چند وقت پیش برای خرید به یکی از هایپرهای شهر رفتیم ، به قسمت روغن ها رفتیم تا یکی از روغن های مایع رو خریداری کنیم . شما بهتر از من می دونید که توی این هایپرها چقدر تنوع اجناس زیاده و با یک قفسه کامل پر از روغن مواجه بودیم که بعضی از اسامی شناخته شده و بعضی هم گمنام بودن ..
یک چشممون به برچسب قیمت و حجم روغن ها و چشم دیگمون هم به جیب مبارک بود تا انتخابی کنیم هم با کیفیت و هم با کمیّت !
برام جالب بود بعضی از روغن ها با وجود حجم بیشتر قیمت کمتری نسبت به شرکت های معروف داشتن امّا هر کاری می کردیم دست و دلمون برای خرید اسامی گمنام نمی رفت .. تا این که بالاخره دل به دریا زدیم و روغنی با نام نینا خریدیم . استفاده هم کردیم و بد هم نبود یا شاید هم ما متوجه نشدیم ولی بهرحال این رو فهمیدم که تبلیغات چقدر می تونه توی دیدگاه مشتری موثر باشه !!

در این مطلب ، قالبی از قالب های پیش فرض بیان قرار داده شده بنام راز ، که دو ستونه هم می باشد .. یک سری تغییرات توسط نقل بلاگ روی این قالب اعمال شده شامل :

  • واکنش گرا شدن قالب و نمایش صحیح در انواع دستگاه ها
  • افزوده شدن فونت وزیر به قالب
  • افزایش طول قالب
  • افزایش اندازه فونت ها برای خوانایی بهتر
این چند روز حسابی درگیر کار کَنده کاری و لوله کشی برای تنها اتاق خونه بودیم ، بهرحال هوا داره روز به روز سرد و سردتر می شه و نیاز به بخاری توی اتاق هم به شدت احساس می شد .. جایی که برای هواکش بود رو شروع کردیم به کندن تا رسیدیم به سقف ، با یه تیزبر که می تونم بگم حداقل 10 کیلو بود و با هیکل ورزشکاری :| داشتم از زیر به سقف ضربه می زدم تا برسم به پشت بوم دیدم کار خیلی سختی هست و رفتم بالای پشت بوم که از اونجا ضربه بزنم . سنگینی تیزبُر و وجود جاذبه زمین باعث شد که ضربات پر قدرت تری رو به محل مورد نظر بزنم و کلی از وجود جاذبه کیف کردم اما باز رفتم پایین تا ضرباتی رو از پایین بزنم و بر خلاف چند دقیقه پیش داشتم با جاذبه صحبت می کردم که چرا تو برعکس نیستی که من راحت از پایین ضربه بزنم به سقف ؟
بعد به خودم خندیدم که چرا اینطور توقعی دارم ؟
از وقتی خدا قسمت کرد و پسر هم به جمع خانواده اضاف شد ، برنامه خواب هم به هم ریخت بخصوص برای همسر !! هر از چند وقت با همسر صحبت می کردیم که ای کاش می شد که حسین صبحا دیرتر بیدار بشه و بجای این که قبل ناهار بخوابه ، بعد از ناهار بخوابه که همه با هم بتونیم بخوابیم خیلی خوب می شه !!
از این بحثا وقتایی پیش میاد که یکم بیشتر از روزهای دیگه ، بی خوابی اذیتمون می کنه که آخرینش همین چند روز پیش بود امّا این بار به یه نتیجه دیگه رسیدیم که ای واااای برنامه خواب ما هست که مشکل داره نه حسین ، چقدر تاکید می شه که شبا زود بخوابید و صبح ها هم زود بیدار بشید همچنین می گن خواب قیلوله هم که نزدیکای ظهر هست خیلی مفید و موثره !! امّا بدن ما طوری شده که کاملا داره برعکس عمل می کنه ، بچه ها که به دنیا میان ذاتا بدن سالم و برنامه خواب درستی دارن ولی به دست پدر و مادر و توی خانواده و شرایط جامعه طوری بار میان که از اون چیزی که بودن فاصله می گیرن و بعدها در حسرتش می مونن !!
البته گوش شیطون کر چند روزی هست سحرخیز شدم که همین سحرخیزی باعث می شه شب هم زودتر بخوابم ! تو این روزای کوتاه پاییزی و زمستانی اگه صبحا یکم زود بیدار نشی و درگیر کار بشی بعد از کار می بینی که شب شد و به هیچ یک از برنامه هات نرسیدی !
هر کسی دنبال آرامشه ، من هم یکی مثل بقیه بخصوص وقتی که سر کار هستم دوست دارم شرایط طوری باشه که اعصابم آروم باشه و راحت بتونم کارم رو انجام بدم !! اواخر سال 96 بود که یه نیروی جدید اومد داخل انبار ، اوایل که زیاد با هم راحت نبودیم امّا رفته رفته و بعد از گذشت چند ماه این راحتی به حد زیادی رسید .. شوخی ها زیاد شد ، گپ و گفت ها زیاد شد تا این که کار برام سخت شد و یه سری مسائل بیش از اندازه شد و دیگه نتونستم مدیریتش کنم ! روزها می گذشت و هر روز دعا می کردم که خدایا امروز بتونم بر اعصابم مسلط باشم ، تلاش هم می کردم و گاهی موفق می شدم و گاهی هم شکست می خوردم .
تا این که وسطای مهر ماه همین امسال یعنی حدود 1 ماه پیش از انبار رفت تا بره سر یه کار دیگه ، بعد از رفتنش فکر کردم دیگه اوضاع بهتر می شه و اعصاب و روانم به هم نمی ریزه امّا واقعا اینطور نیست و تقریبا هر روز هر کس یا هر چیزی دست به دست هم می ده تا یه ذره هم که شده ناراحتی رو به وجود بیاره ! در این که خودم هم آدم ضعیف و زودرنجی هستم شکی نیست امّا یاد یه مطلب آقای پناهیان افتادم که می گفت معلم وقتی یه دانش آموز رو تنبیه می کنه مثلا با یه تیکه چوب به کف دستش می زنه ، دانش آموز به خودش می پیچه و می گه دردم اومد ؛ حالا سوال اینجاست مگه قراره دردت نیاد ؟ اصلا تو مفهوم تنبیه رو درک می کنی ؟ داره می زنتت که دردت بیاد اونوقت تو می گی دردم اومد ؟؟
یه داستان هست که قدیما پدرِ عزیزی از مدل موی فرق خیلی بدش میومده و نسبت بهش حساس بوده و به پسرش هم اجازه این کار رو نمی ده ، از اون طرف هم پسر به این مدل مو که اون روزها حسابی مد شده بود علاقه پیدا کرده بود و نمی دونست با مخالفت پدر چکار کنه !
تا این که به عقلش می رسه که هر روز و هر روز فقط قسمت کمی از موهاش رو تغییر حالت می ده جوری که اصلا پدر هم متوجه این تغییرات نمی شه ، آهسته آهسته تا حدی پیش می ره که مدل مو پسر تبدیل به فرق می شه بدون این که پدر هم مخالفتی داشته باشه !!
چند سال پیش لپ تاپ خریدم و دیگه از سیستم رومیزی استفاده ای نکردم ، از طرفی بچه خواهری دارم که بدتر از خودم عاشق کامپیوتر هست ، کیس کامپیوتر رو دادم به خودش ولی مانیتور رو بهش امانت دادم تا هر وقت نیازم شد دوباره ازش بگیرم . گذشت و گذشت تا الان که نزدیک به چهار سال از قضیه می گذره و بلطف پسر و ملاقه ای که تو دستش بود و تلویزیونی که داغونش کرد ، چند روزی هست پنل تلویزیون خونه شکسته شده و برای تعمیرش هم تقریبا نیاز به هزینه یه تلویزیون نو هست ! ما هم گفتیم تعمیر نکنیم و سر فرصت که امیدوارم زودتری برسه یه تلویزیون نو بخریم .
امشب یه سر رفتیم خونه خواهرم و یاد مانیتوری که به خواهرزاده داده بودم افتادم و با اکراه ازش گرفتم که بتونم فعلا با کابل تبدیل به جای تلویزیون ازش استفاده کنم ، امّا وقتی رفتیم خونه همش یه جوری بودم و یه حس عذاب وجدان داشتم که چرا ازش گرفتم .. انگار این سال هایی که گذشته به من این باور رو داده که اون مانیتور دیگه برای من نیست و شاید دل کندن اون عزیز هم از مانیتور براش کار سختی بوده بخصوص که می دونم شاید نتونن از پس خرید یه مانیتور جدید بر بیان !
بهرحال تلویزیون 14 اینچ لامپ تصویرداری که از مادر امانت گرفته بودیم رو راه انداختیم و خودم رو راضی کردم که دیگه فکر کنم این مانیتور هم برای من نیست .. ایشالا فردا می برم می دم بهش تا خیالم راحت بشه .
بارها تجربه کردم ، امانت ها و حتی قرض هایی که به مدت طولانی ازش بگذره وقتی بخوای پسش بگیری با این وجود که صاحبشی ولی دیگه روت نمی شه و با اکراه اون رو طلب می کنی ، تا به الان هم که راهکاری براش پیدا نکردم جز بخشش !
یادمه کم سن و سال تر که بودم عشق فوتبال بودم و دفاع خوبی هم داشتم ، همین علاقه باعث می شد که با وجود داشتن استخون بندی ضعیف از این ورزشِ تقریبا خشن دل نَکَنم ، تا این که سه بار دستم روی فوتبال شکست و دکتر بهم گفت برو سراغ یه ورزش مهربون تر مثل پینگ پنگ ، و من هم که آدمی منطقی ، فکر کردم و دیدم حرف دکتر درسته و رفتم به سمت پینگ پنگ !
از اون دسته از آدمایی هستم که اگه چیزی به سرش بزنه تا شورش رو در نیاره ول کن نیست ، با دوستام هرروز بلند می شدیم می رفتیم پارک و ساعت ها بازی می کردیم و کلی کیف می داد ..
بالاخره توی پارک بودیم و محل رفت و آمد خیلی از افراد بود ، بعضی ها جمع دوستانه ما رو که می دیدن طالب می شدن که بیان و بازی کنن و انصافا هم ما خیلی راحت بهشون احترام می ذاشتیم و در کنارمون هم بازی می کردن و به مرور زمان کلی دوست بخاطر این رفتارمون پیدا کردیم . بگذریم از این که بعضی موقعا توی جهرم و یا شیراز اتفاقی و بدون راکت از کنار افرادی که بازی می کردن رد می شدیم و هر چی منتظر می موندیم یا حتی بهشون هم می گفتیم کسی راهمون نمی داد تا بازی کنیم و برخورد سردی هم می کردن .
خیلی حرف ها رو از ترس این که مبادا قضاوت بشی یا صرفا برای خودت ارزش داره نمی تونی توی وبلاگت بنویسی ، کلی موضوع داری امّا دستت به نوشتن روی صفحه کلید نمی ره ؛ تو این شرایط هم بنویس اما توی دفتر کاغذی !!
گاهی دلخور می شم که چرا خیلی از آدما با قلم و کاغذ غریبه شدن و ازش در حد تکمیل فرم بانکی یا اداری استفاده می کنن امّا شروع نمی کنن به نوشتن از چیزهایی که حال خودشون رو خوب می کنه !!
خیلی از موضوعات ممکنه هر از چند سال یهویی به سرت بزنه ، با خودت حساب و کتاب می کنی می بینی نمی شه که توی وبلاگ یا کلا فضای مجازی نوشتش ، حوصلت هم نمی شه که توی دفتر بنویسی با این وجود که می دونی مسئله مهمی هست .. زمان می گذره و به فراموشی سپرده می شه و بعد از مدتی هر چی فکر می کنی که چی می خواستی بنویسی اصلا یادت نمیاد و این خوب نیست .
همین که وبلاگ داری و انقدر سرت رو توی شبکه های اجتماعی نمی کنی یعنی یک پله از خیلی ها جلوتری ، امّا صرفا به وبلاگ نویسی هم راضی نباش و لذت لمس دفتر کاغذی رو از دست نده :)
از پارسال ، مدیریت انبار تصمیم گرفت سالی دو تا از بچه های انبار رو با هزینه خودشون بفرستن سفر کربلا برای پیاده رویِ اربعین ! بلطف خدا هم پارسال و هم امسال من جزو لیست بودم و طلبیده شدم . بخاطر مسائل کاری و مشخص نبودن تکلیفم دیر اقدام کردم و پنج شیش روز مونده بود به روز اربعین ما عازم شدیم .
پدر هم که رفته بود کربلا زنگ زده بود و گفته بود که به محمّد بگو نیا خیلی شلوغه و لب مرز اصلا ماشین گیر نمیاد یا اگرم گیر بیاد زیر 500 ت راضی نمی شن ، یه کلیپ هایی هم منتشر شده بود که عزیزانی بخاطر مسئله مالی برگشته بودن ! امّا من تصمیمم رو گرفته بودم و دوست داشتم برم ، یک میلیون پول نقد بهم دادن و گفتن برو اگه اضاف اومد ، بقیش رو بیار من هم می ترسیدم که مبادا کم هم بیاد ، تو راه که بودیم از دستگاه کارتخوان باز پول نقد گرفتم تا با خیال راحت تری برم .
نقل بلاگ
سلام خوش آمدید
محمّد هستم، استان فارس
مطالب نقل بلاگ، از هر موضوعی می تونه باشه. تلاشمو می کنم که هرکس وقت بذاره و مطالب رو بخونه، حداقل یه چیزی رو به دست آورده باشه، امّا حق بدید که بعضی وقتا نتونم به این هدف برسم چون دنیای من و شما با هم متفاوت هست بعلاوه این که گاهی اوقات چرندیات هم می طلبه :)
تبادل در نقل بلاگ معنایی نداره، همه چیزو دل مشخص می کنه.
آرزوی موفقیت برای شما :)
موضوعات
پیوندها
آخرین مطالب
بایگانی
دیدگاه های اخیر