مدیریت بیان برسونیم که آیا کمکی از ما بر میاد؟

بهرحال همه ی ما نون و نمک این سرویس رو خوردیم و انصافا به نسبت رقبا سرویس بهتری هست پس بی انصافی هست که حداقل به مدیران این سرویس پیاممون رو نفرستیم.

خب توی این پویش قراره چه کاری انجام بشه؟

هر کس از حس و حال خودش در مورد بلاگ بیان بنویسه و بعد هم هر کاری، پیشنهادی، ایده ای برای رونق گرفتن این سرویس از دستش بر میاد رو بیان کنه!

یک سری واقعیت از دنیای وبلاگ نویسی رو مجرّب خدمتتون عرض می کنم:
  • شاید فقط 1 درصد افراد بتونن واقعا از فضای وبلاگ نویسی دل بکنن و واقعا به این دنیا برنگردن، حتّی اگه مطلب ننویسن بصورت مخفیانه وبلاگ هایی رو دنبال می کنن یا بهتره بگیم حداقل یه روزی دوباره بر می گردن.
  • هر کسی حداقل یک بار وبلاگش رو حذف کرده!
  • بچه بازی، پست های یک کلمه ای نهایت یک خطی، کپی پیست و امثالهم جزو سوابق هر وبلاگ نویسی هست امّا به مرور این مسئله با توجه به گذر زمان کمرنگ می شه. بدا به حال کسایی که بعد از بزرگ شدن هم همچنان این کارشون رو ادامه می دن.
یک جهرمیم

به دعوت دوست عزیزم رهام و باز با ایده ی خودش، با مطلبی تحت عنوان یک جهرمیم در خدمتتون هستم!

- یکی نیست به این پسر بگه یه ناهاری شامی چیزی دعوتمون کن :|

خب خیلی خلاصه بگم جهرم توی استان فارس قرار داره و با شیراز حدود 200 کیلومتر فاصله داره، یکی از قطب های اصلی مرکبات توی کشور هست بخصوص لیموترش و لیموشیرین! فکر می کنم هممون لیموترشش رو حداقل یک بار خورده باشیم. زغالش هم که برای بچه های اهل دل حسابی معروفه، منظورم دل و جیگر و کباب هست و مدیونید فکر دیگه ای کنید. یه وزیر جوان هم که تحویل دولت داده که - آخ سرم، چرا می زنی؟ چرا گونی آوردید، ببخشید دیگه تکرار نمی شه - بگذریم :|

این روزها که همه چیز کرونایی شده، چند روز پیش متن مکالمه دو تا کدبانوی جهرمی رو توی یه کانال دیدم فکر کنم همون می تونه جذّاب باشه برای این چالش، بعضی از اصطلاحاتش خودم هم آنچنان وارد نیستم ولی تا جایی که در توان بود، پایان مطلب ترجمه شده، پیشنهاد می کنم حس خوندن متن اصلی رو نداشتید، ترجمه رو بخونید بدک نیست

به دعوت دوست عزیزم رهام و به ایده ی مدیریت وبلاگ آقاگل، شروع می کنم به نگارش نامه ای به پهلوون پوریای ولی:


سلام پهلوون، الان که دارم این نامه رو برات می نویسم قطعا جسم زیبا و ورزشکاریِ تو زیر هزاران خروار خاک آرام گرفته امّا یاد تو در قلبم زنده هست و خواهد بود. بلطف رسانه با انیمیشن پهلوانان آشنا شدم، انیمیشنی که تماما بزرگ مردی های خودت و شاگردانت رو به رخ می کشید تا من به کوچک بودن خودم بیشتر پی ببرم. می دیدم که چطور نفست رو سرکوب می کردی و در مقابل مردم عادی چقدر تواضع داشتی امّا وقتی احساس می کردی به کسی زور گفته می شه، تمام توان خودت و شاگردانت رو به کار می بردید تا مشکل رو برطرف کنید.

کپی رایت نقل بلاگ
عزیزی توی نظری دعا کرد که خدا به وبلاگت برکت بده، خوشحال شدم از دعای قشنگش امّا آنچنان نفهمیدمش! امّا بعد از مدّتی فهمیدم با وجود بازدیدکننده و دنبال کننده های خیلی کمی که دارم یه حس خوب توی وبلاگ همیشه وجود داره که فراتر از آمار و ارقام هست و بسی لذّت بخش :) خدا رو شکر، ایشالا که خدا به وبلاگ هممون برکت مضاعف بده :)
خب هدف از ارسال این مطلب اینه که در مورد کپی رایت نقل بلاگ توضیحاتی بدم چون بهرحال عزیزانی دارن از آموزش ها و یا قالب های نقل بلاگ استفاده می کنن.
حقیر بعد از تصمیمی که در مطلب گذشت از قانون های منطقی گرفتم، حقیقتش وارد فازی از بی خیالی شدم و هیچ سخت گیری نکردم که خدایی نکرده باعث نشم کسی از روی ندانستن، مرتکب کار اشتباهی بشه و نارضایتی شخص بنده گریبان گیرش بشه. امّا این تصمیم رو مکتوب می کنم که ماندگار بمونه
خدای خوبم سلام
زمانی بود که نفس های عمیق می کشیدم، اکسیژن تازه وارد ریه هایم می کردم و یادم می رفت از تو تشکر کنم! فکر می کردم نفس کشیدن حق من است. هر زمان دلم میخواست فرزندم را در آغوش می فشردم و فراموش می کردم از تو بابت سلامتیش تشکر کنم😔
دلتنگی ها که سراغمان می آمد دورهمی می گرفتیم و از ته دل می خندیدیم، همدیگر را بغل می کردیم و می بوسیدیم و باز هم فراموش می کردم شکرت را به جا بیاورم😔
خدای مهربانم وقتی اشیا را بی دغدغه لمس می کردم فکر نمی کردم که حس لامسه، یکی از زیباترین حس هاییست که در وجودم نهادی😔
و امّا اکنون همه چیز از ما دریغ شده! هوای تازه، آغوش باز به روی دلبندانمان، بغل ها و بوسه های روزهای دلتنگی، حتی لمس کردن سنگ قبر عزیزانمان.. موجودی بسیار کوچک که حتّی با چشم هم نمی توان آن را دید همه چیز را به هم ریخته.
مهربانم مرا ببخش که فراموشت کردم و در لحظه لحظه های زندگیم جای تو خالی بود. می دانم شاید این اتفاق، تلنگری بود از سوی تو که به خود بیایم شاید دلتنگ بنده ی کوچک خود بودی، خواستی صدایت بزنم و من نفهمیدم😔 ببخش مرا که مشغول خود بودم و فراموشت کردم. مرا عفو کن و آن لحظاتی را که زندگیم خالی از یاد تو بود را بر من ببخشای و مرا به آغوش گرم خودت برسان. به حق این روزها و ماه های عزیز :)
یکی از بزرگترین اشتباهاتی که آدمیت درگیرش هست، بزرگ کردن دیگران یا یه جورایی بُت ساختنِ از اونهاست. قرار نیست وقتی کسی سلبریتی می شه و لایک خورش زیاد می شه حرفش منطقی و بر حق باشه، قرار نیست کسی بخاطر سِمَتِ بالایی که داره هر چی می گه بگی چشم و جلوش خم و راست بشی و ...
قبول دارم خیلی وقتا به وجود اومدن شرایطی سخت، باعث می شه که خودِ ما هم یه جوری رفتار کنیم که طرف مقابل اَزَمون دلسرد بشه و ناراحت؛ امّا هنر واقعی به عمل ما بعد از این اتفاق هست. این که با بی تفاوتی از کنارش رد بشیم یا شهامت عذرخواهی داشته باشیم و به فکر جبران باشیم خیلی مهمّه! برای طرف مقابل هم فرصتی هست که روی مقوله ای بنام بخشیدن کار کنه!
در کل حرفم اینه، جا بذار برای اشتباهات دیگران، اون هم نه بخاطر دیگران بلکه برای خودت که کمتر آسیب ببینی!
بعضی از قالب های پیش فرض بیان که استفاده می کنی مثل ستون، امید و شاید برخی دیگه که بنده چک نکردم بجای تصویر پروفایل کسانی که نظر می دن یه علامت سوالِ اینجوری هست که جذّاب نیست اصلا! تو این مطلب خیلی کوتاه روش حل این مشکل بیان شده. اگه شما هم دوست دارید این مشکل برطرف بشه طبق دستورالعمل زیر، اقدام کنید :)
دیروز چند بسته شلوار رو آوردم جهرم که بدم تحویل یکی از اقوام حسابدارمون، حوالیِ آدرس ایستادم که دیدم سه تا بچه ی قد و نیم قد دارن بازی می کنن. زنگ زدم به حاجی و آدرس و مشخصات دقیق تر گرفتم که تقریبا مطمئن شدم سه تا بچه ی عزیز، بچه های فرد مورد نظر هستن. از ماشین پیاده شدم ولی باز برای اطمینان هم از دو سه تا خانم که همون جا مشغول صحبت بودن آدرس خونه ی فرد مورد نظر رو جویا شدم.
همین طور که صحبت می کردیم یکی از بچه ها هم به جمع ما اضافه شد، یه جورایی طرف حسابم تغییر کرد و شد یه پسر حدود 8-7 ساله! همین الانی که دارم این متن رو می نویسم وقتی چهره و طرز برخوردش رو یادم میاد یه احساس خیلی خوبی بهم دست می ده. هزار ماشاالله اصلا داشتم با یه فردِ عاقل و بالغ و متشخص صحبت می کردم. از نظر ظاهری که یه چهره ی پاک، معصومانه و در عین حال ساده داشت که لذّت بردم. از نظر شخصیتی هم قشنگ مثل یه روانشناس خیره شده تو چشمام و به حرفام گوش می ده و وقتی حرفم تموم شد جوابم رو داد. آخر هم معلوم شد پسر همون فرد مورد نظر هست و خونشون تا جایی که بودیم حدود 100 متری فاصله داشت.
رادیاتور آدم
نمی دونم دیدی یا نه، روی بعضی از درب های رادیاتور متنی نوشته که مایع تحت فشار هست و موقع گرم بودن، بازش نکنید. بابای کارخونه دار جنسی که خلق کرده رو خوب می شناسه، می دونه که وقتی آب رادیاتورش داغ باشه، با بازشدن دربِ اون، احتمال آسیب و خرابکاری هست. چنان آب گرمی با قدرت پرتاب می شه که اگه زود نجنبی، سوختگی تو شاخته! یا باید سریع کَپِ رادیاتور رو ببندی و یا از منطقه خطر دور بشی.
حکایت آدمی هم کم به این موضوع شباهت نداره، خالق انسان و اهل بیتِ آگاهش می دونن وقتی آب رادیاتور آدم داغ بشه و درب باز، احتمال هر خطری هست. چه تاکیدهایی هم که نکردن برای مدیریت و کنترل خشم. نمی دونم رادیاتور آدم کجاشه ولی هرجا که هست درب اصلیش دَهَن هست.