۱۹ مطلب در بهمن ۱۳۹۸ ثبت شده است.

می دونم وقتی می خوای یه چیزی بخری و یا یه کاری کنی که حس خوبی رو بهت می ده، بی صبرانه منتظرِ رسیدن اون لحظه هستی. حتی اگه اون لحظه، فقط چند ساعتِ بعد باشه. حتّی ممکنه خوابت هم نبره یا توی خواب هم همون فکر بیاد سراغت! امّا این رو در نظر داشته باش اگه تخصص و آگاهی چندانی در اون زمینه نداری، یکم صلاح و مشورت با اهلش کنی بد نیست.
حاضر باش حتّی چند روز دیرتر به دستش بیاری ولی با اطمینان، نه این که پشیمون بشی که چرا فلان مدل رو نگرفتم، چرا از فلانی نگرفتم که ارزون تر می شد و ... .
خب بهرترتیب اگه کارِ خودتو کردی، بدون صلاح و مشورت هم کارتو کردی، دیگه زیاد تو قید و بند جاهای دیگه نرو که اونها به چه قیمت می دن!! خدا نکنه بفهمی یکی قیمتی کمتر از قیمتی که تو خریدی می ده، همون اوّل کاری حال خودتو بد می کنی که چرا زیاد نگشتم. حکایت عجیبی هست که خیلی از ما، اوّل جنسی رو می خریم و بعد همون جنس رو تو مغازه های مختلف قیمت می گیریم تا بالاخره یه قیمت کمتر پیدا کنیم و خودمون رو برنجونیم.

توی این سال ها به عنوان مطلب یعنی "عوامل ماندگاری یک وبلاگ" زیاد فکر کردم، از طرفی وبلاگ ها و وبلاگ نویس های سابقه دار هم مرور شد و به یک سری خصوصیاتِ تقریبا مشترک رسیدم. همچنین کسانی که تا تقی به توقی می خوره و اقدامات نامناسب مثل حذف وبلاگ و یا خداحافظی انجام می دن هم بررسی کردم و خصوصیات اونها یه جورایی برعکس وبلاگ نویس های سابقه دار هست.

یه هشتگ در توییتر و شاید دیگر شبکه های اجتماعی راه افتاده بنام رای نمی دهم، تازگی ها هم که آمارش در اومده و سهم بیشتری از منتشرکننده های این هشتگ کشورهای دیگه هستن. خب بالاخره هستند کسایی که ممکنه تحت تاثیر مسائل حاشیه ایِ ساختگی قرار بگیرن و یا بعضی افراد هم بخاطر شرایط سخت زندگی و شاید از روی لجبازی قصد ندارن رای بدن.

حتما شما هم دیدید و شنیدید، بعد از چهلم سردار وصیتنامه ی ایشون منتشر شد. امشب اون رو خوندم و ذهنم درگیر یک سری از مواردِ این وصیتنامه شد. پیشنهاد می کنم اگه نخوندینش، حتما بخونید.
یه نکته ای که خیلی ویژه، توجّهم رو جلب کرد این بود که سردار اصلا خودش رو ندیده، با این همه فعّالیت و رشادتِ همراه با اخلاص، کوله بارش رو خالی می بینه و از خدا درخواست کمک می کنه! اصلا انگار نه انگار که جزو محبوب ترینِ افراد بوده، خودش رو در حدّی هم ندیده که بخواد بگه ای مردم بعد از من نگران نباشین.

اوّل راهنمایی بودم که گوشیِ کا510 سونی اریکسون مُد شده بود، صفحه ای یک و خورده ای اینچ داشت و خودم رو به هر آب و آتیشی زدم تا خانواده رو راضی کردم برام بخرن. روزهای اوّل انگار دنیا رو بهم داده بودن تا این که در دستِ یکی از دوستام یه گوشیِ خوش دستِ کشویی بنام اس500 دیدم. باز تلاش و تقلا کردم برای رسیدن به این گوشی، گوشی قبلی رو دادم به یکی از اعضای خانواده و اس500 خریدم. امّا انگار قرار نبود این قصه تموم بشه، بزرگ و بزرگ تر می شدم و نارضایتی به داشته هام هم بیشتر و بیشتر می شد و دنبال گوشیِ بهتر می گشتم. بعد از بدست آوردنش برای مدّتی ارضا می شدم امّا دوباره با اومدن سری های جدیدتر رضایت به داشته ی فعلی از کفم می رفت.

الان که نزدیک دو سه سال از داشتن گوشیم می گذره و بهش قناعت کردم، اگه گرفتار شدن در بدهکاری و وام نبود قطعا مدل دیگری داشتم وگرنه می دونم که سیری ناپذیر هستم بخصوص در حوزه تکنولوژی!!

نمی دونم چه حکمتی هست که اعتقادِ شدیدی به از هر دست بدی از همون دست می گیری دارم. شاید دلیلش این باشه که بعد از هر اتفاقی، خیلی زود اتفاقات مشابهی میفته که اعتقادمو به این ضرب المثل قوی تر می کنه. مثلا کافیه که یه ماشین یهو از تو پارک بزنه بیرون و من براش بوق بزنم، قشنگ تو خیابونِ بعدی که ماشین رو پارک می کنم و بعد از انجام دادن کارم قصدِ بیرون اومدن از پارک رو دارم یه ماشین دیگه بوق زنان از کنارم رد می شه.

مثال زیاد هست و آخریش همین چندروز اخیر رقم خورد. ماجرا از جایی شروع شد که کلی با همسر صحبت کردم تا دست به قلم بشه و براش یه دفتر گل گلی هم هدیه خریدم که هر چه می خواهد دل تنگش بنویسه. تا مدّتی جای دفترش ثابت بود و تکون نمی خورد تا این که این هفته دیدم جاش تغییر کرده. شیطون رفت تو جلدم و بازش کردم و با یک صفحه نوشته روبرو شدم. خوشحال شدم که استارت کار رو زده، قسمتی از متن رو خوندم و بعد هم رفتم کنار خودش و جلوش بقیه متن رو خوندم. چندبار اصرار کرد که نخونم ولی بالاخره راضی شد و همه متن رو خوندم. اولین متنش مثل یه گلایه بود، انگار از کسی رنجیده بود که به اشتباه قضاوتش کرده بود و در موردش فکرِ بدی کرده بود. دیگه کنجکاو شدم که بدونم قصه چی بوده و هر طوری بود از زیر زبونش کشیدم که از این قسمت می گذرم. نوبت به من رسیده بود تا دلگرمش کنم و بهش انگیزه بدم. یاد ماجرای حضرت ابوالفضل افتادم که وقتی امان نامه رو بهش دادن چقدر عصبانی شد و می گفت که اونها در من چی دیدن که به خودشون جرات دادن به من امان نامه بدن؟!؟ هر طوری بود بهش فهموندم که تو هم چون چنین چیزی رو هرگز در خودت نمی بینی خیلی دلخور و عصبانی شدی امّا جای شکر داره که حداقل تونستی قطره ای از حس حضرت ابوالفضل رو درک کنی. خدا رو شکر تاثیر هم گذاشت و حس بهتری پیدا کرد.

اوّل هر سال، اگه کمی برای خودت ارزش قائل باشی، اهدافی رو مشخص می کنی که با یاریِ خدا تا آخر سال بهش دست پیدا کنی. من هم برای خودم اهدافی رو مشخص کردم که کم و بیش به اونها رسیدم امّا نه به مهمترینش! از خودم دلخورم که چرا برای مهمترین و سرنوشت ساز ترین هدفم تلاش نکردم!! امّا هنوز 40 روز مونده تا سال جدید، 40 هم که عدد مقدس و اثبات شده ای هست و برای ترک خیلی از عادت ها همین عدد رو پیشنهاد می کنن. با یاریِ خدا می خوام برنامه ریزیِ 40 روزه ای داشته باشم امّا با وساطتِ یکی از شهدا! همه ی شهدا عشقن ولی توصیه ای از شهید نوید صفری مدافع حرم دیدم که باعث شد دست به دامن این شهید عزیز بشم.

خیلی وقتا از طرف مقابل کاری بر نمیاد، مثلا یه شهر دیگه مشغولِ کار هستی، یا دانشگاه رفتی و یا کلّا به هر دلیلی از عزیزانت دوری. روزگار هم همیشه بر وفق مرادت نمی چرخه. ممکنه یه روز مریض بشی، یه روز دلت گرفته باشه یه روز هم خوب و خوش باشی! امّا این رو به یاد داشته باش وقتی با عزیزانت صحبت می کنی اصلا به روشون نیار! قطعا اونها رو نگران می کنی و حالشون گرفته می شه. اگر مطمئنی کسی که داری باهاش صحبت می کنی توانایی این رو داره که آرومت کنه و بهت آرامش بده، سر صحبت رو باز کن و منتظر نتیجه باش. حتما از روی شناخت می دونی که چه کسایی می تونن بهت کمک کنن پس وقتی احساس کردی کسی نمی تونه کمکت کنه، جلوی دهانِ مبارک رو بگیر و از نگران کردنِ طرف مقابل پرهیز کن.

هیچ چیزی بدتر از این نیست که بدونی حال عزیزت که کیلومترها از تو دوره، خراب هست و نمی تونی کاری براش انجام بدی. پس تو همچین حسی رو به کسی تحمیل نکن!

چند وقت پیش به اتفاق خانواده از یک مسیری رد می شدیم که دوطرفه هم بود، سمتِ ما و یکم جلوتر یه گودی خیلی بد بود که سال هاست وجود داره. همیشه وقتی به اون گودی می رسیدم از لاین مخالف می رفتم که داخلش نیفتم. امّا آخرین دفعه از سمت روبرو ماشین میومد و نمی شد کاری کرد و افتادم داخل گودی و احساس کردم جلوبندی ماشین داغون شد. همون لحظه ناراحت شدم و گفتم من اگه به جای این خونه ی روبرویی بودم یه لمری، سیمانی چیزی می ریختم داخل این گودی که مردم انقدر اذیت نشن.
امروز، رفتیم توی خونه ای در پودنک که مُشتی وسایل رو بیاریم انبار مثل قفسه، کولر، لوله، پله و در یک کلام خرت و پرت! اول صبح دوستم بهم زنگ زده می گه محمّد دستکش من هم بیار. گفتم باشه و دستکش رو گذاشتم توی ماشین و با مهدی به سمت پودنک حرکت کردیم. توی راه فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که برای هممون یه دستکش نیاز هست چون هم وسایلا سرد بودن و هم تیز و ممکن بود به دستامون آسیب بزنن. رفتم ابزارفروشی و 3جفت دستکش صنعتیِ دیگه گرفتم. رسیدیم پودنک و یکی از دستکش های نو رو بهش دادم. اشاره ای نکرد که دستکش من اون قدیمیِ درب و داغون هست. کار پودنک تموم شد و برگشتیم انبار و وسایلا رو خالی کردیم. بعد از اتمام کار دستکشِ نو رو گذاشت داخل پلاستیک و بعد هم گذاشتش داخل ماشینش!!
و گفت دستکش من، توی ماشین باشه بهتره!
به همین سادگی مالکیت دستکش تغییر کرد :| ان شاء الله که شما این کار رو زرنگی نمی دونین و خودتون هم شیطون نیستید.
نقل بلاگ
سلام خوش آمدید
محمّد هستم، استان فارس
مطالب نقل بلاگ، از هر موضوعی می تونه باشه. تلاشمو می کنم که هرکس وقت بذاره و مطالب رو بخونه، حداقل یه چیزی رو به دست آورده باشه، امّا حق بدید که بعضی وقتا نتونم به این هدف برسم چون دنیای من و شما با هم متفاوت هست بعلاوه این که گاهی اوقات چرندیات هم می طلبه :)
تبادل در نقل بلاگ معنایی نداره، همه چیزو دل مشخص می کنه.
آرزوی موفقیت برای شما :)
موضوعات
پیوندها
آخرین مطالب
بایگانی
دیدگاه های اخیر